وقتی میگی به من ظلم شده، قدرتت رو دست چه کسی میدی؟
اول بذار روشن کنیم وقتی ما از قانون ارتعاش حرف میزنیم، دقیقاً منظورمون چیه، طبق آموزههای ما، تو فقط با خواستنِ یه چیز زندگیت رو نمیسازی، چیزی که بیشتر از همه احساسش میکنی، باورش داری، انتظارش رو میکشی و ذهنت رو مدام روی اون میذاری، کمکم کیفیت تجربههای زندگیت رو شکل میده
یعنی مهم نیست امروز پنج دقیقه نشستی و به پول، موفقیت، رابطه خوب یا زندگی بهتر فکر کردی، سؤال اصلی اینه که بیشتر ساعتهای روز در چه حالتی هستی
مثلاً بیشترِ وقتها درونت چه حسی داری
احساس امنیت داری یا مدام منتظری یه اتفاق بد بیفتهحس فراوانی داری یا ذهنت همیشه روی اینه که پول کمه، فرصت کمه، آدم خوب کمه و برای تو چیزی نمیمونه
احساس قدرت داری یا مدام با خودت میگی دست من نیست، فلانی نمیذاره، شرایط نمیذاره، جامعه نمیذاره
دنبال امکان میگردی یا قبل از اینکه حتی امتحان کنی میگی راهی نیست و نمیشه
وقتی به آینده فکر میکنی حس امید و اشتیاق میگیری یا اضطراب میگیری که نکنه دوباره همهچی خراب بشه
وقتی پول میبینی با خودت میگی راههای بیشتری برای ساختنش هست یا فوری ذهنت میره سمت گرونی، بدهی و اینکه چقدر سخته پول درآوردن
وقتی یه آدم موفق میبینی میگی پس شدنیه یا با خودت میگی حتماً شانس داشته، پارتی داشته یا شرایطش با من فرق داشته
وقتی یه فرصت میاد جلو روت میگی بذار امتحانش کنم یا اولین فکرت اینه که منو که انتخاب نمیکنن
وقتی وارد یه رابطه میشی انتظار محبت و احترام داری یا از همون اول منتظری طرف مقابل یه روز ترکت کنه یا خیانت کنه
وقتی یه بار شکست میخوری میگی این یه تجربه بود و باید راه دیگهای پیدا کنم یا میگی دیدی من همیشه بدشانسم
وقتی یه در بسته میشه دنبال در بعدی میگردی یا همونجا میایستی و نتیجه میگیری همه درها به روی من بستهان
وقتی شرایط سخت میشه میگی الان باید قویتر و آمادهتر حرکت کنم یا میگی دیگه فایده نداره
انتظار داری یه اتفاق خوب برات بیفته یا همیشه یه گوشه ذهنت منتظری یکی دوباره حقت رو بخوره، ناامیدت کنه، رهایت کنه یا یه چیزی رو ازت بگیره
چون وقتی یه فکر و یه احساس رو بارها و بارها درون خودت تکرار میکنی، دیگه فقط یه فکر گذرا نیست، کمکم تبدیل میشه به یه الگوی ثابت، یه انتظار درونی و در نهایت همون ارتعاش غالبی که باهاش زندگی میکنی و همین چیزهاست که کمکم نشون میده ارتعاش غالب تو چیه، نه چیزی که فقط میگی میخوام، بلکه چیزی که بیشترِ روز واقعاً داری احساسش میکنی، انتظارش رو میکشی و باهاش زندگی میکنی
و طبق آموزههای ما، وقتی یه ارتعاش در تو غالب میشه، تجربههایی که با همون کیفیت هماهنگن راحتتر وارد زندگی تو میشن، آدمها، موقعیتها، ایدهها، شرایط، تصمیمها و حتی چیزهایی که متوجهشون میشی یا اصلاً نمیبینیشون
اینجاست که بعضیها سریع بهم میگن
تو که نمیدونی من دارم چی میکشم
تو که نمیدونی هر روز با چه فشار اقتصادیای دارم زندگی میکنم
تو که نمیدونی وقتی قیمتها بالا میره و ارزش پول پایین میاد چه فشاری روی آدم میاد
تو که نمیدونی اجاره خونه، هزینه زندگی، درمان، آموزش، خرید روزمره و حتی یه تصمیم ساده برای آینده چقدر سخت شده
تو که نمیدونی من شاید چند سال درس خوندم ولی هنوز اون شغلی که لیاقتش رو دارم پیدا نکردم
تو که نمیدونی شاید دارم تو محیطی کار میکنم که نه قدرمو میدونن، نه حقوق درست میدن، نه اجازه رشد بهم میدن
تو که نمیدونی شاید رئیس من آدم عادل و سالمی نیست و هرچی بیشتر کار میکنم باز یکی دیگه رو جلوتر از من میذاره
تو که نمیدونی شاید من تو خانوادهای بزرگ شدم که از بچگی مدام بهم گفتن تو نمیتونی، پول نداریم، شرایط نداریم، ریسک نکن، آرزوهات زیادی بزرگه
تو که نمیدونی شاید خانوادهم هنوزم برای تصمیمهای زندگیم فشار میارن و هر حرکتی بخوام بکنم باید با ترس و مخالفت چند نفر بجنگم
تو که نمیدونی شاید یه زنم و بارها احساس کردم به خاطر جنسیتم جدی گرفته نشدم
تو که نمیدونی شاید یه جوونم و احساس میکنم هرچی تلاش میکنم باز فاصلهم با خونه خریدن، ماشین خریدن، ازدواج کردن یا ساختن یه زندگی مستقل بیشتر میشه
تو که نمیدونی شاید برای مهاجرت سالها زحمت کشیدم، زبان خوندم، پول جمع کردم، مدرک آماده کردم ولی هر بار یه مانع جدید اومده جلو پام
تو که نمیدونی شاید برای یه ویزا، یه پذیرش، یه شغل یا یه فرصت ماهها تلاش کردم و آخرش فقط یه ایمیل رد شدن گرفتم
تو که نمیدونی شاید من تو ایران زندگی میکنم و هر روز با یه عالمه نگرانی درباره آینده، پول، کار، مهاجرت، اینترنت، محدودیتها و تصمیمهای اقتصادی روبهرو میشم
تو که نمیدونی شاید من اصلاً ایران نیستم ولی تو یه کشور دیگه با تنهایی، مهاجر بودن، هزینههای بالا، تبعیض، رقابت یا فشار کاری دست و پنجه نرم میکنم
تو که نمیدونی شاید دنیا برای من اونقدری که برای تو راحت بوده راحت نبوده
تو که نمیدونی شاید من یه رابطه رو از دست دادم، یکی بهم خیانت کرده، یکی ولم کرده یا کسی که بهش اعتماد داشتم دقیقاً همون جایی بهم ضربه زده که فکرش رو نمیکردم
تو که نمیدونی شاید یه بیماری، یه بدهی، یه شکست مالی، یه طلاق، یه ورشکستگی یا یه اتفاق خانوادگی کل مسیر زندگیم رو عوض کرده
تو که نمیدونی شاید من چند بار تلاش کردم و هر بار یه چیزی خراب شده
تو که نمیدونی شاید من از وقتی یادمه دارم میجنگم
تو که نمیدونی شاید اصلاً فرصتهایی که تو داشتی من هیچوقت نداشتم
تو که نمیدونی شاید من اگه تو یه کشور دیگه، یه خانواده دیگه، یه شهر دیگه یا با یه شرایط اقتصادی دیگه به دنیا میومدم الان خیلی جلوتر بودم
تو از دلخوشی حرف میزنی
تو وقتی جای من نیستی راحت میتونی بگی مثبت فکر کن، ارتعاشت رو عوض کن، روی خواستهت تمرکز کن
اگه جای من بودی شاید خودتم همین حرفایی رو میزدی که من الان دارم میزنم
و من دقیقاً میخوام درباره همین حرف بزنم
چون اتفاقاً اصل بحث قانون ارتعاش درست از همینجا شروع میشه، نه وقتی همهچی خوبه، نه وقتی شرایط به نفعته، بلکه دقیقاً وقتی زندگی بیرون اون چیزی نیست که میخوای و باید ببینی قرارِ قدرتت رو به چیزی که بیرون اتفاق افتاده بدی یا هنوز خودت رو خالق ادامه مسیرت بدونی
چون حرف ما این نیست که توی دنیا آدم ناعادل وجود نداره یا هیچکس نمیتونه بهت آسیب بزنه
معلومه که ممکنه یکی حقت رو نادیده بگیره، بهت خیانت کنه، جلوی یه فرصتت رو بگیره، از قدرتش سوءاستفاده کنه یا برای یه مدتی مسیرت رو سختتر کنه
اما سؤال اصلی این نیست که آیا آدمها و شرایط بیرونی میتونن روی تو اثر بذارن یا نه
سؤال اصلی اینه که آیا اونا قدرت ساختن کل زندگی تو رو هم دارن؟
آیا یه رئیس میتونه تعیین کنه تو تا آخر عمر چقدر موفق بشی
آیا یه خانواده میتونه مشخص کنه تو تا کجا اجازه رشد داری
آیا یه رابطه شکستخورده میتونه تعیین کنه از این به بعد چه آدمهایی وارد زندگیت بشن
آیا یه شرایط اقتصادی سخت میتونه تصمیم بگیره تو هیچوقت به فراوانی نرسی
آیا یه جامعه یا یه کشور میتونه برای همیشه سقف تواناییها و آینده تو رو مشخص کنهاگه جواب این سؤالها آره باشه، یعنی قدرت خلق زندگیت دیگه دست خودت نیست و هر کسی که وارد زندگیت میشه میتونه یه تیکه از سرنوشتت رو با خودش ببره
یعنی رئیس امروزت میتونه آینده ده سال بعدت رو بسازه
یعنی اشتباه خانوادهت میتونه مسیر کل بزرگسالی تو رو تعیین کنه
یعنی کسی که یه روز بهت خیانت کرده هنوز سالها بعد داره روی رابطههای جدیدت تصمیم میگیره
یعنی اقتصاد، جامعه، کشور، گذشته یا رفتار بقیه میتونن از بیرون بیان و بگن تو تا همینجا حق داری رشد کنی و بیشتر از این نهولی طبق آموزههای ما، دقیقاً همینجاست که باید قدرت رو برگردونی به خودت
ممکنه بیرون روی مسیرت اثر بذاره، ممکنه سرعتت رو کم کنه، ممکنه مجبور شی مسیرت رو عوض کنی، حتی ممکنه یه مدتی زمینت بزنه
اما قرار نیست فرمان کل زندگیت رو هم از دستت بگیرهچون اگه قبول کنی هر چیزی بیرون از تو میتونه سرنوشت نهایی تو رو تعیین کنه، دیگه خودت رو خالق زندگیت نمیدونی، خودت رو محصول شرایط میدونی و طبق آموزههای ما، قدرت اصلی اون بیرون نیست
قدرت اصلی توی حالت غالبی قرار داره که درون خودت نگه میداری و هر روز باهاش زندگی میکنی
یعنی ممکنه یه نفر یه کاری در حقت انجام بده، ممکنه حقت رو بخوره، ناامیدت کنه، ترکت کنه، بهت خیانت کنه یا یه فرصت رو ازت بگیره، اما چیزی که بعد از اون اتفاق مهم میشه اینه که تو از اون تجربه چه باوری میسازی و چه احساسی رو درون خودت نگه میداری
چون خود اون اتفاق ممکنه یه روز تموم بشه، اما اگه احساسی که ازش ساختی باهات بمونه، اون تجربه هنوز داره توی زندگیت ادامه پیدا میکنه
اینجاست که من بین آسیب دیدن و ساختن هویت قربانی فرق میذارم
آسیب دیدن یعنی یه اتفاقی افتاده که دوستش نداشتی و طبیعیه که ناراحت، عصبانی یا حتی برای یه مدت بههمریخته باشی
اما هویت قربانی از جایی شروع میشه که اون اتفاق دیگه فقط یه اتفاق نیست و کمکم تبدیل میشه به تعریف تو از خودت، آدما و کل زندگی
مثلاً یه بار حقت رو خوردن و از اون به بعد میگی همیشه حقمو میخورن
یه بار شکست خوردی و میگی من کلاً بدشانسم
یه نفر بهت خیانت کرده و نتیجه میگیری همه آدما همینن
یه فرصت رو از دست دادی و میگی برای من هیچ فرصتی وجود نداره
یه محیط بد رو تجربه کردی و میگی هر جا برم همین آش و همین کاسهست
چند بار شرایط سخت شده و کمکم به خودت میگی دنیا برای من جای امنی نیست
اینجا دیگه فقط داری درباره چیزی که اتفاق افتاده حرف نمیزنی داری از یه اتفاق، یه قانون برای کل زندگیت میسازی و هر بار که این جملهها رو تکرار میکنی، همون احساس رو هم دوباره درون خودت فعال میکنی
کمکم اون اتفاق از گذشته میاد و تبدیل میشه به انتظار امروزت بعد از امروز وارد فردات میشه
و چیزی که یه زمانی فقط یه تجربه بوده، تبدیل میشه به الگوی غالب ذهن و احساس تو
اینجاست که یه اتفاق خیلی مهم میفته
طبق آموزههای ما میگیم این حالت تکرارشونده کمکم تبدیل میشه به ارتعاش غالب تو
و از طرف دیگه، چیزهایی که درباره عملکرد مغز میدونیم هم نشون میدن وقتی یه باور و یه انتظار بارها تکرار میشه، مغز نسبت به چیزهایی که اون باور رو تأیید میکنن حساستر میشه
یعنی آموزههای ما از یه زاویه درباره ارتعاش غالب حرف میزنن و علم مغز از یه زاویه درباره الگوهای توجه، انتظار و تکرار ذهنی
و دقیقاً از همینجا میفهمی چرا چیزی که بعد از یه اتفاق توی ذهنت نگه میداری، گاهی از خود اون اتفاق هم مهمتر میشه، چون مغز تو نمیتونه تمام چیزهایی که هر لحظه دور و برت هست رو با یه اندازه اهمیت ببینه و پردازش کنه، هر لحظه هزاران صدا، تصویر، آدم، اتفاق، اطلاعات و فرصت اطرافت وجود داره، برای همین مغز مجبور میشه یه سری چیزها رو پررنگ کنه و یه سری چیزها رو اصلاً وارد توجه آگاهانه تو نکنه
توی سیستم مغزی ما بخشی وجود داره که بهش RAS میگن و در کنار سیستمهای توجه مغز کمک میکنه چیزهایی که برای ما مهم شدن بیشتر به چشممون بیان، برای اینکه خیلی ساده بفهمی چطوری کار میکنه، یه سایت فروش ماشین رو تصور کن، وارد سایت میشی و اولش شاید ده هزار تا ماشین جلوت باشه، بنز و بیامو و تویوتا، سفید و مشکی و قرمز، صفر و کارکرده، مدل جدید و قدیمی، ارزون و گرون، همهچی اونجاست، ولی تو که نمیخوای ده هزار تا ماشین رو یکییکی نگاه کنی، پس میری سراغ فیلترها
اول میگی فقط بنز رو بهم نشون بده، یهو یه عالمه ماشین حذف میشن، بعد میگی فقط G-Class، دوباره تعداد خیلی کمتر میشه، بعد میگی فقط مشکی، مثلاً از فلان سال به بالا، با فلان مقدار کارکرد و توی فلان رنج قیمت، آخرش ممکنه از اون ده هزار تا ماشین فقط بیست تا جلوی چشمت بمونه
حالا سؤال اینه، اون نه هزار و نهصد و هشتاد تا ماشین دیگه از دنیا حذف شدن؟ نه، هنوز وجود دارن، فقط تو فیلترهایی انتخاب کردی که دیگه اونا رو بهت نشون نده
ذهن ما هم از یه جهت دقیقاً همین کار رو میکنه، چیزهایی که مدام بهشون توجه میکنی، چیزهایی که هر روز تکرار میکنی، چیزهایی که درباره خودت و زندگی باور کردی و چیزهایی که انتظار داری اتفاق بیفتن، انگار دارن یکییکی تیک فیلترهای ذهنت رو میزنن
اگه هر روز به خودت بگی آدما حقمو میخورن انگار داری فیلتر بیعدالتی رو روشن میکنی، بعد یه نفر جواب پیامت رو دیر بده، یکی توی محل کار انتخاب بشه و تو نشی، یکی یه رفتار سرد باهات داشته باشه، ذهنت سریع همه اینا رو جمع میکنه و میگه
دیدی، گفتم همیشه حقمو میخورن
اگه هر روز بگی هیچ فرصتی نیست ذهنت خیلی راحت بنبستها رو پیدا میکنه، گرونی رو میبینه، شرایط سخت رو میبینه، رد شدنها رو میبینه، آدمهایی که موفق نشدن رو میبینه، ولی ممکنه همون یه فرصت کاری، همون یه آدم مناسب، همون یه ایده، همون یه فایل یا دوره، همون یه ارتباط یا همون یه راه کوچیکی که میتونه مسیرت رو عوض کنه اصلاً جدی نگیری، نه چون وجود نداره، چون فیلتر تو روی چیز دیگهای تنظیم شده
اگه مدام بگی من بدشانسم هر اتفاق ناخوشایندی برات تبدیل میشه به مدرک، ماشین خراب میشه میگی شانس منه دیگه، یه درخواست رد میشه میگی من همیشه همینم، یه برنامه کنسل میشه میگی دیدی گفتم هیچچی برای من درست پیش نمیره، ولی ممکنه همون هفته چندتا اتفاق خوب هم برات افتاده باشه و اصلاً به همون اندازه نبینیشون، چون با داستانی که مدتهاست درباره خودت ساختی جور درنمیان
در مورد پول هم همینه، اگه باور غالب تو این باشه که پول درآوردن خیلی سخته، پول نیست، همهچی گرونه، برای ما نمیشه، وقتی یه فرصت درآمدی میاد ممکنه اولین فکرت این باشه که برای من جواب نمیده، سرمایه میخواد، حتماً یه مشکلی داره، الان وقتش نیست، ولی یه نفر دیگه همون فرصت رو میبینه و میگه بذار ببینم از چه راهی میتونم ازش استفاده کنم، فرصت یکی بوده ولی فیلتری که این دو نفر باهاش نگاهش کردن یکی نبوده
در رابطه هم همین اتفاق میفته، اگه یه نفر بهت خیانت کرده و تو از اون تجربه به این نتیجه برسی که همه آخرش خیانت میکنن از این به بعد ذهنت دنبال نشونههای خیانت میگرده، مثلاً دیر جواب دادن یه پیام یا تماس، یه روز کمتر حرف زدن، کنسل کردن یا عقب انداختن یه دیت یا قرار، یا صمیمی شدن با یه آدم جدید، ممکنه خیلی سریع توی ذهنت تبدیل بشه به نشونه خطر و با خودت بگی دیدی، بازم همونه، آخرش همه همین کارو میکنن در حالی که ممکنه واقعیت چیز دیگهای باشه ولی تو از قبل به ذهنت گفتی دنبال چی بگرده
اینجاست که توی آموزههای ما یعنی حسینی اترکشن میگیم حواست باشه هر روز داری تیک کدوم فیلترها رو میزنی، چون توجه تو فقط یه نگاه ساده نیست، توجهی که مدام تکرار میشه کمکم تبدیل به انتظار میشه و انتظار تکرارشونده هم کمکم بخشی از حالت غالب تو رو میسازه
وقتی هر روز میگی هیچ راهی نیست، داری تیک بنبست رو میزنی
وقتی میگی همه علیه منن داری تیک آدمهای مخالف رو میزنی
وقتی میگی پول نیست داری ذهنت رو روی کمبود تنظیم میکنی
وقتی میگی من همیشه بدشانسم داری به ذهنت یاد میدی شواهد بدشانسی رو برات جمع کنهولی میتونی کمکم فیلترهای دیگهای هم انتخاب کنی، به جای هیچ راهی نیست بگی یه راهی هست که هنوز پیداش نکردم، به جای همه آدما بدن بگی آدمهای درست هم وجود دارن و من میخوام بیشتر متوجهشون بشم، به جای پول نیست بگی راههای بیشتری برای ساختن پول وجود داره که شاید هنوز نمیشناسم، به جای اینکه بگی برای من نمیشه، بگو بذار ببینم برای من از چه راهی میشه و اینو دقت کن، بعد آگاهانه برای خودت الگوهای مثبت پیدا کن، نه هر الگویی که فقط ترس، مقایسه یا ناامیدی بیشتری بهت بده، برو آدمهایی رو ببین که از شرایط کمتر و نزدیک به تو شروع کردن و تونستن به چیزی برسن که تو هم میخوای
فقط یه نکته خیلی مهم هست، لازم نیست درگیر این بشی که دقیقاً اون چطوری تونسته، از چه مسیری رفته، چه کسی کمکش کرده، چقدر طول کشیده یا چرا برای اون زودتر اتفاق افتاده، تو فعلاً فقط این پیام رو به ذهنت بده که پس شدنیه
هر بار که یه الگوی مثبت میبینی، به جای اینکه خودت رو باهاش مقایسه کنی، به خودت بگو اون تونسته، پس این امکان توی دنیا وجود داره، پس برای منم میتونه یه راهی وجود داشته باشه و همین جمله رو بارها به خودت یادآوری کن
هدفت از دیدن الگو این نیست که زندگی اون آدم رو کپی کنی، هدفت اینه که فیلتر ذهنت رو از نمیشه به شدنیه تغییر بدی و به مغزت شواهد و مدرک بدی که راه فقط اون چیزی نیست که تا امروز تو دیدی
و این دقیقاً همون چیزیه که ما بارها دربارهش حرف میزنیم، تو با توجه و تکرارت داری به ذهنت آموزش میدی چی رو بیشتر ببینه، چی رو مهمتر بدونه و دنبال چه چیزهایی بگرده، بعد چیزی که بیشتر میبینی روی احساست اثر میذاره، احساست روی تصمیمهات اثر میذاره، تصمیمهات روی رفتارت اثر میذاره و رفتارت هم تجربههای بعدی زندگیت رو میسازه
برای همین تغییر توجه فقط این نیست که یه جمله مثبت به خودت بگی و تموم، مسئله اینه که بفهمی هر روز داری ذهنت و حالت غالب خودت رو روی چه چیزی تنظیم میکنی، چون اگه سالها تیک کمبود، بیعدالتی، شانس و بدشانسی، خیانت و بنبست رو زده باشی، نباید تعجب کنی که دنیا رو بیشتر از همون پنجره میبینی
پس سؤال مهم اینه که از امروز میخوای تیک کدوم فیلترها رو بیشتر بزنی، کمبود یا امکان، بنبست یا راه، بیقدرتی یا قدرت، انتظار ضربه یا انتظار تجربه بهتر، چون چیزی که بارها بهش توجه میکنی فقط جلوی چشم تو نمیمونه، کمکم تبدیل میشه به چیزی که باهاش زندگی رو میبینی و طبق آموزههای ما همونجاست که داره ارتعاش غالب تو شکل میگیره
حالا از زاویه آموزههای ما یه قدم جلوتر میریم، ما میگیم ارتعاش غالب فقط روی این اثر نمیذاره که تو اتفاقها رو چطوری ببینی و معنی کنی، بلکه روی کیفیت تجربههایی که مدام وارد زندگیت میشن هم اثر میذاره
پس اگه یه مدل تجربه بارها و بارها داره توی زندگیت تکرار میشه، به جای اینکه فقط بگی چرا همیشه سر من میاد؟ چرا همه با من این کارو میکنن؟ چرا هر جا میرم همین اوضاع و داستانه؟ یه سوال خیلی قدرتمندتر از خودت بپرس
چه باور، انتظار یا احساس غالبی توی من هست که باعث شده این مدل تجربه اینقدر برام آشنا و تکراری بمونه؟ این سوال خیلی مهمه دوباره و صدباره از خودت بپرس
مثلاً اگه هر جا میری احساس میکنی حقت خورده میشه، فقط نگو این مملکت همینه، همه پارتی دارن، آدم درست حسابی که کارش جلو نمیره
یه لحظه از خودت بپرس من چند ساله منتظرم یکی حقمو بخوره؟ چقدر قبل از اینکه حتی وارد یه محیط جدید بشم از قبل انتظار بیعدالتی دارم؟
اگه هر کاری شروع میکنی از همون اول میگی با این اقتصاد که نمیشه، دلار هر روز یه قیمته، مردم قدرت خرید ندارن، سرمایه میخواد، الان وقت بیزنس نیست
فقط شرایط بیرون رو نبین، از خودت هم بپرس من چقدر ذهنم رو روی کمبود و نشدن تنظیم کردم که حتی وقتی یه راه جدید جلوی پام میاد، بجای قدم ورداشتن اولین چیزی که میبینم مانعشه نه امکانش
اگه سالهاست میگی تو ایران آدم نمیتونه رشد کنه و هر روز تمام توجهت روی گرونی، محدودیت، بیکاری، مهاجرت بقیه، افت ارزش پول و جنگ و خبرهای ناامیدکنندهست، ممکنه بخشی از این مشکلات واقعاً وجود داشته باشن، اما سؤال ما اینه که آیا تو داری اجازه میدی همین واقعیتها تبدیل بشن به کل واقعیتی که مغز و حالت درونی تو میشناسه
چون توی همین شرایط یه نفر فقط میگه نمیشه و متوقف میشه، یه نفر دیگه میگه باشه، شرایط سخته، پس باید راه متفاوتی پیدا کنم
زبان یاد میگیره، مهارت آنلاین میسازه، یا برای کار ریموت اقدام میکنه، محتوا تولید میکنه، یه محصول کوچیک میفروشه، برای دانشگاه ها اپلای و اقدام میکنه، شبکه ارتباطی میسازه یا راه درآمدی پیدا میکنه که دو سال قبل اصلاً به ذهنش نمیرسید
این به این معنی نیست که شرایط برای همه یکسانه، نیست، اما معنیش اینه که شرایط بیرونی تنها متغیر زندگی تو هم نیست
یا مثلاً اگه توی رابطهها مدام یه مدل آدم وارد زندگیت میشه و هر بار میگی من نمیدونم چرا همیشه آدمای اشتباه و دربه داغون سر راه من قرار میگیرن یه بار به جای اینکه فقط همه آدمهای قبلی رو بررسی کنی، خودت رو هم بررسی کن، شاید درونت از قبل یه باور داری که من باید برای دوست داشته شدن خیلی تلاش کنم یا آخرش منو ترک میکنن یا آدم خوب پیدا نمیشه و همون باور باعث شده چیزهایی رو تحمل کنی که یه آدم با باور متفاوت خیلی زودتر ازش خارج میشد
اگه مدام در محیط کار نادیده گرفته میشی، شاید واقعاً مدیرهای بدی هم داشتی، اما یه سؤال دیگه هم هست، آیا خودت از اول وارد محیط کار میشی با این حس که من باید خودمو ثابت کنم تا شاید منو جدی بگیرن؟ آیا نه گفتن برات سخته؟ آیا حقوقی که میخوای رو نمیگی؟ آیا کار اضافه رو قبول میکنی و بعد ناراحت میشی که چرا همه ازت انتظار دارن؟ اینا همون جاهاییه که میفهمی حالت درونی فقط توی ذهنت نمونده، داره روی انتخابها و مرزهای تو هم اثر میذاره
اگه چند بار برای مهاجرت، پذیرش، ویزا یا کار اقدام کردی و جواب منفی گرفتی، خیلی راحت میشه گفت دیدی، برای من نمیشه اما سؤال قدرتمندتر اینه که این چند جواب منفی قراره فقط چند تجربه باشن یا قراره تبدیلشون کنم به تعریف خودم از آیندهم
اگه خانوادهت سالها بهت گفته ریسک نکن، کار معلمی و دولتی امنتره، پولدار شدن برای ما نیست، مهاجرت سخته، همه بیزنس ها اینجا شکست میخوره، دنبال آرزوهای بزرگ نرو ممکنه امروز دیگه حتی کسی چیزی بهت نگه، ولی صدای اون حرفها هنوز توی ذهن خودت ادامه داشته باشه، یعنی خانواده شاید دیگه جلوت رو نگرفته باشه ولی باوری که از اون محیط و دوران گرفتی هنوز داره به جای اونا کارت رو انجام میده
این سؤالی که از خودت میپرسی برای این نیست که خودتو مقصر بدونی و بگی پس همهچی تقصیر خودمه
اصلاً این سؤال برای اینه که قدرتت رو پس بگیری چون تا وقتی دلیل تمام چیزهایی که توی زندگیت اتفاق میفته فقط بیرون از تو باشه، راه تغییرش هم فقط بیرون از تو میمونه، اگه دلیل اینکه من پیشرفت نمیکنم همیشه رئیس منه، پس تا رئیس من عوض نشه من هیچ قدرتی ندارم
اگه دلیلش خانوادهمه، پس تا خانوادهم تغییر نکنن من نمیتونم تغییر کنم
اگه دلیلش اقتصاده، پس تا اقتصاد درست نشه من اجازه ندارم رشد کنم
اگه دلیلش ایرانه، پس تا از ایران نرفتم زندگی من نمیتونه شروع بشه
اگه دلیلش همسر سابقمه، پس حتی وقتی سالهاست از زندگیم رفته هنوز داره رابطههای امروز منو کنترل میکنه
اگه دلیلش یه شکست مالی پنج سال پیشه، پس اون اتفاق هنوز امروز داره تعیین میکنه من چه ریسکی بکنم و چه فرصتی رو رد کنم
اگه دلیلش حرفی باشه که یه نفر بیست سال پیش بهم زده، یعنی اون آدم شاید خودش حتی یادش نباشه چی گفته ولی جملهش هنوز توی ذهن من نشسته و برای زندگیم تصمیم میگیرهمیبینی چقدر خطرناکه
ممکنه یه آدم سالها پیش از زندگیت رفته باشه، ولی تو هنوز هر روز با باوری که از اون ساختی زندگی کنی
ممکنه یه اتفاق ده سال پیش تموم شده باشه، ولی احساس ناامنی، کمبود، بیاعتمادی یا بیقدرتیای که ازش ساختی هنوز هر روز همراهت باشه
ممکنه شرایط بیرونی حتی عوض شده باشه، ولی تو هنوز با فیلترهای شرایط قبلی زندگی کنیو دقیقاً اینجاست که خالق بودن معنی پیدا میکنه، خالق بودن یعنی یه جایی متوجه بشی شاید من نتونستم همه چیزهایی که قبلاً اتفاق افتاده رو کنترل کنم، اما میتونم انتخاب کنم از اون اتفاق چه باوری با خودم ببرم، چه چیزی رو هر روز تکرار کنم، روی چه چیزی توجه بذارم و از اینجا به بعد چه ارتعاشی رو در خودم غالب کنم
چون وقتی این قدرت رو برمیگردونی به خودت، دیگه منتظر نمیمونی اول رئیس عوض بشه، اول خانواده تغییر کنه، اول اقتصاد درست بشه، اول کشور عوض بشه، اول آدمهای اطرافت بهتر بشن و بعد تو اجازه پیدا کنی حالت بهتر بشه
تو از خودت شروع میکنی و دقیقاً از همونجا دوباره جایگاه خالق بودنت رو پس میگیری
خالق بودن یعنی این نیست که فکر کنی قراره همه اتفاقهای دنیا طبق میل تو پیش برن یا هیچ اتفاق سختی هیچوقت برات نیفته
خالق بودن یعنی حتی وقتی چیزی طبق خواستهت پیش نرفت، هنوز بدونی فرمون زندگی دست خودتهیعنی یه اتفاق بد میتونه ناراحتت کنه، سرعتت رو کم کنه، حتی یه مدت مسیرت رو عوض کنه، ولی قرار نیست تصمیم بگیره از اینجا به بعد چه باوری داشته باشی، چه انتظاری از زندگی بکشی و با چه ارتعاشی ادامه بدی
یه مثال خیلی ساده و قشنگش جادهست فرض کن داری به سمت یه مقصد مهم میری و یهو جاده پر از دستانداز و تپه چاله میشه ماشین رو وسط راه رها نمیکنی و نمیگی خب معلومه جهان نمیخواد من به مقصد برسم
نمیگی دیدی، این سفر از اول اشتباه بود
نمیگی حتماً هر جادهای که برم همین میشهکاری که میکنی اینه که کمربندت رو محکمتر میبندی، سرعتت رو تنظیم میکنی، فرمون رو محکمتر میگیری و حواست رو بیشتر جمع میکنی
اگه ببینی این مسیر دیگه مناسب نیست، شاید مسیر دیگهای پیدا کنی
اگه لازم باشه یه جا توقف میکنی
اگه ماشین مشکلی پیدا کرده باشه تعمیرش میکنی
اگه بفهمی جاده اشتباهه برمیگردی و راه درست رو پیدا میکنیولی یه چیز رو انجام نمیدی، فرمون رو ول نمیکنی
زندگی هم دقیقاً همینه ممکنه یه شغل رو از دست بدی، ممکنه یه نفر که فکر میکردی قراره همیشه کنارت باشه ترکت کنه، ممکنه برای یه موقعیت کاری، یه دانشگاه، یه ویزا یا یه فرصت خیلی مهم اقدام کنی و جواب منفی یا ریجکت بگیری، ممکنه یه بیزنس رو شروع کنی و چند ماه اول اونطوری که انتظار داشتی جلو نره، ممکنه پولی از دست بدی، ممکنه یه تصمیم اشتباه بگیری، ممکنه یه مسیری که چند سال براش زحمت کشیدی یهو تغییر کنه
اما هیچکدوم از اینا بهتنهایی معنیش این نیست که پس من نمیتونم
اینا دستاندازهای مسیرن، نه تعریف مقصد تو، مشکل از جایی شروع میشه که یه دستانداز رو تبدیل کنی به پیشبینی کل جاده
یه بار رد شدی و بگی من همیشه رد میشم
یه بار شکست خوردی و بگی من کلاً آدم موفقی نیستم
یه نفر بهت خیانت کرده و بگی همه پسرا یا دخترا همینن
یه جا حقت خورده شده و بگی دنیا همیشه حق منو میخوره
یه بیزنس جواب نداده و بگی پول درآوردن برای من نیستاینجا دیگه دستانداز فقط بیرون نیست، آوردیش توی ذهنت و گذاشتی پشت فرمون
طبق آموزههای ما، قدرت تو دقیقاً همون لحظهای خودش رو نشون میده که شرایط بیرون میگه تموم شد ولی تو درون خودت میگی نه، شاید این راه تموم شده باشه، ولی مسیر من تموم نشده
شاید این آدم مناسب من نبوده، ولی عشق برای من تموم نشده
شاید این شغل نشد، ولی موفقیت من تموم نشده
شاید این اپلای و درخواست رد شد، ولی فرصتهای من تموم نشدن
شاید این بیزنس جواب نداد، ولی توانایی من برای ساختن درآمد تموم نشده
شاید این جاده خراب شده، ولی من هنوز مقصد دارمو این یعنی خالق بودن، نه اینکه هیچوقت زمین نخوری، بلکه اینکه وقتی زمین خوردی، همونجا برای خودت خونه نسازی، نه اینکه هیچوقت دستانداز نبینی بلکه اینکه دستانداز رو با بنبست اشتباه نگیری، نه اینکه هیچکس نتونه بهت ضربه بزنه بلکه اینکه ضربه یه نفر رو تبدیل به تعریف کل آیندهت نکنی
خالق بودن یعنی هر بار زندگی یه چیزی برخلاف خواستهت نشونت داد، به جای اینکه فرمون رو تحویل همون اتفاق بدی، دوباره از خودت بپرسی خب، من از اینجا به بعد چی میخوام و قدم بعدی من چیه
چون ممکنه تو نتونی همه دستاندازهای جاده رو انتخاب کنی، اما هنوز میتونی انتخاب کنی با چه حالتی رانندگی کنی، کجا سرعتت رو کم کنی، کجا مسیرت رو عوض کنی، کجا ادامه بدی و مهمتر از همه، آیا فرمون رو نگه داری یا نه
و اینو از من یادت باشه تا وقتی فرمون دست خودته یه دستانداز حق نداره برای کل سفر تو تصمیم بگیره
برای همین جملههایی که توی لحظههای سخت به خودت میگی خیلی مهمتر از چیزیان که فکر میکنی چون خیلی وقتا ما تصور میکنیم فقط داریم یه اتفاق رو تعریف میکنیم در حالی که داریم همزمان به ذهنمون یاد میدیم از این به بعد چه چیزی رو انتظار داشته باشه
مثلاً وقتی بعد از یه شکست میگی دیگه فایده نداره
وقتی چند بار جواب منفی میگیری و میگی برای من هیچوقت نمیشه
وقتی یه فرصت رو از دست میدی و میگی من همیشه بدشانسم
وقتی قیمتها بالا میره و میگی با این وضع دیگه هیچکس نمیتونه زندگیشو بسازه و به خواسته هاش برسه
وقتی درآمدت کمه و میگی من هرچقدر هم کار کنم آخرش پولدار نمیشم
وقتی یه کار رو شروع میکنی و زود نتیجه نمیگیری و میگی من کلاً برای بیزنس ساخته نشدم
وقتی چند نفر ازت خرید نمیکنن و میگی مردم پول ندارن پس هیچ کاری جواب نمیده
وقتی یه پروژه خراب میشه و میگی هر کاری دست میزنم خراب میشه
وقتی یه درخواست کاری رد میشه و میگی هیچکس منو نمیخواد
وقتی برای پذیرش یا مهاجرت جواب منفی میگیری و میگی قسمت من نیست از اینجا برم
وقتی یه بار ویزات رد میشه و میگی برای من همیشه یه مانع پیش میاد
وقتی یکی از دوستات زودتر از تو مهاجرت میکنه و میگی اون شانس داشت من ندارم
وقتی یه نفر با شرایط بهتر جلوتر از توئه و میگی اگه منم خانواده اون رو داشتم الان خیلی جلوتر بودم
وقتی خانوادهت باهات مخالفت میکنن و میگی خانواده من نمیذارن من هیچ کاری بکنم
وقتی چند سال از عمرت گذشته و هنوز به چیزی که میخواستی نرسیدی و میگی دیگه از من گذشته
وقتی بالای سی سالت میشه و میگی دیگه برای شروع دیر شده
وقتی چهل سالت میشه و میگی اگه قرار بود بشه تا الان شده بود
وقتی مدرکت اون چیزی نیست که میخواستی و میگی با این مدرک من هیچ جا راه ندارم
وقتی زبانت هنوز خوب نیست و میگی من اصلاً استعداد زبان ندارم
وقتی یه بار سرمایه از دست میدی و میگی من اصلاً بلد نیستم پول نگه دارم
وقتی یه نفر پولت رو برنمیگردونه و میگی آدما همه دنبال سوءاستفادهان
وقتی توی محل کار یکی دیگه ارتقا میگیره و میگی اینجا فقط رابطه جواب میده
وقتی چند بار حقت نادیده گرفته میشه و میگی من هرجا برم حقمو میخورن
وقتی یه رابطه خراب میشه و میگی من توی رابطه شانس ندارم
وقتی یکی بهت خیانت میکنه و میگی همه آخرش خیانت میکنن
وقتی یه نفر ترکت میکنه و میگی آخرش همه منو ول میکنن
وقتی چند بار آدم نامناسب وارد زندگیت میشه و میگی آدم خوب دیگه وجود نداره
وقتی ازدواجت عقب میفته و میگی دیگه آدم مناسب برای من پیدا نمیشه
وقتی توی یه شهر کوچیک زندگی میکنی و میگی اینجا هیچ فرصتی نیست
وقتی توی ایران زندگی میکنی و میگی اینجا اصلاً نمیشه موفق شد
وقتی مهاجرت میکنی و با سختی روبهرو میشی و میگی مهاجرت هم هیچ چیزی رو درست نکرد
وقتی میبینی یکی توی کشور دیگه راحتتر به یه فرصت رسیده و میگی من اگه جای اون به دنیا اومده بودم الان زندگیم یه چیز دیگه بود و اگه اگه اگه…
وقتی چند ماه بیزنست افت میکنه و میگی بازار دیگه تموم شده
وقتی محتوایی که ساختی دیده نمیشه و میگی من هیچوقت دیده نمیشم
وقتی یکی ازت انتقاد میکنه و میگی من اصلاً به درد این کار نمیخورم
وقتی یه روز سخت داری و میگی زندگی من همیشه همینه
وقتی چند اتفاق پشت سر هم میفته و میگی دنیا با من لج کرده
وقتی چیزی دیر میشه و میگی برای من هیچچی راحت به دست نمیاد
وقتی به خواستهت هنوز نرسیدی و میگی شاید اصلاً قرار نیست برای من اتفاق بیفتهاین جملهها فقط چند کلمه نیستن، مشکل از جایی شروع میشه که یه جمله رو اونقدر تکرار و تلقین میکنی که دیگه فقط چیزی نیست که گفتی کمکم تبدیل میشه به چیزی که انتظارش رو داری
یه شکست موقت تبدیل میشه به من شکستخوردهام
یه جواب منفی تبدیل میشه به برای من نمیشه
یه خیانت تبدیل میشه به هیچکس قابل اعتماد نیست
یه دوره سخت مالی تبدیل میشه به پول در آوردن همیشه سخته و باید پوست آدم کنده بشه، پول زیر پای فیله
یه محیط نامناسب تبدیل میشه به همهجا همینه
یه آدم ناعادل تبدیل میشه به همه دنبال خوردن حق مننو طبق آموزههای ما دقیقاً همینجاست که باید حواست جمع باشه چون تو ممکنه یه اتفاق رو نتونسته باشی انتخاب کنی ولی قرار نیست اجازه بدی همون اتفاق از اینجا به بعد ارتعاش غالب تو رو هم انتخاب کنه
حالا یکی میگه خب اگه محیط من واقعاً بده چی
اگه واقعاً رئیس من ناعادله چی
اگه واقعاً خانوادهم منو محدود میکنن چی
اگه واقعاً رابطهم ناسالمه چی
اگه واقعاً محله و کشور و شهری که توشم برای چیزی که میخوام فرصت کمی داره چی
اگه واقعاً شرایط اقتصادی سخته چی
اگه واقعاً اینجا چیزی که من میخوام وجود نداره چیجواب خیلی سادهست
قانون ارتعاش قرار نیست بهت بگه همونجا بمون همهچی رو تحمل کن و هر روز به خودت بگو عالیه
اتفاقاً گاهی هماهنگترین تصمیمی که میتونی بگیری اینه که بلند شی و یه چیزی رو تغییر بدیممکنه لازم باشه شغلت رو عوض کنی
ممکنه لازم باشه از یه رابطه بیرون بیای
ممکنه لازم باشه برای اولین بار به خانوادهت نه بگی
ممکنه لازم باشه مهاجرت کنی
ممکنه لازم باشه یه شهر دیگه رو انتخاب کنی
ممکنه لازم باشه یه مهارت جدید بسازی
ممکنه لازم باشه از صفر یه درآمد جدید درست کنی
ممکنه لازم باشه پول جمع کنی و برای یه هدف چند ساله برنامه بریزی
ممکنه لازم باشه صدتا درخواست بفرستی تا یکی جواب بده
ممکنه لازم باشه آدمهای جدید وارد زندگیت کنی
ممکنه لازم باشه از یه جمع قدیمی و دوستات و گاهی خانواده ات فاصله بگیری
ممکنه لازم باشه یه بیزنس رو ببندی و یه مدل بهتر بسازی
ممکنه لازم باشه یه مسیر رو کامل رها کنی و از یه جاده دیگه بریاینکه میگیم شرایط بیرونی قدرت نهایی رو روی زندگی تو نداره یعنی قرار نیست شرایط بد رو تحمل کنی
خیلی وقتا دقیقاً برعکسه
وقتی حالت درونی و ارتعاشت تغییر میکنه یکی از اولین چیزهایی که عوض میشه استاندارد تو برای چیزهاییه که حاضر میشی توی زندگیت قبول کنیقبلاً تحقیر رو تحمل میکردی و میگفتی همه جا همینه الان میگی نه این برای من قابل قبول نیست
قبلاً از ترس رد شدن درخواست نمیدادی الان میگی بذار بفرستم نهایتش جوابش نه میشه
قبلاً توی یه رابطه میموندی چون میترسیدی تنها بمونی الان میگی تنهایی برای من بهتر از رابطهایه که توش احترام ندارم
قبلاً یه حقوق کم رو سالها قبول میکردی و میگفتی همینم غنیمته الان میگی من باید خودمو برای موقعیت بهتر آماده کنم
قبلاً هر روز از محیط کارت شکایت میکردی ولی هیچ قدمی برای رفتن برنمیداشتی الان میگی اگه اینجا چیزی که میخوام نیست من باید از امروز راه خروجم رو بسازم
قبلاً میگفتی اگه از ایران برم تازه زندگیم شروع میشه الان میفهمی ممکنه رفتن تصمیم درستی باشه ولی قرار نیست ترس و کمبود و بیاعتمادی و ذهنیت قربانی رو هم توی چمدونت بذاری و با خودت ببریچون اگه آدرس عوض بشه ولی حالت غالب تو همون باشه خیلی از داستانهای قبلی میتونن با شکل جدید دوباره تکرار بشن
برای همین دو نفر ممکنه دقیقاً یه تصمیم مشابه بگیرن ولی از دو جای کاملاً متفاوت درونی
ممکنه هر دو از یه شرکت استعفا بدن یکی میگه همه منو نابود کردن من دیگه از اینجا فرار میکنم
اون یکی میگه من فهمیدم این محیط چیزی نیست که برای خودم میخوام پس دارم به سمت یه تجربه بهتر حرکت میکنم
هر دو رفتن ولی یکی هنوز گذشته رو روی دوشش حمل میکنه و اون یکی داره آیندهش رو انتخاب میکنهممکنه دو نفر از یه رابطه بیرون بیان یکی بگه دیگه به هیچکس اعتماد نمیکنم همه مثل همن، اون یکی بگه این تجربه بهم نشون داد از این به بعد چه چیزی رو نمیپذیرم و چه رابطهای رو برای خودم میخوام، هر دو رابطه رو تموم کردن ولی چیزی که با خودشون به رابطه بعدی میبرن یکی نیست
ممکنه دو نفر از ایران مهاجرت کنن، یکی تمام مدت بگه من فقط داشتم فرار میکردم چون اینجا هیچ چیزی برای من نبود
اون یکی بگه من تصمیم گرفتم خودمو در محیطی قرار بدم که با هدفها و سبک زندگیای که میخوام هماهنگترهظاهر تصمیم یکیه ولی حالت درونی و ارتعاشی که ازش بیرون میاد یکی نیست
و طبق آموزههای ما این خیلی مهمه چون فقط مهم نیست از چه چیزی خارج شدی مهمتر اینه که با چه باوری ازش خارج شدی و چه ارتعاشی رو با خودت به مرحله بعد بردی
اگه از یه محیط بد خارج بشی ولی هر روز هنوز درباره همون آدمها حرف بزنی هنوز خشم همون اتفاق رو مرور کنی هنوز با خودت بگی دیدی چطور حقمو خوردن و هنوز منتظر باشی نفر بعدی هم همون کار رو بکنه از نظر فیزیکی از اونجا رفتی ولی از نظر ذهنی هنوز یه قسمت از تو همونجاست
قدرتت رو وقتی واقعاً پس میگیری که یه جایی بتونی بگی من این تجربه رو دیدم فهمیدم چی نمیخوام فهمیدم از این به بعد چی میخوام و دیگه قرار نیست باقی عمرم رو هم باهاش حمل کنم
و دقیقاً همینجاست که بحث معروف تر و خشک با هم میسوزن مطرح میشه
من با این جمله به شکل مطلقش موافق نیستم
بله، اتفاق جمعی وجود داره
تورم ممکنه روی میلیونها نفر اثر بذاره
یه بحران ممکنه یه شهر رو درگیر کنه
یه شرکت ممکنه صدها نفر رو تعدیل کنهاما سؤال من اینه:
آیا تجربه نهایی تمام اون آدمها یکی میشه؟
نه، دو نفر ممکنه یه روز از یه شرکت اخراج بشن، یکی از همون لحظه شروع کنه به تکرار:تموم شد
من بدبختم
دیگه هیچ جا منو نمیخوان
اقتصاد خرابه
برای من کاری نكستچند ماه بعد حتی اگه فرصتی هم ببینه شاید درخواست نده، چون از قبل نتیجه رو مشخص ورده
اما نفر دوم میتونه دو هفته ناراحت باشه، عصبی باشه، حتی گریه کنه، ولی بعد یه روز بگه: خب، من این اتفاق رو دوست نداشتم، ولی حالا قدم بعدی من چیه؟
رزومهش رو بهتر کنه
به آدمهای جدید پیام بده
مهارت جدید یاد بگیره
یه پروژه شخصی راه بندازه
و شش ماه بعد جایی باشه که اگه اخراج نشده بود شاید هیچوقت جرئت نمیکرد سمتش برهاتفاق اولیه یکی بوده
ولی تجربه نهایی یکی نشدهپس وقتی میگیم تر و خشک با هم نمیسوزن، منظور این نیست که اتفاق جمعی روی کسی اثر نمیذاره، منظور اینه که اتفاق مشترک، سرنوشت مشترک رو تضمین نمیکنه
هر کس با باورها، انتخابها، حالت غالب و واکنش خودش وارد ادامه ماجرا میشه
حتی دو تا بچه که توی یه خونه بزرگ شدن، حتی دوقلو بودن و پدر و مادرشون یکی بوده، وضعیت اقتصادیشون یکی بوده و تقریباً تجربیات مشابهی داشتن، ممکنه در سی سالگی دو زندگی کاملاً متفاوت داشته باشن
یکی هنوز بگه:
خانوادهم اجازه ندادن من پیشرفت کنماون یکی بگه:
خانوادهم محدودیتهایی داشتن که من دوستشون نداشتم، اما قرار نیست انتخابهای اونا تا شصت سالگی منو کنترل کنهاین یعنی خالق بودن
نه انکار گذشته
نه جعل واقعیت
پس گرفتن آیندهو اینجا یه نکته خیلی مهم وجود داره، خیلیها مسئولیت رو با تقصیر اشتباه میگیرن، وقتی ما میگیم خالق تجربهت باش، منظورمون این نیست که بشینی خودتو سرزنش کنی
سرزنش خودش یه ارتعاش دیگه از بیقدرتیه
قرار نیست بگی: پس من آدم بدی بودم که این اتفاق افتاد
قرار نیست بگی: پس حقم بودهنه
قرار نیست حتی درگیر مقصر کیه بمونی
سؤال قدرتمندتر اینه:
من از این لحظه چه چیزی رو میخوام غالب کنم؟چون گذشته فقط وقتی آینده تو رو تکرار میکنه که حالت ساختهشده از گذشته رو با خودت به آینده ببری
فرض کن یه نفر بهت خیانت کرده
اگه نتیجه بگیری: هیچکس قابل اعتماد نیست، ممکنه آدم قبلی از زندگیت رفته باشه ولی ارتعاش اون رابطه هنوز با تو باشهآدم جدید میاد و تو از روز اول منتظر خیانتی
پیامش دیر میشه، مغزت دنبال داستان میگرده
یه روز خستهست، میگی دیدی، داره عوض میشه
دوست جدیدی پیدا میکنه، ذهن تو آماده خطرهبعد رابطهای که میتونست کاملاً متفاوت باشه، کمکم دوباره پر از همون احساس قبلی میشه، خیلیامون این تجربه ها رو داشتیما وست دارم واقعا به این حرفام فکر کنین درکش کنین، خودتونو توی این حالت ها بذارین قرار نیست تعصب بیجاتو نگه داری
اون آدم قبلی دیگه اینجا نیست
پس چه چیزی باقی مونده؟الگوی غالب تو
همین اتفاق درباره پول هم میافته
درباره شغل هم میافته
درباره موفقیت هم میافته
درباره مهاجرت هم میافتهممکنه تو واقعاً الان جایی باشی که برای هدفت محدودیت بیشتری داره، ولی فرق بزرگیه بین اینکه بگی: من اینجام، پس زندگی من تمومه
با اینکه بگی: من الان اینجام، ولی دارم مسیر رفتن به جایی رو که میخوام میسازمهمین کلمه «الان» مهمه
الان پول کافی ندارم
نه: من آدم بیپولیامالان پذیرش نگرفتم
نه: منو هیچجا نمیخوانالان بیزنسم اونجایی که میخوام نیست
نه: من توی بیزنس شکست خوردمالان رابطهای که میخوام رو ندارم
نه: هیچکس منو دوست ندارهچون یکی داره یه وضعیت موقت رو توصیف میکنه
اون یکی داره از یه وضعیت موقت، هویت میسازهو مغز عاشق هویته
وقتی یه جمله رو بارها درباره خودت تکرار میکنی، به مرور تصمیمهات باهاش هماهنگ میشن
یکی از اتفاقهایی که ممکنه در این حالت رخ بده چیزی شبیه درماندگی آموختهشده ستیعنی یه نفر چند بار تلاش میکنه، نتیجه نمیگیره و مغزش یاد میگیره: تلاش فایده نداره، بعد حتی وقتی شرایط تغییر کرده و راهی باز شده، دیگه امتحانش نمیکنه
نه چون واقعاً هیچ راهی نیست چون سیستمش یاد گرفته دنبال راه نگرده
حالا تصور کن هر روز هم به خودت بگی:
اینجا نمیشه
برای ما نمیشه
فلانی نمیذاره
جامعه نمیذاره
خانواده نمیذاره
همه چی خرابه
قیمت دلار و طلا و جنگ و هزار بهونه دیگه ات نمیذارهممکنه بخشی از محدودیتهایی که میگی کاملاً واقعی باشن، اما اگه مراقب نباشی، یه مانع بیرونی رو تبدیل میکنی به سیستم عامل درونی خودت
و اون دیگه خطرناکترهچون حتی وقتی در باز میشه، تو دیگه سمت در نمیری برای همین طبق آموزههای ما وقتی یه چیزی رو که نمیخوای تجربه میکنی، قرار نیست برای همیشه همونجا بمونی و دربارهش حرف بزنی
اون تجربه یه کار مهم انجام داده: بهت نشون داده چی میخوای
بیاحترامی دیدی؟
پس احترام برات واضحتر شدهمحدودیت دیدی؟
پس آزادی رو واضحتر میخوایکمبود دیدی؟
پس فراوانی رو بهتر شناختیرابطه ناسالم دیدی؟
پس الان خیلی بهتر میدونی رابطه سالم برای تو چه شکلیهمحیط کاری اشتباه رو دیدی؟
پس محیط مناسب خودت رو دقیقتر میشناسیمشکل از جایی شروع میشه که خواسته شکل گرفته، اما توجه تو هنوز سالها روی چیزیه که نمیخوای
میگی: من پول میخوام چون از این بیپولی خسته شدم، تمام توجه هنوز روی بیپولیه
میگی من یه رابطه خوب میخوام چون دیگه از آدمای آشغال خسته شدم ولی تمام توجهت هنوز روی آدمای نامناسبه، هنوز داری خیانت و بیاحترامی و کمتوجهی و رها شدن رو مرور میکنی و مرور کردن فقط این نیست که تنها بشینی و توی ذهنت به اون آدم فکر کنی، مرور کردن میتونه این باشه که دوستت رو میبینی و هنوز سلام نکرده میگی خبر داری، بهت گفتم فلانی با من چیکار کرد، به خواهرت زنگ میزنی و دوباره از اول تا آخر ماجرا رو تعریف میکنی، با مادرت حرف میزنی، با همکارت حرف میزنی، با هر کسی که میشناسی شروع میکنی درد دل کردن و هر بار هم جزئیات بیشتری بهش اضافه میکنی
میگی میدونی من چقدر براش خرج کردم، میدونی من چقدر براش وقت گذاشتم، میدونی برای این آدم عوضی چه کارایی کردم، بعد اون با من این کارو کرد، حق من این نبود، وظیفهش بود اینطوری با من رفتار نکنه، من این همه براش خوب بودم، ببین اون در عوض چی کار کرد
فکر میکنی داری خودتو خالی میکنی و آروم میشی ولی طبق آموزههای ما خیلی وقتا داری دقیقاً همون احساس رو دوباره فعال میکنی، یعنی اتفاق شاید تموم شده ولی تو با هر بار تعریف کردنش دوباره برش میگردونی به زمان حال، دوباره خشم رو فعال میکنی، دوباره حس بیعدالتی رو فعال میکنی، دوباره حس دوستداشتنی نبودن یا دیده نشدن و بی لیاقتی رو فعال میکنی و کمکم خودتو میاندازی توی یه لوپ که هر بار از همون نقطه شروع میشه و دوباره به همون احساس ختم میشه
یه جاهایی دوست من واقعاً باید زیپ دهنمونو بکشیم و دیگه حرف نزنیم، نه برای اینکه احساساتمون رو انکار کنیم، نه برای اینکه وانمود کنیم چیزی نشده، برای اینکه بفهمیم من قرار نیست هر روز با زبون خودم چیزی رو که میخوام ازش عبور کنم دوباره زنده کنم
فرض کن توی یه خیابون سرعت رفتی و جریمه شدی، آیا منطقیه از اون روز به بعد هر کسی رو دیدی برگه جریمه رو دربیاری و بگی ببین با من چی کار کردن، ببین چقدر جریمه شدم، اصلاً حقم نبود، اصلاً چرا دوربین گذاشته بودن، میدونی اون روز چقدر عجله داشتم یا یه جایی میگی باشه، این اتفاق افتاد، پیامشو گرفتم، از این به بعد حواسمو بیشتر جمع میکنم و تمام
بعضی از تجربههای زندگی هم همینن، قرار نیست بیست سال تمام شناسنامهشون رو با خودت حمل کنی
طبق آموزههای ما تو باید تا جایی که میتونی خیر اون تضاد رو پیدا کنی، نه اینکه اتفاق بد رو خوب جلوه بدی، بلکه ببینی این تجربه چی رو برای تو روشن کرده، شاید فهمیدی دیگه رابطهای نمیخوای که توش برای یه ذره توجه التماس کنی، شاید فهمیدی نمیخوای کسی فقط وقتی خودش حوصله داشت یادت بیفته، شاید فهمیدی نمیخوای توی رابطهای باشی که مدام باید حدس بزنی دوستت داره یا نه، شاید فهمیدی بیاحترامی و بازی روانی و بیثباتی دیگه برای تو قابل قبول نیست، خب همین خودش یه خیر بزرگه چون الان خیلی واضحتر میدونی چی میخوای
پس به جای اینکه بگی من دیگه آدمی نمیخوام وارد زندگیم بشه که بهم کمتوجهی کنه
بگو من رابطهای میخوام که توش توجه دوطرفه باشهبه جای دیگه نمیخوام یکی منو نادیده بگیره بگو من کسی رو میخوام که حضور من براش ارزش داشته باشه
به جای دیگه نمیخوام کسی منو سر کار بذاره بگو من رابطهای میخوام که توش شفافیت و صداقت باشه
به جای دیگه نمیخوام یکی یه روز گرم باشه یه روز سرد بگو من ثبات عاطفی میخوام
به جای دیگه نمیخوام خیانت ببینم بگو من رابطهای میخوام که توش وفاداری و امنیت باشه
به جای دیگه نمیخوام همیشه من دنبال طرف باشم بگو من رابطهای میخوام که توش علاقه و تلاش دوطرفه باشه
به جای دیگه نمیخوام منو انتخاب نکنن بگو من کسی رو میخوام که با وضوح و اطمینان منو انتخاب کنه
به جای دیگه نمیخوام توی رابطه خودمو گم کنم بگو من رابطهای میخوام که توش هم عشق داشته باشم هم خودم باقی بمونم
میبینی فرقش چیه، تو از چیزی که نمیخوای داری برمیگردی به چیزی که واقعاً میخوای
چون طبق آموزههای ما جهان نمیشینه جمله تو رو از نظر دستوری بررسی کنه که بفهمه تو گفتی میخوام یا نمیخوام اون چیزی که اهمیت پیدا میکنه توجه غالب تو و احساسیه که داری بارها فعالش میکنی، تو میگی من دیگه خیانت نمیخوام ولی اگه تمام روز در ذهنت خیانت میچرخه، چیزی که داری بهش توجه میکنی هنوز خیانته
میگی من دیگه بیپولی نمیخوام ولی اگه تمام روز داری کمبود رو حساب میکنی، چیزی که درونت فعاله هنوز کمبوده
میگی من دیگه نمیخوام اینجا زندگی کنم ولی اگه صبح تا شب فقط داری از جایی که هستی متنفر میشی، تمرکزت هنوز روی همون چیزیه که میخوای ازش دور شی
برای همین گاهی یکی وارد رابطه بعدی میشه و بعد از چند ماه با خودش میگه خدا پدر و مادر اکس قبلیمو بیامرزه، این یکی که از اونم بدتره و نمیفهمه چرا داستان عوض شده ولی حس اصلی همونه، آدم عوض شده ولی انتظار هنوز همونه، چهره عوض شده ولی ترس هنوز همونه، رابطه عوض شده ولی فیلترهای ذهنی هنوز همون فیلترهای قبلیان
دوستان برای بیرون اومدن از این لوپ باید باید باید توجهت رو جابهجا کنی، نه اینکه واقعیت رو انکار کنی، بلکه تصمیم بگیری دیگه تمام انرژی ذهنیت رو روی چیزی که نمیخوای خرج نکنی
زیبایی رو پیدا کن، خیر رو پیدا کن، چیزی رو پیدا کن که این تضاد بهت یاد داده، بگو این اتفاق حداقل باعث شد بفهمم من چه نوع رابطهای رو نمیخوام و چه نوع رابطهای رو میخوام، بگو حداقل فهمیدم استاندارد من چیه، بگو حداقل فهمیدم کجا باید مرز بذارم، بگو حداقل فهمیدم من شایسته چه رفتاریام
و اگه واقعاً هنوز نمیتونی هیچ خیری توی اون تجربه پیدا کنی، حداقل هر روز دوباره دربارهش حرف نزن و زخم رو با دست خودت نخازش و بازش نکن
ما میگیم وقتی توجهت رو از جنگ دائمی با چیزی که نمیخوای برمیداری و بیشتر روی چیزی که میخوای میذاری، رابطه و شرایط هم شروع میکنن به تغییر کردن، گاهی آدم روبهرو رفتارش رو با استاندارد جدید تو هماهنگ میکنه و گاهی هم اگه واقعاً ظرفیت همراه شدن با تو رو نداشته باشه، مسیرها به شکلی طبیعی از هم جدا میشن، اما نکته مهم اینه که تو دیگه از ترس و کمبود تصمیم نمیگیری، از وضوح و احترام به خودت تصمیم میگیری و البته اگه رابطهای واقعاً ناسالم یا آسیبزنندهست، قرار نیست به اسم مثبت فکر کردن توش بمونی، گاهی قشنگترین چیزی که میتونی توی اون تضاد پیدا کنی اینه که بفهمی وقت رفتنه
حالا همین الگو رو ببریم سراغ بقیه خواستهها
میگی من پول زیاد میخوام چون دیگه از بیپولی خسته شدم ولی هر بار پول خرج میکنی دلت میریزه، هر بار قیمت چیزی رو میبینی میگی وای چقدر گرون شده، هر بار یه آدم پولدار میبینی اولین فکرت اینه که معلوم نیست از کجا آورده و جیب کی رو سر کیسه کرده، معلوم نیست کدوم آقا زاده اس، پس کلمهای که به زبون میاری پوله ولی احساسی که داری تمرین میکنی هنوز کمبود و نگرانیه
میگی من میخوام مهاجرت کنم چون از اینجا متنفرم ولی صبح تا شب داری درباره چیزی که نمیخوای حرف میزنی، درباره محدودیتها، گرونی، آدمها، شرایط و اینکه چقدر از اینجا خسته شدی، یعنی اسم خواستهت مهاجرته ولی توجهت هنوز روی جاییه که میخوای ازش دور بشی
میگی من یه خونه بزرگ و قشنگ میخوام ولی هر بار خونه موردعلاقهت رو میبینی میگی من کجا و این کجا، یعنی تصویر خونه جلوی چشمته ولی حسی که همراهش کردی نداشتن و فاصلهست
میگی من نمیخوام مریض بشم ولی تمام تمرکزت روی مریضیه، مدام نشونهها رو چک میکنی و در ذهنت بدترین سناریوها رو مرور میکنی، پس چیزی که بیشتر فعال میشه حس سلامتی نیست، ترسه
میگی من نمیخوام شکست بخورم ولی تمام فکرت اینه که نکنه خراب بشه، نکنه مردم نخرن، نکنه منو انتخاب نکنن، نکنه پولم از بین بره، پس اسم چیزی که میخوای موفقیته ولی حالت غالبی که تمرین میکنی ترس از شکسته
دوستان من طبق آموزههای ما اصل ماجرا خیلی سادهست، جهان بیشتر از اینکه به اسم چیزی که میگی میخوام یا نمیخوام نگاه کنه، به چیزی نگاه میکنه که داری بهش توجه میدی و احساسی که با تکرار اون توجه درونت غالب میشه
اون احساس میتونه کمبود باشه، ترس باشه، نگرانی باشه، خشم باشه، حس بیعدالتی باشه، بیاعتمادی باشه، حس رها شدن باشه، ناامیدی باشه، بیقدرتی باشه، یا برعکس میتونه امنیت باشه، شایستگی باشه، آرامش باشه، آزادی باشه، فراوانی باشه، اعتماد باشه، امید باشه، اشتیاق باشه، امکان باشه و حس اینکه یه راهی برای من وجود داره باشه
و طبق آموزههای ما وقتی یه حالت اونقدر تکرار میشه که تبدیل به ارتعاش غالبت میشه، جهان هم شرایط و موقعیتها و آدمها و ایدهها و مسیرهایی رو سر راهت قرار میده که دوباره همون کیفیت احساسی رو تجربه کنی و حتی گاهی وارد تضادهایی میشی که در ظاهر ممکنه خوب یا بد به نظر برسن ولی در نهایت دارن خواستهت رو برای خودت روشنتر میکنن نه اینکه لطفش باشه نه این وظیفه اش و کارکردشه
شاید یه محیط کاری بد باعث بشه بفهمی چقدر آزادی و احترام برات مهمه، شاید یه رابطه نامناسب باعث بشه دقیقاً بفهمی چه رابطهای رو میخوای، شاید یه دوره کمبود باعث بشه استقلال مالی تبدیل به یه خواسته جدی برات بشه، شاید یه جواب منفی باعث بشه مسیری رو پیدا کنی که قبلاً حتی بهش فکر نکرده بودی
میبینی این سیستم از این زاویه چطوری کار میکنه
برای همین طبق آموزههای ما جهان با اسمها کاری نداره، تو میگی من فلان مقدار پول میخوام ولی سؤال اینه وقتی به اون پول فکر میکنی چه حسی داری، امکان و فراوانی یا فاصله و نداشتن
میگی من یه ویلای بزرگ میخوام ولی وقتی تصویرش رو میبینی میگی من کجا و این کجا، پس چیزی که داری تمرین میکنی خونه نیست، فاصلهت با خونهست
میگی من میخوام توی لسآنجلس زندگی کنم یا من زوریخ رو میخوام یا میامی رو میخوام ولی اسم شهر تعیینکننده نیست، سؤال اینه اون شهر برای تو نماینده چه حسیه، آزادیه، آرامشه، امنیت مالیه، زیباییه، امکاناته، اعتبار اجتماعیه، هیجانه، سبک زندگیه یا فقط فرار از چیزی که الان ازش متنفری
چون ممکنه دو نفر هر دو بگن «من زوریخ سوییس رو میخوام» ولی یکی وقتی بهش فکر میکنه حس امکان و اشتیاق میگیره و اون یکی تمام مدت میگه کاش از اینجا خلاص شم، کلمه یکیه ولی حالت درونی یکی نیست
برای همینه که بعد تعجب میکنی و میگی من که سالهاست میگم اینو میخوام، پس چرا هنوز همونجام
چون خواسته فقط کلمهایه که به زبون آوردی، ارتعاش تو احساسیه که موقع گفتن همون کلمه بارها درونت فعال کردیاگه هزار بار بگی من پول میخوام ولی هر بار درونت فریاد بزنه پول ندارم، چیزی که بیشتر تمرین کردی نداشتنه
اگه هزار بار بگی من عشق میخوام ولی هر بار همزمان فکر کنی آخرش همه میرن، چیزی که داری تمرین میکنی عشق نیست، انتظار رها شدنه
اگه هزار بار بگی من موفقیت میخوام ولی هر بار آدم موفقی رو ببینی و بگی من هیچوقت به اونجا نمیرسم، چیزی که داری تقویت میکنی موفقیت نیست، فاصلهت با موفقیتهبرای همین لازم نیست یه شبه از زندگی من افتضاحه بپری به زندگی من فوقالعادهست چون ممکنه مغزت هم قبولش نکنه، فقط یه پله قدرت رو برگردون به خودت
به جای هیچ راهی نیست بگو من هنوز راهش رو پیدا نکردم ولی این معنیش این نیست که راهی وجود نداره
به جای همه دارن حقمو میخورن بگو من تجربههایی داشتم که دوستشون نداشتم ولی قرار نیست چند نفر رو تبدیل کنم به تعریف کل آدمهای دنیا
به جای برای من نمیشه بگو هنوز نفهمیدم برای من از چه راهی میشه
به جای من همیشه بدشانسم بگو چندتا اتفاق اونطوری که میخواستم پیش نرفته ولی قرار نیست ازشون برای کل آیندهم حکم صادر کنم
به جای هیچکس منو دوست نداره بگو آدمهای قبلی شاید اون چیزی که میخواستم نبودن ولی این معنیش این نیست که آدم مناسب وجود نداره
به جای پول درآوردن خیلی سخته بگو شاید راههایی برای درآمد وجود داشته باشه که هنوز یاد نگرفتم
به جای دیگه دیر شده بگو من از جایی که الان هستم شروع میکنم
به جای زندگیم نابود شد بگو این بخش از زندگیم اون چیزی نشد که میخواستم ولی کل زندگی من این یه بخش نیست
شاید بگی سرمو مثل کبک کنم زیر برف، نه دوست من این خوشبینی کور نیست، این یعنی یه اتفاق رو تبدیل به حکم ابدی نمیکنی، یعنی به جای اینکه یه تجربه نامطلوب رو برداری و روش مهر بزنی از این به بعد همیشه همین، یه پنجره باز میذاری که تجربه بعدی بتونه متفاوت باشه
و کمکم سؤال اصلی زندگیت هم عوض میشه، دیگه فقط نمیپرسی چرا این اتفاق برای من افتاد، شروع میکنی از خودت پرسیدن من الان دارم چی رو درون خودم تمرین میکنم
دارم بیقدرتی رو تمرین میکنم یا قدرت رو، دارم کمبود رو تمرین میکنم یا امکان رو، دارم انتظار خیانت رو تمرین میکنم یا خودمو برای یه تجربه سالمتر آماده میکنم، دارم دنبال مدرک برای بدشانسیم میگردم یا دنبال نشونههایی که بهم یادآوری کنن راههای بیشتری وجود داره، دارم شکایت رو تکرار میکنم یا ذهنم رو به سمت راهحل میبرم، دارم گذشته رو هر روز دوباره زنده میکنم یا ازش استفاده میکنم که واضحتر بفهمم از اینجا به بعد چی میخوام، دارم به چیزی که ازش فرار میکنم توجه میکنم یا به چیزی که میخوام به سمتش حرکت کنم
و وقتی جواب این سؤال رو پیدا کردی تازه سؤال دوم میاد
حالا امروز چه کاری میتونم انجام بدم که با چیزی که واقعاً میخوام هماهنگتر باشه
بعد سؤال دوم میاد، امروز چه کاری با چیزی که میخوام هماهنگهپول بیشتر میخوای
امروز یه قدم برای بیشتر کردن مهارتت بردار، یه چیز جدید یاد بگیر، یه راه درآمدی رو بررسی کن، یه تماس بگیر، یه پیشنهاد بده، یه کاری بکن که به مغزت نشون بده تو فقط درباره فراوانی حرف نمیزنی، داری به سمتش حرکت میکنیمهاجرت میخوای
امروز زبان بخون، مدرکت و پاسپورتت رو آماده کن، یه دانشگاه یا پوزیشن کاری یا موقعیت رو بررسی کن، درخواست بفرست، پول کنار بذار، یعنی به جای اینکه هر روز بگی من از اینجا خسته شدم یه قدم بردار که بگه من دارم خودمو به جایی که میخوام نزدیک میکنمبیزنس میخوای
امروز چیزی تولید کن، منتشر کن، یاد بگیر، بفروش، با مشتری حرف بزن، یه ایده رو امتحان کناحترام میخوای
امروز یه جا که همیشه سکوت میکردی محترمانه مرز بذارآرامش میخوای
امروز لازم نیست جواب هر کسی رو بدی، لازم نیست وارد هر بحثی بشی، لازم نیست برای هر چیزی خودتو توضیح بدیرابطه سالم میخوای
امروز خودت همون استانداردی رو زندگی کن که از طرف مقابل انتظار داری، شفاف باش، محترم باش، خودتو کوچیک نکن، برای یه ذره توجه التماس نکن و چیزهایی رو که با ارزشهای تو هماهنگ نیستن عادیسازی نکناینجوری قانون ارتعاش دیگه تبدیل نمیشه به اینکه فقط بشینی چشمهات رو ببندی و یه چیزی رو تصور کنی، تبدیل میشه به همجهت شدن احساس، باور، توجه، انتظار، تصمیم و عمل
دوستانه میگم دوست من یه جایی از این مسیر هم باید واقعاً تصمیم بگیری عملکرد سیستم مغزت رو بشناسی، باید بفهمی مغز چطوری با تکرار الگو میسازه، چطوری چیزهایی رو که زیاد بهشون توجه کردی پررنگتر میبینه، چطوری دنبال مدرک برای باورهای قبلیت میگرده، چطوری بعد از چند شکست میتونه بهت بگه دیگه تلاش نکن و چطوری ممکنه یه تجربه قدیمی رو تبدیل کنه به پیشبینی تمام آینده
نه برای اینکه با مغزت بجنگی، برای اینکه دیگه هر فکری که از ذهنت رد شد رو حقیقت مطلق ندونی
یه جا باید بتونی جلوی اون فکر بایستی و بگینه، اینکه قبلاً این اتفاق افتاده دلیل نمیشه دوباره هم اتفاق بیفته
نه، اینکه چند نفر منو نخواستن دلیل نمیشه من خواستنی نباشم
نه، اینکه یه بار شکست خوردم دلیل نمیشه من شکستخورده باشم
نه، اینکه الان پولی که میخوام رو ندارم دلیل نمیشه فراوانی برای من ممکن نباشه
نه، اینکه امروز اینجام دلیل نمیشه پنج سال دیگه هم همینجا باشمدوست من واقعاً ارزشش رو نداره باقی عمرت رو بذاری پای داستانی که شاید سالها پیش شروع شده
واقعاً رسیدن به آرامش، عشق، سلامتی، ثروت، امنیت، آزادی، پول فراوان و یه زندگی بهتر چیز عجیب و غیرطبیعیایه
طبق قوانین این جهان هستی و آموزههای ما و وعده ایی که این رب و این خداوند با ما داده معلومه که نهاین چیزها قرار نیست جایزه آدمهای خاص باشن، خیلی وقتا چیزی که بین ما و خواستههامون سد ساخته خود خواسته نیست، باورهاییان که سالها درباره خودمون و دنیا تکرار کردیم
پول سخته
آدم خوب پیدا نمیشه
برای ما نمیشه
من شانس ندارم
سنم گذشته
خانوادهم نذاشتن
کشورم نذاشت
فلانی زندگیمو خراب کرد
اگه اون اتفاق نمیافتاد الان یه جای دیگه بودمیه جایی باید این زنجیره رو قطع کنی
نه اینکه گذشته رو انکار کنی
نه اینکه بگی هیچکس هیچ اشتباهی در حق من نکردهبلکه اینکه بگی باشه، این اتفاق افتاده، من الان اینجام، حالا مسئولیت من از این نقطه به بعد چیه
این یکی از قدرتمندترین سؤالهاییه که میتونی از خودت بپرسی
نه مقصر کی بود
بلکه حالا من با چیزی که دستمه چی کار میکنم
چون تا وقتی تمام تمرکزت روی پیدا کردن مقصره، کلید تغییر رو هم داری توی جیب همون مقصر میذاریاگه بگی خانوادهم و کشورم و این دولت باعث شد من اینطوری بشم یعنی ناخودآگاه منتظری خانواده یا کشورت و دولت عوض بشه تا تو آزاد بشی و این جواب نمیده دوست من جواب نمیده
اگه بگی اکسم زندگی منو خراب کرد یعنی هنوز کلید آرامشت دست کسیه که شاید سالهاست توی زندگیت نیست
اگه بگی کشورم اجازه نمیده من موفق بشم یعنی داری موفقیتت رو تا روزی که شرایط کشور تغییر کنه معلق نگه میداری
اگه بگی اقتصاد نمیذاره یعنی تا اقتصاد بهتر نشه به خودت اجازه نمیدی دنبال راه متفاوت بگردی
اما لحظهای که میگی من الان اینجام و از همینجا مسئولیت حرکت بعدیم رو میگیرم قدرت برمیگرده سمت خودت
و حالا اگه یکی به من بگه
تو نمیدونی چه ظلمی به من شده
جوابم اینه، درسته
ممکنه من ندونم
ممکنه واقعاً تجربهای داشتی که خیلی سخت بوده
ممکنه یکی کار نادرستی در حقت کرده باشه
ممکنه یه نفر از قدرتش سوءاستفاده کرده باشهاما من دقیقاً به خاطر همون چیزی که کشیدی نمیخوام باقی قدرتت رو هم تحویل همون آدم بدی
اون اتفاق شاید یه فصل از کتاب زندگی تو رو نوشته باشه
ولی چرا باید قلم کل کتاب رو هم بهش بدییه نفر یه در رو روی تو بسته، چرا نتیجه گرفتی تمام درهای دنیا بستهان
یه نفر انتخابت نکرده، چرا نتیجه گرفتی انتخابشدنی نیستی
یه نفر بهت خیانت کرده، چرا باید آدمی که دیگه توی زندگیت نیست هنوز تعیین کنه تو به آدم بعدی اعتماد بکنی یا نه
یه نفر حقت رو خورده، چرا باید از اون روز به بعد با انتظار بازم حقمو میخورن وارد تمام محیطهای بعدی بشیاینجاست که من میگم طبق آموزههای ما عدالت رو یه جور دیگه ببین نه به این معنی که هیچ انسانی نمیتونه به انسان دیگه ظلم اخلاقی بکنه
معلومه که میتونه و مسئول رفتار خودش هم هست
اما از نگاه ما قرار نیست ظلم دیگری قدرت خلق آینده تو رو داشته باشه، عدالت برای تو از جایی شروع میشه که بفهمی چیزی که امروز درون خودت غالب میکنی، چیزی که بارها بهش توجه میدی، چیزی که انتظارش رو میکشی و تصمیمهایی که از دل اون حالت میگیری، روی ادامه تجربه تو اثر میذارن
حتی قرآن هم مسئولیت انسان رو خیلی جدی مطرح میکنه
در سوره شوری آیه ۳۰ میگه
وَما أَصابَكُم مِن مُصيبَةٍ فَبِما كَسَبَت أَيديكُم وَيَعفو عَن كَثيریعنی هر مصیبتی که به شما میرسه به سبب چیزهاییه که دستهای خودتون به دست آورده و خدا از بسیاری هم میگذره
و در سوره یونس آیه ۴۴ میگه
إِنَّ اللَّهَ لا يَظلِمُ النّاسَ شَيئًا وَلٰكِنَّ النّاسَ أَنفُسَهُم يَظلِمونیعنی خدا هیچ ظلمی به مردم نمیکنه بلکه این مردم هستن که به خودشون ظلم میکنن
من این آیهها رو اینطور نمیفهمم که اگه کسی بهت آسیب زده پس مقصر خودت بودی و طرف مقابل هیچ مسئولیتی نداره
نه، اون آدم مسئول انتخاب خودش و کار خودش بودهاما پیام بزرگی که میشه ازش گرفت اینه که قرار نیست خودتو موجودی کاملاً بیاختیار ببینی که تمام زندگیش از بیرون نوشته میشه
طبق آموزههای ما یه جایی باید برگردی به خودت و بگی من نمیتونم تمام دیروز رو عوض کنم ولی میتونم چیزی رو که امروز درونم نگه میدارم عوض کنم
میتونم توجهم رو عوض کنم
میتونم باورهایی رو که دیگه به دردم نمیخورن زیر سؤال ببرم
میتونم آدمهایی رو که انتخاب میکنم عوض کنم
میتونم استانداردم رو عوض کنم
میتونم مسیرم رو عوض کنم
میتونم مهارت یاد بگیرم
میتونم از یه محیط خارج بشم
میتونم درخواست بعدی رو بفرستم
میتونم دوباره شروع کنمو اینجاست که قربانی بودن تموم میشه و خالق بودن شروع میشه، خالق بودن یعنی دیگه سوال اصلیت این نیست که
کی میاد زندگی منو درست کنهسوالت میشه، من از اینجا به بعد چه چیزی رو میخوام درون خودم غالب کنم
شاید نتونی امروز کل جاده رو صاف کنی، ولی هنوز رانندهای ممکنه جاده دستانداز داشته باشه، کمربندت رو محکمتر ببند، سرعتت رو تنظیم کن، مسیرت رو چک کن، اگه لازمه جاده رو عوض کن، اگه لازمه یه جا توقف کن و نفست رو تازه کن
اما فرمون رو تحویل دستانداز نده و شاید تمام مفهوم خالق بودن همین یه جمله باشه
من انکار نمیکنم چه چیزی برای من اتفاق افتاده ولی اجازه هم نمیدم چیزی که اتفاق افتاده تعیین کنه از اینجا به بعد چه کسی باشم، چه چیزی رو باور کنم، چه چیزی رو انتظار داشته باشم و چه زندگیای برای خودم بسازم
این یعنی قدرت
این یعنی مسئولیت
این یعنی دیگه منتظر نمانی دنیا دولت، اقتصاد، نظام، رئیست و همسرت و خانوده ات و دوستات اول تغییر کنه تا تو اجازه پیدا کنی تغییر کنی
این یعنی برگردی پشت فرمون و این یعنی برگشتن به جایگاه خالق زندگی خودتو آخرش یه چیز خیلی مهم رو از من یادت بمونه
این دنیا یه نظم داره و این نظم قرار نیست فقط به خاطر اینکه من و تو هنوز حاضر نیستیم باورها و سبک زندگیمون رو تغییر بدیم خودش رو بیاره پایین و با وضعیت فعلی ما هماهنگ کنه
طبق آموزههای ما تو قرار نیست جهان رو بکشی پایین تا همسطح ترسها و محدودیتها و عادتهای امروزت بشه
تو باید خودت رو بالا بکشی و با چیزی که واقعاً میخوای همسو بشی
جهان راه رو میاره
آدم رو میاره
ایده رو میاره
فرصت رو میاره
یه مکالمه رو سر راهت قرار میده
یه کتاب رو میاره
یه پیشنهاد رو میاره
یه فایل یا یه پست رو میاره
یه در رو باز میکنهگاهی حتی یه در رو میبنده که مجبور شی مسیر درستتری رو ببینی
گاهی یه آدم رو از زندگیت خارج میکنه
گاهی یه تضاد میاره که بفهمی دقیقاً چی نمیخوای
گاهی یه فکر یهویی میاد توی سرت که اگه دنبالش بری میتونه چند سال بعد کل مسیرت رو عوض کنهاما چگونگی رسیدن به خواسته همیشه کار تو نیست
تو قرار نیست قبل از حرکت تمام جاده رو ببینی، قرار نیست بدونی دقیقاً کی قراره بیاد از کجا قراره پول برسه، کدوم آدم قراره کمکت کنه، کدوم فرصت قراره باز بشه، کدوم اتفاق قراره مسیر رو عوض کنه
تو وظیفهت این نیست که کل پازل رو از روز اول حل کنی، وظیفهت اینه که خودت رو با چیزی که میخوای همسو کنی و قدم بعدیای رو که الان جلوی پاته برداری
چون جهان قرار نیست لایف استایل خودش رو با ترس و کمبود و ذهنیت امروز تو یکی کنه، تو باید لایف استایلت رو با خواستهت یکی کنی
ثروت میخوای ولی تمام روز مثل کسی فکر میکنی که هر لحظه قراره چیزی رو از دست بده
آرامش میخوای ولی توی هر بحثی وارد میشی
عشق میخوای ولی هنوز هر روز خیانت قبلی رو مرور میکنی
موفقیت میخوای ولی از ترس قضاوت هیچ کاری رو شروع نمیکنی
فراوانی میخوای ولی هر بار که پول خرج میکنی درونت میگه داره تموم میشه
زندگی جدید میخوای ولی تمام توجهت هنوز روی چیزیه که ازش متنفریدوست من خواستهت فقط چیزی نیست که توی ذهنت اسمشو میگی باید یه جایی از خودت بپرسی، من چقدر دارم شبیه کسی زندگی میکنم که آماده دریافت این خواستهست
چقدر دارم مثل آدمی فکر میکنم که این زندگی براش طبیعیه
چقدر انتخابهام باهاش هماهنگه
چقدر عادتهام باهاش هماهنگه
چقدر حرفایی که هر روز میزنم باهاش هماهنگه
چقدر چیزی که بهش توجه میکنم باهاش هماهنگهوقتی این هماهنگی کمکم اتفاق بیفته یه چیز خیلی جالب میشه
چیزی که یه روز برای تو خیلی دور و عجیب و دستنیافتنی بود کمکم طبیعی میشه
یه روز پول زیاد برات یه رؤیای عجیب بود بعد تبدیل میشه به یه استاندارد طبیعی
یه روز زندگی توی یه شهر خوب برات فقط عکس و کلیپ بود بعد میشه محلهای که هر روز توش راه میری
یه روز رابطه سالم برات یه آرزو بود بعد میشه چیزی که اصلاً حاضر نیستی کمتر از اون رو قبول کنی
یه روز آرامش برات یه اتفاق نادر بود بعد میشه حالت عادی زندگیت
یه روز موفقیت رو فقط توی زندگی بقیه میدیدی بعد میبینی خودت شدی همون آدمی که یه نفر دیگه بهش نگاه میکنه و میگه اگه اون تونسته شاید منم بتونمو اینجاست که رسیدن به خواسته دیگه برات یه معجزه عجیب نیست
بدیهی میشه
طبیعی میشهمیگی معلومه که من باید اینو تجربه کنم چون دیگه درون من باهاش در جنگ نیست
و طبق آموزههای ما وقتی واقعاً با خواسته و فطرتت همسو میشی جهان هم نمیتونه مدام خلاف اون چیزی رو بهت نشون بده چون تو دیگه همون آدم قبلی نیستی که با همون باورها و همون انتخابها و همون توجه وارد زندگی میشد
یه چیز دیگه هم باید خیلی روشن بفهمی این جهان قرار نیست مثل یه مامان خیلی دلسوز کنار سیستم وایسه و هر بار که تو خلاف چیزی که میخوای فکر کردی بگه وای بچم ناراحته بذار قانون رو براش عوض کنم
نه
طبق آموزههای ما این سیستم با چیزی که بهش میدی کار میکنه
یه دستگاه آبمیوهگیری رو تصور کن
تو پرتقال میریزی توش، بعد میشینی کنارش دعا میکنی و میگی خدایا لطفاً از این دستگاه آب انار بیاد
ده دقیقه بعد نگاه میکنی میبینی آب پرتقال اومده و عصبانی میشی
میگی چرا دعای من جواب نگرفت
چرا خدا برای من کاری نکرد
چرا جهان با من خوب نیست
دوست من تو پرتقال دادیدستگاه چی باید بهت میداد
اگه آب انار میخوای باید ورودی رو عوض کنی
اگه تجربه جدید میخوای باید یه جایی فکر تکراری رو عوض کنی
باور تکراری رو عوض کنی
توجه تکراری رو عوض کنی
حرف تکراری رو عوض کنی
انتخاب تکراری رو عوض کنی
واکنش تکراری رو عوض کنیو بعد به جهان اجازه بدی خروجی جدیدی بهت نشون بده
خیلی وقتا ما همین کار رو میکنیم
سالها ورودیمون ترسه
کمبوده
مقایسهست
شکایته
برای من نمیشه
پول نیست
آدم خوب نیست
دولت و کشور و ترامپ نمیذاره
خانواده نمیذاره
سنم گذشته
من شانس ندارمبعد انتظار داریم خروجیمون فراوانی و عشق و آرامش و موفقیت باشه
وقتی نمیاد هم از خدا دلخور میشیم
میگیم پس خدا کجاست
پس چرا برای من کاری نمیکنهنگاه خدا میتونه راه رو باز کنه
آدم رو بیاره
الهام رو بده
فرصت رو جلوت بذارهولی یه سؤال مهم باقی میمونه
تو چقدر خودتو همجنس چیزی کردی که از خدا میخوای
تو در رو میخوای باز بشه ولی اگه باز شد جرئت رد شدن ازش رو داریفرصت رو میخوای ولی آمادهشدی
پول رو میخوای ولی ذهنت ظرفیت نگه داشتنش رو داره
عشق رو میخوای ولی هنوز آدم قبلی رو هر روز با خودت حمل میکنی
موفقیت رو میخوای ولی حاضر شدی دیده بشی و قضاوت بشی و ادامه بدیدوست من یه جایی دیگه باید بگی بسه
بسه انقدر نشستیم برای بقیه دست زدیم
بسه انقدر زندگی بقیه رو لایک کردیم
بسه انقدر گفتیم خوش به حالش
بسه انقدر ماشین بقیه رو دیدیم و گفتیم کاش منم داشتم
خونه بقیه رو دیدیم و گفتیم خوش به حالش
مهاجرت بقیه رو دیدیم و گفتیم خوش به حالش
رابطه بقیه رو دیدیم و گفتیم کاش منم داشتم
موفقیت بقیه رو دیدیم و فکر کردیم این صحنه فقط برای تماشا کردن ما ساخته شدهنه دوست من
تو هم خواسته داشتی
تو هم یه تصویر توی ذهنت داشتی
تو هم یه زندگیای هست که وقتی بهش فکر میکنی یه چیزی درونت روشن میشه و اینکه تا اینجای این حرف اومدی و هنوز داری میخونی خودش یه نشونه خیلی ساده داره یه چیزی درون تو هنوز قبول نکرده که همین چیزی که الان هست آخر داستانهپس حالا دیگه فقط یه چیز میمونه
ادامه دادن
توجهت رو انتخاب کردن
خودتو شناختن
سیستم مغزت رو شناختن
باورهات رو دیدن
فیلترهات رو عوض کردن
با خواستهت همسو شدنو بعد قدم برداشتن
نه فردا
نه وقتی همهچی درست شد
نه وقتی فلانی تغییر کرد
نه وقتی اقتصاد بهتر شد
نه وقتی ترست کامل از بین رفتاز همین جایی که الان هستی چون شاید امروز هنوز مقصد جلوی چشمت نباشه
ولی فرمون دست توئه
جاده ادامه داره و حالا دیگه وقتشه به جای اینکه برای زندگی بقیه دست بزنی حرکت کنی تا یه روز یکی دیگه زندگی تو رو ببینه و با خودش بگه
اگه اون تونسته پس برای منم یه راهی هستو یه چیز خیلی مهم رو آخر این محتوا میخوام از ته دلم بگم
اول از همه تمام این حرفها قبل از اینکه برای شما باشه برای خود خود منه، من اینا رو اول برای دل خودم نوشتم و مینویسم، برای خودم که یادم نره، برای خودم که وقتی یه روز سخت شد، وقتی نتیجه دیر شد، وقتی یه چیزی اونطوری که میخواستم پیش نرفت، دوباره برگردم و یادم بیاد من قرار نیست فرمون زندگیم رو ول کنم
منم هر روز دارم تمرین میکنم، منم هر روز دارم روی خودم کار میکنم، منم هنوز توی مسیرم، هنوز چیزهایی هست که باید بهتر بفهمم، بهتر باور کنم، بهتر زندگی کنم و چیزی که برام مهمه اینه که توی این مسیر بمونم و هر روز یه قدم جلوتر برم
طبق آموزههای ما هرچقدر این حرفها رو عمیقتر باور کنی، هرچقدر از یه جمله قشنگ بیشتر تبدیلشون کنی به باور واقعی و هرچقدر بیشتر وارد ضمیر ناخودآگاهت بشن، به همون اندازه کمکم نتایج و تجربههای زندگیت هم شروع میکنن تغییر کردن
نه لزوماً یه شبه
پلهپله چون تو دیگه اون آدم قبلی نیستی، آدمی که قبلاً با یه جواب منفی میشکست، الان شاید بگه راه بعدی چیه، خیرش چیهآدمی که قبلاً با یه شکست خودش رو بیارزش میدید، الان شاید فقط بگه این روش جواب نداد
آدمی که قبلاً تمام توجهش روی کمبود بود، کمکم شروع میکنه امکانها رو هم دیدن
آدمی که قبلاً خودش رو قربانی شرایط میدید، کمکم برمیگرده پشت فرمونو زیبایی این سیستم برای من اینه که صفر و یکی نیست یعنی قرار نیست یا صددرصد درست باشی یا هیچ اتفاقی نیفته تو به هر اندازهای که تغییر میکنی، به هر اندازهای که توجهت رو جابهجا میکنی، باورهات رو عوض میکنی، استانداردت رو بالاتر میبری و انتخابهات رو هماهنگتر میکنی، تجربهت هم کمکم تغییر میکنه همونطور که اگه هر روز بیشتر سمت ترس و کمبود و شکایت بری، همون حالت درونت بیشتر جا میفته، اگه هر روز حتی یه مقدار بیشتر سمت اعتماد و امکان و مسئولیت و اقدام بری، اون مسیر هم کمکم برات طبیعیتر میشه
برای همین ازت میخوام این محتوا رو فقط یه بار نخونی و رد نشی، یه بار دیگه بخونش، حتی چند بار حتی بیا ازش نکته برداری کن درکش کن، باورش کن
نه چون من نوشتمش، چون واقعاً سعی کردم اصل داستان رو توش بگم ببین کدوم جملهش مال توئه، کجا داری هنوز تقصیر رو بیرون از خودت میذاری، کجا هنوز یه تجربه قدیمی رو با خودت حمل میکنی، کجا هنوز داری به چیزی که نمیخوای توجه میکنی و کجا میتونی فقط یه پله توجهت رو عوض کنی و یه قدم متفاوت برداری
منم کنار شما توی همین مسیرم
منم دارم یاد میگیرم
منم دارم تمرین میکنم
منم میخوام بمونم و ادامه بدمخیلی دوستون دارم و از ته دلم آرزو میکنم هر کدومتون به جایی برسین که یه روز به عقب نگاه کنین و بگین از یه جایی به بعد من دیگه منتظر نشدم دنیا عوض بشه، خودم شروع کردم به عوض شدن و بعد کمکم زندگی منم عوض شد و فقط بگم برای من و کلی از دانشجوهای دیگه مون جواب داد
بخشی از دوره جادوی ارتعاش معکوس
آرزوی بهترینها برای تکتک شما