
از من پرسید
تو که همیشه از هدایت حرف میزنی
از اعتماد
از رهایی
از اینکه وقتی یه در بسته میشه نباید همون لحظه حکم بدیم که همهچی تموم شده
از اینکه بعضی وقتها خدا مسیر رو عوض میکنه چون چیزی رو میبینه که ما هنوز نمیبینیم
خودت واقعاً این چیزها رو زندگی کردی
یا فقط دربارهشون خوندی و بعد اومدی برای ما تعریفشون کردی
بهش گفتم
امروز نمیخوام هیچ قانونی یادت بدم
نمیخوام بگم این کار رو بکن و اون کار رو نکن
نمیخوام بگم مثبت فکر کن
نمیخوام بگم تجسم کن
نمیخوام حتی بهت بگم اعتماد کن
امروز میخوام یه کار دیگه بکنم
میخوام خودمو بذارم جلوت
نه اون رضا و پریسایی که نتیجهی کارهاش رو میبینی
نه اون بخشی از زندگیم که توی رزومه و مقاله و دانشگاه و موفقیتهای کاری دیده میشه
میخوام از اون قسمتهایی برات بگم که خیلیها حتی از نزدیکترین آدمهای اطرافم هم نمیدونن کمتر از دو نفر
از جاهایی که ذوق کردم
از شبهایی که فکر کردم دیگه تموم شد
از درهایی که فکر کردم خدا خودش بازشون کرده و چند قدم بعد درست جلوی صورتم بسته شدن
از وقتهایی که به خدا گفتم یعنی چی
من که این همه خواستم
من که این همه تلاش کردم
من که فکر کردم این دیگه همون راهه
پس چرا نشد
میخوام چند دقیقه بهجای اینکه معلمت باشم دوستت باشم و در اصل همیشه هم تلاشم این بوده دوست باشیم نه مثل یک استاد
همون دوستی که شب کنارت میشینه
یه چایی میذاره جلوت، یه نفس میکشه و میگه
بذار از اولش برات تعریف کنم
شاید وسط داستان من یه جایی یهو ساکت شدی و گفتی
این تیکه انگار داستان خودمه
داستان مهاجرت من از سفارت شروع نشد
از دانشگاه شروع نشد
حتی از زبان خوندن هم شروع نشد
داستان ما از یه روز کاملاً معمولی توی اینستاگرام شروع شد
اون روزها ما از نظر مالی به موفقیتهای خیلی خوبی رسیده بودیم
چند تا کسبوکار رو تجربه کرده بودیم و این اعتمادبهنفس توی ما شکل گرفته بود که میتونیم یه کار رو حتی از منفی صفر برداریم و آرومآروم پولسازش کنیم
یعنی در زمینهی کار و بیزنس یه باور خیلی مهم توی ما از قبل ساخته شده بود
اینکه اگه چیزی رو یاد بگیرم
اگه جدی دنبالش برم
اگه زمین بخورم و دوباره بلند شم نه اینکه تحمل کنما این فرق داره
آخرش یه راهی پیدا میکنم
ولی مهاجرت یه دنیای دیگه بود
اونجا هنوز کلی باور محدودکننده داشتم
یه روز داشتم توی اینستاگرام میچرخیدم که یه کلیپ اومد جلوم
طرف لاتاری گرین کارت آمریکا برنده شده بود
داشتن باهاش تماس میگرفتن
ذوق میکرد
خانوادهاش ذوق میکردن
اشک
خنده
شوک
هیجان
بعد یکی دیگه رو دیدم
بعد یکی دیگه
بعد دیدم واقعاً آدمهای معمولی دارن اسمشون درمیاد و زندگیشون عوض میشه
و همونجا یه چیزی توی دلم روشن شد
یه خواستهی خیلی شدید
یه صدایی که خیلی ساده گفت
چرا من نه
جالبه که اون لحظه نگفتم چرا ما تحصیلی نریم
نگفتم چرا کاری نریم
نگفتم چرا برای دکترا اقدام نکنم
نگفتم چرا یه دانشگاه خارجی رو امتحان نکنم
نه
چون تنها باوری که اون موقع دربارهی مهاجرت توی من سالم بود همین لاتاری بود
لاتاری برای من قابل باور بود
میگفتم خب شانسه دیگه
ثبتنام میکنی
اسمم که درمیاد
میری
ولی مهاجرت تحصیلی برای من انگار یه غول بود
فکر میکردم حتماً باید از دانشگاه تهران یا شریف باشی
باید یه رزومهی خارقالعاده داشته باشی
زبانت خیلی بالا باشه
GRE داشته باشی
هزار تا مقاله داشته باشی
استادهای خارجی باید از قبل بشناسنت
و اصلاً آمریکا برای خودش یه مرحلهی عجیب و دور از دسترسه
حتی با اینکه خودم تجربهی تحصیل در پردیس شریف رو هم داشتم باز این باور توی من بود
اطرافمون هم همین تصویر رو تقویت میکرد
اون موقع ما یه جمع دوستی تقریباً پانزده نفره داشتیم و از اون جمع شاید یازده نفر مهاجرت کردن
تورنتو
ونکوور
استرالیا
زوریخ
میلان
و جاهای دیگه
ولی آمریکا
آمریکا انگار برای خودش یه غول جدا بود
و حالا که برمیگردم به اون روزها یه استعاره خیلی قشنگ توی ذهنم میاد
فرض کن مامانت میخواد بره یه عروسی
میدونه اگه تو هم بری بهت خوش میگذره
آدمهای جدید میبینی
یه تجربهی تازه پیدا میکنی
شاید اصلاً یه اتفاق خیلی خوب اونجا منتظرت باشه
ولی تو لج کردی
میگی من نمیام
از اونجا که مامانت هم قلق تو رو خوب بلده
نمیاد یک ساعت بشینه برات دربارهی فواید ارتباطات اجتماعی سخنرانی کنه
فقط میگه
آرمینم اونجاستا
یا میگه
مریمم میادها
و تو یهو میگی
جدی
پس منم میام
تو به خاطر عروسی راه نمی افتی
به خاطر آرمین یا مریم راه میافتی
ولی وقتی رفتی شاید تازه بفهمی اصلاً کل داستان خیلی بزرگتر از آرمین و مریم بوده
من امروز احساس میکنم لاتاری برای من همون آرمین و مریم بود
انگار خدا قلق منو بلد بود
میدونست اگه اون موقع بهم بگه رضا یا پریسا بیا برای دکترا توی دانشگاههای بزرگ دنیا اقدام کن شاید خودم اولین نفری باشم که بهش بخندم اصلا اور دوز کنم میفهمی چی میگم
پس یه چیزی گذاشت جلوی پام که ذهن من میتونست تا اون حدش رو باورش کنه
لاتاری
انگار گفت
تو فعلاً به خاطر همین بیا
بقیهش رو هنوز لازم نیست بدونی
و من راه افتادم
از تقریباً شش ماه قبل از ثبت نام و اعلام نتیجه من دیگه توی ذهنم ایران نبودم
من رفته بودم آمریکا
واقعاً میگم
صبح تا شب فایل میدیدم
تجربهی برندههای لاتاری رو نگاه میکردم
بعضی کلیپها رو چند بار میدیدم
میرفتم مراحل بعد از برنده شدن رو یاد میگرفتم
انگار نتیجه اومده و اسم خودمو توی صفحه دیده بودم
میرفتم دربارهی ایالتها و شهرها تحقیق میکردم
کالیفرنیا
نیویورک
شهرها
محلهها
هزینهها
زندگی مردم
خونهها
و از اونجایی که احساس لیاقت ما از قبل بالا بود طبیعتاً خودمون رو هر جایی هم نمیدیدیم
انتخابمون رسید به LA و بورلی هیلز
واقعاً میرفتم سایتهای اجارهی خونه
خونه انتخاب میکردم
میگفتم این خوبه
این منطقه رو دوست دارم
این یکی ویوش بهتره
این یکی به سبک ما بیشتر میخوره
باورتون میشه گوگلمپ رو باز میکردم
Street View رو میزدم
حالت سهبعدی رو میآوردم
و کوچهبهکوچهی لسآنجلس راه میرفتم
خیابونها رو نگاه میکردم
فروشگاهها رو میدیدم
مسیرها رو بررسی میکردم
محلهها رو یاد میگرفتم و کلی توی یوتوب واکینگ تور میدیدم و واقعا هم لذت میبردم
یه جایی رسیده بودم که یه فیلم میدیدم و میگفتم این لوکیشن باید فلان قسمت لسآنجلس باشه
گاهی حس میکردم بعضی کوچهپسکوچههای LA رو از آدمهایی که خودشون مشاور مهاجرت بودن بهتر میشناسم
چون حرفی میزدن و من توی دلم میگفتم نه، این منطقهای که میگی اینطوری نیست
اون موقع نمیدونستم دارم چی کار میکنم
بعدها فهمیدم خیلی از این کارها خودش یه جور تجسم بوده
من آمریکا رو فقط نمیخواستم
داشتم از قبل زندگی کردن اونجا رو تمرین میکردم
میدونستم چطوری باید برم، از کجا خونه بگیرم، از کجا سیم کارت بگیرم و حتی کوچک ترین کارها که به نفر میدونی مثلا واقعااا میخواد تا یه شهر دیگه هم بره انجام میده
حتی کار خودمم انتخاب کرده بودم
میگفتم اول میریم اونجا
من فلان جا برای استخدام اقدام میکنم
بعد کمکم بیزنس خودمونو راه میندازیم و ماشینمونو آپدیت میکنیم اصلا حتی میرفتم فلایت رادار پرواز ها رو چک میکردم و میدیدم و حتی انتخاب میکردم مثلا با این پرواز بریم یا با اون هواپیمایی قطری یا اماراتی
و این قسمت رو خیلی راحت باور میکردم
چون ما قبلاً چند بار به خودمون ثابت کرده بودیم که میتونیم یه کسبوکار رو از منفی صفر بلند کنیم و پولسازش کنیم
برای همین مغزم نمیگفت اگه رفتی آمریکا چطوری پول درمیاری
مغزم میگفت خب میریم و یه راهی پیدا میکنیم
پشتوانه و نقدینگی عجیبوغریبی هم نداشتیم
حتی بعضی وقتها نقدینگیمون واقعاً پایین بود
ولی خواسته انقدر قوی شده بود که بهجای اینکه مدام بپرسم اگه نشد چی بیشتر میپرسیدم
مرحلهی بعد چیه، اگه بشه چی میشه
توی همون ماههایی که تا اعلام نتیجه مونده بود یه فایل از استیو هاروی دیدم
مضمون حرفش این بود که خدا همیشه میده و اگه چیزی رو نداری شاید اصلاً اونطور که فکر میکنی ازش نخواستیش
این جمله برای من یه تلنگر شد
گفتم
یعنی چی نخواستم
من که میخوام
اصلاً خواستن یعنی چی
مگه قرار نیست خدا هرچی خودش بخواد بده
مگه همهچی شانسی نیست
مگه اون کسی که بیشتر دعا کنه نباید بیشتر بگیره
اصلاً اینا دارن دربارهی چی حرف میزنن و از اونور خوب خود استیوهاروی میگفت من هوم لس و کارتن خواب بودم به اینجا رسیدم و الانش رو که میدیدم باور پذیریش برای خیلی بالاتر بود و در کل بگم انگار اماده ی همون تلنگره بودم
و چون خواستهی من برای رسیدن به همون آرمین و مریم قصهمون که اینجا آمریکا بود انقدر شدید شده بود گفتم باید بفهمم این حرف یعنی چی
و منم از اون آدمهاییام که وقتی یه سؤال واقعاً توی ذهنم بیفته باید تا تهش برم و اون موقع واقعااا اورسینک داشتم اما واقعیت بگم اور سینک مثبت نه منفی، و مهم تر از همه پشن داشتم شور و شوقی که واقعاااا اونه که بلند کرد و یک احساس لیاقت عجیبی که چرا من نه
این رو از همون کوچهپسکوچههای لسآنجلس میشد فهمید
شروع کردم به گشتن
اون موقع که چتجیپیتی نبود
میرفتم یوتیوب کلی سرچ میکردم
فایل میدیدم
مقاله میخوندم
کتاب پیدا میکردم
و هدایت شدم اون موقع به تکنیک هایی که محتواش دربارهی تکنیکهای تسلا و ۳۶۹
۵۵۵
عبارت تأکیدی
نوشتن خواسته
تجسم
و چیزهای مختلف میدیدم
شاید خیلیهاتون این مدل محتواها رو دیده باشین
من واقعاً میرفتم نکتهبرداری میکردم چون حرفاشون اون موقع سنگین بود و من پاز میزدم مینوشتم همون لحظه
میگفتم ۳۶۹ دقیقاً چیه
چند بار باید بنویسم
کی بنویسم
چطوری بنویسم
چی بنویسم
باورتون میشه ما چندین دفتر رو پر کردیم
خواسته
عبارت تأکیدی
جمله
دوباره جمله
دوباره نوشتن
من اون موقع هنوز نمیدونستم فرق بین تکنیک و تغییر باور چیه
فقط داشتم هر چیزی رو که پیدا میکردم با تمام وجود امتحان میکردم و کلی این مدت به شوق اینکه اینها جواب میدم صبح و شب تمرینات رو انجام میدادم
تا شب اعلام نتایج رسید
شبی که من بیشتر شش ماه توی ذهنم هزار بار تجربهش کرده بودم
نتیجه رو چک کردیم
اسممون درنیومده بود
همین
اون لحظه فکر کن تمام اون خیابونهایی که قدم زده بودم
تمام اون خونههایی که انتخاب کرده بودم
تمام اون کلیپهایی که دیده بودم
تمام اون دفترهایی که نوشته بودم
تمام اون تصویری که از آینده ساخته بودم
یه دفعه خورد به یه صفحهای که میگفت
نه
و امروز به اون میگم اولین تضاد بزرگ مسیر من
چون وقتی یه خواستهی شدید داری و بعد واقعیت یه چیز کاملاً متفاوت میذاره جلوت اونجاست که مسیرت میتونه دو شاخه بشه
میتونی بشینی و بگی
خب نشد دیگه، سال بعد دوباره ثبتنام میکنیم
و سال به سال فقط منتظر یه قرعهکشی و شانس بمونی و یک حسرت
یا حتی اگه هنوز خودتم حرفت رو کامل باور نداری یه روزنه پیدا کنی
حتی شده به زور
حتی شده الکی به خودت بگی
شاید یه خیر دیگهای هست که من هنوز نمیبینم
این رو جدی میگم
بعضی وقتها وقتی وسط تضادی باید یه روزنه برای خودت بسازی
نه چون داری خودتو گول میزنی
چون اگه همون لحظه تمام درها رو توی ذهنت ببندی دیگه حتی توان دیدن در بعدی رو هم نداری
فکر کن من ماهها Walking Tour دیده بودم
گوگلمپ دیده بودم
کوچهپسکوچههای لسآنجلس رو یاد گرفته بودم
زندگیم رو اونجا چیده بودم
بعد شب نتیجه از فروشگاهمون برگشتیم خونه و گفتیم
خدایا یعنی چی نشد
من که این همه نوشتم
من که این همه ازت خواستم
یعنی صدای ما رو نشنیدی
حرف زدیم
فکر کردیم
دوباره حرف زدیم
تا یه جایی گفتیم
شاید الان آمریکا خیر ما نیست
شاید قرار باشه اول بریم کانادا و بعد از کانادا بریم آمریکا
اون موقع شرایط طوری شده بود که خیلی دربارهی رفتن توریستی به کانادا و بعد تغییر مسیر به کاری صحبت میشد
گفتیم شاید راه اینه
و باورتون میشه همون شب دوباره گوگلمپ باز شد
ولی این بار دیگه لسآنجلس نبود
ونکوور بود
تورنتو بود
رفتیم توی کوچهپسکوچههاش
برجها
خیابونها
محلهها
بعد من و رضا همدیگه رو نگاه کردیم
گفتیم
راستش این خیلی سبک ما نیستا
واقعاً دلمون باهاش نرفت
ولی بعد گفتیم شاید خیر ما اینه
میریم کانادا
بعداً از اونجا میریم آمریکا
یه شرکت بود که هم کارهای کانادا رو انجام میداد و هم آمریکا
من از قبل پیجشون رو میشناختم
نمونههای برندههای لاتاریشون رو میدیدم
مصاحبههاشون رو نگاه میکردم
اینم یه چیز جالب که الان با آگاهی امروز میفهممش
اون موقع با اینکه هیچی از قانون توجه نمیدونستم تقریباً هیچوقت نمیرفتم سرچ کنم
بدیهای آمریکا
بدیهای لسآنجلس
چرا مهاجرت نکنیم
چرا فلان جا افتضاحه
سرچهای من ناخودآگاه بیشتر دربارهی زیباییها بود
فرصتها
محلههای خوب و لوکس و لاکچری
زندگی خوب
آدمهایی که رفته بودن و راضی بودن و الان بیزنس عالی خودشون رو داشتن
و عجیب این بود که مدام افراد و نمونههایی میدیدم که امیدم رو بیشتر میکردن
قرار شد صبح به اون شرکت زنگ بزنیم و برای کانادا وقت مشاوره بگیریم
صبح که توی فروشگاه بودم گفتم قبل از اینکه تماس بگیرم بذار یه بار پیجشون رو نگاه کنم
و انگار همون تضادی که شب قبل مثل یه گوشپیچوندن خورده بود بهم باعث شده بود چشم و گوشم بازتر بشه
رفتم پیجشون
و یهو دیدم
وای
چقدر آدم دارن تحصیلی میرن آمریکا
شروع کردم به دیدن
بعد چشمم افتاد به دورههای زبان
اینکه میتونی برای یه دورهی زبان وارد آمریکا بشی و بعد مسیرهای بعدی رو بررسی کنی
انگار خدا فقط یک شب بعد از بسته شدن یه در، یه در دیگه و جدید جلوی من گذاشته بود
ولی اینجا یه سؤال خیلی مهم هست
پریسا با اون رزومه چرا اصلاً رفت سراغ دورهی زبان
چرا از همون اول برای دکترا اقدام نکرد
جوابش امروز برای من واضحه
چون هنوز باور نداشتم
مغز من هنوز دکترا در آمریکا رو باور نمیکرد
برای من مهاجرت تحصیلی یعنی سختی
یعنی رزومهی خیلی بالا
یعنی زبان
یعنی GRE
یعنی دانشگاه تهران و شریف
یعنی یه چیز تقریباً دور از دسترس
ولی دورهی زبان چی
اون با باورهای اون روز من سازگارتر بود
سادهتر بود
سریعتر به نظر میرسید
مغزم راحتتر قبولش میکرد
و این یکی از چیزهاییه که بعدها خیلی عمیق فهمیدم
گاهی فکر میکنیم داریم منطقیترین مسیر رو انتخاب میکنیم
در حالی که داریم مسیری رو انتخاب میکنیم که باورهای فعلیمون کمتر ازش میترسن
اون روز برای دفتر کانادا کلی تماس گرفتم
جواب نمیدادن
گفتم اشکال نداره
بذار دفتر آمریکا رو زنگ بزنم
اولین تماس
گوشی رو برداشت
گفت فردا وقت داریم بیا
منم که میدونین خواستهی آمریکا چقدر شدید بود
گفتم بریم
رفتیم
برای مهاجرت تحصیلی آمریکا از طریق دورهی زبان اقدام کردیم
و از اینجا یه مدت همهچی انقدر راحت جلو رفت که من هر روز بیشتر مطمئن میشدم
میگفتم دیدی
پس مسیر همین بوده
پول خودش جور میشد
مدارک راحت جلو میرفت
کارها شستهرفته پیش میرفت یعنی بگم خیلیاااا
ما انقدر از مهاجرت تحصیلی بیخبر بودیم که واقعاً توی ذهنمون این بود
خب امروز اقدام کنیم سه ماه دیگه آمریکاییم دیگه
هنوز نه پذیرشی داشتیم
نه سفارتی رفته بودیم
نه چیزی
ولی توی ذهنمون چمدونمون تقریباً بسته بود
برای دو جا اقدام شد
اولی فکر میکنم فقط حدود یک هفته بعد پذیرشش اومد
توی ایالت تنسی دانشگاه ایالتی تنسی بود
یهو یه احساسی اومد گفتیم بریم شرکت و گفتیم خب حالا که پذیرش دورهی زبان اومده بریم برای سفارت و وقت بگیریم
همون روز یه چیزی توی دلم گفت
ای کاش لسآنجلس میشد
من این همه مدت اونجا رو یاد گرفتم
این همه خیابوناشو دیدم
طرف گفت
خب اونجا هم میشه
گفتم
خب از روز اول میگفتی
گفت اگه بخواین اقدام کنم
گفتم معلومه
فکر کن دو روز بعد پذیرش دورهی Intensive English از دانشگاه کالیفرنیا هم برامون فرستاده شد
من فقط اسم کالیفرنیا رو نگاه میکردم
همون جایی که ماهها قبل توی گوگلمپ کوچههاشو قدم زده بودم
اینجا دیگه توی ذهن من یه چیزی محکمتر شد
گفتم
دیدی
داره جواب میده
پس همهی این نشونهها بیدلیل نبوده
و در همین فاصله هم مدام کتاب میخوندم
دوره میدیدم
فایل گوش میکردم یعنی صبح تا شب
تمرین میکردم
و کمکم آگاهیهام بیشتر و بیشتر میشد
رسیدیم به وقت سفارت
قطر رو انتخاب کردیم
و انقدر مطمئن بودیم که گفتیم خب میریم
ویزای تحصیلی رو میگیریم
بعدش آمریکا
برای قطر با حدود چهارصد دلار رفتیم
اون موقع خیلیها میگفتن باید نفری هزار دلار پول همراهت باشه
چک میکنن
ممکنه نذارن
هزار تا حرف
و واقعا هم سخت بود و اما یک حسی گفت برو کافیه مهمون منی
و ما رفتیم باور کن هیچکس از ما چیزی نخواست
باز برای ذهن من شد یه علامت دیگه
گفتم دیدی
باز همهچی داره راحت پیش میره
سفر دوحه هم انقدر خوب بود که واقعاً برامون خاطره شد
گاهی تاکسی وایمیستاد و خودشون میپرسیدن کجا میری و حتی پیش میاومد بدون پول ما رو برسونن
دوحه و شهر رو دوست داشتیم
مردمش رو تحسین میکردیم
لوکس بودن و کیفیتش برامون جالب بود و سلیقه مون بود لوکسیش
ما قبلاً یکی از خواستههام این بود که برای فضای جام جهانی قطر اونجا باشیم
چند هفته بعد از پایان جام جهانی رفته بودیم قطر و با خودم میگفتم حتی بهتر
هم خلوتتره
هم همهی حالوهوای جام هنوز هست و گفتم نگاه این خواسته مونم تیک خورد
و هر اتفاق مثبتی که میافتاد برای من تبدیل میشد به یه مدرک تازه
آمریکا برای ماست
روز سفارت رسید
رفتیم داخل
افیسر ما یه خانم بلوند خیلی محترم و خوشبرخورد بود
مدارک رو نگاه کرد
پرونده رو بررسی کرد
صحبت کردیم
قشنگ حس میکردم همهچی اوکیه
و تقریباً مضمون حرفش این بود
همهچی خیلی خوبه
پروندهتون خوبه
اما امروز نمیتونم بهتون ویزا بدم
همین
ویزای ما نشد
پریسا واقعاً حالش گرفته بود
طبیعیه
ما تا جلوی در رفته بودیم
توی ذهنمون چند قدم دیگه مونده بود تا آمریکا
ولی من چون توی اون مدت خیلی روی خودم کار کرده بودم و از بچگی هم معمولاً آدمی بودم که بعد از اتفاقها یه جایی میگفتم شاید خیری توشه و روی آموزش ها و آگاهی ها داشتم کار میکردم و اوایلش بودیم یه مقدار زودتر خودمو جمع کردم چون این آگاهی رو داشتم که باید یه خیری پیدا کنم
گفتیم باشه
نشد
نهایت یه سفارت دیگه میریم
چند ساعت بعد رفتیم دوحه کلی رو گشتیم
بقیهی اون شش روز رو هم خوب گذروندیم
بعد برگشتیم ایران و گفتیم برای عمان وقت بگیرن
بین قطر و عمان چند ماه فاصله بود
و توی اون مدت یه سؤال مدام توی ذهنم میچرخید
اگه اون همه نشانه بود و اون همه نشانه من دیدم
اگه این همه چیز راحت جلو رفت
پس چرا ویزا نشد
اون موقع هنوز جوابش رو نمیفهمیدم
الان میفهمم من یه اشتباه خیلی مهم میکردم
من نشانه رو با تضمین پایان اشتباه گرفته بودم
با درک الانم بگم
نشانهها برای من شبیه تابلوهای جاده بودن که میگفت به فلان شهر خوش اومدین یعنی رسیدی دیگه
یعنی من فکر میکردم اگه تابلوی اول نوشته مستقیم پس تا خود مقصد باید مستقیم برم
در حالی با آگاهی الانم از این قانون، نشانه ها ممکنه صد متر بری جلو تابلوی بعدی بگه حالا بپیچ راست
بعدی بگه دوربرگردون
بعدی بگه وارد خروجی شو
بعدی بگه مسیر جایگزین
نشانه قرار نیست بهت بگه همون جهتی که الان میری تا آخر دنیا ادامه بده
گاهی فقط میگه
فعلاً همین یک تکه رو برو
تابلوی بعدی رو بعداً میبینی
ولی ما اون موقع تابلوی اول رو برداشته بودیم و میگفتیم
نه
این گفته مستقیم
پس چرا الان پیچ داریم
در فاصلهی سفارت قطر تا عمان یه تصمیم دیگه هم گرفتیم
گفتیم خوبه یه مهارت جدید هم یاد بگیریم که اگه آمریکا رفتیم یه درآمد دلاری جداگانه داشته باشیم
فروشگاه اینترنتیمون خوب کار میکرد
از بیزنس هم نمیترسیدیم
ولی خواستهی آمریکا انقدر در من جدی شده بود که حتی فروشگاه حضوریمون رو رها کردم و هدیه دادم به کسی
فروشگاهی که کلی وسیله داشت و همونم از صفر جمع کرده بودیم ذره ذره
دکور MDF
استیل
تجهیزات
چیزهایی که مجموع ارزششون اون موقع چند صد میلیون میشد و واقعا لوکس میشه گفت بود
گفتم همهش برای تو
سودش برای تو
ضررش برای تو
اگه خواستی حتی بفروشش
من دیگه نمیخوام توی این مسیر بمونم
انگار داشتم خودمو از ساحل میکندم
میخواستم به خودم ثابت کنم تصمیمم شوخی نیست
فکر کن خود اون وسایل چند صد میلیون ارزش داشتن و من اونها رو بخشیدم و بعد خودم با چهارصد دلار رفتم دوحه
ولی بعد از این بخشیدن یه عالمه در مالی جدید برامون باز شد
پولهایی وارد شد
فرصتهایی اومد
اتفاقهایی افتاد که حس میکردم بدون اون تقلاهایی که قبلاً فکر میکردم لازمه دارن اتفاق میافتن
بچههای دورهی قانون هماهنگی وقتی از قانون بخشش حرف میزنیم دقیقاً میدونن چرا این بخش از مسیر برای خودم بعداً انقدر معنی پیدا کرد
توی همین دوره درآمد دلاری یه آموزش فروش گرفته بودیم داخلش یه هدیه داشت دربارهی استفاده از هوش مصنوعی که ته ته فایل ها بود
یه برنامه معرفی کرده بودن که انگار چند مدل هوش مصنوعی رو یه جا جمع کرده بود
ما هم نصبش کردیم
اون موقع فکر نمیکردم همین ابزار کوچیک چند ماه بعد توی یکی از عجیبترین شبهای این مسیر به کارم بیاد
وقت سفارت عمان رسید
اگه اشتباه نکنم وقت اولیهمون هشتم فوریه بود که برای سفارت امریکا در مسقط رزور کرده بودیم
بعد خود سفارت یه مدتی بعد ایمیل داد و تاریخ رو تغییر داد و آورد روی چهارم فوریه
ما رفتیم مسقط
باز امیدوار
باز آماده
باز با این فکر که خب این بار دیگه میشه
رفتیم سفارت
و افیسر گفت
شرمنده
نمیشه
بار دوم
اینجا دیگه برای من فقط یه ریجکتی نبود
واقعاً مثل یه سیلی بود
گفتم
چرا باید این داستان انقدر تکرار بشه
من یه چیزی رو دارم اشتباه میفهمم
قانونی که من تا اینجا فهمیدم نباید مسیر درست انقدر با زور و فشار منو بکشه
همونجا به شرکت گفتیم
برای دبی وقت بعدی رو بگیرین
من الان مسقطم
از همینجا میرم دبی
گفتن
چی میگی
اصلاً دبی باز نیست
وقت نداره
از این حرفها نزن
برگرد ایران
بعداً شاید مالزی
گفتم باشه
خداحافظی کردیم
و اینجا یه تفاوت خیلی کوچیک در من ایجاد شده بود
این بار دیگه نخواستم با همهچی بجنگم
گفتیم شاید اصلاً باید عمان بمونیم
اون موقع خیلی ایرانی اونجا بودن و میومدن
برای کار
اقامت
بیزنس
من یه شماره توی گوشیم داشتم برای کسی که قبلاً توی عمان کارهای مربوط به پرداخت هزینهی وقت سفارت آمریکا رو انجام میداد
چون بعضی پرداختها باید از داخل عمان انجام میشد
به همون شماره پیام دادم، گفتم کسی رو برای مشاورهی اقامت و کار عمان میشناسین
گفت آره، یه نفر هست که از قدیمیهای این کاره، شمارهشو داد
تقریباً همون موقع توی اینستاگرام هم به یه نفر دیگه پیام داده بودم
اونم جواب داد
ولی بهش گفتم ممنون
و به خودم گفتم جوابمو گرفتم
به همون آقایی که در عمان معرفی شده بود پیام دادم
گفت کجایین
گفتم فلان مال هستم
گفت
عه، چقدر خوب، پس نزدیک منی، من خودمم دارم میام همون سمت
فکر کن، لازم نشد من حتی ماشین بگیرم و برم دنبالش
خودش اومد همون مال
نشستیم
کلی حرف زدیم
و وسط تمام حرفهاش یه جمله گفت
گفت
همون مسیر آمریکاتو حفظ کن
و برای هزینه بهش گفتم، گفت مهمون منین و هیچی نگرفت، فکر کن
من بعد از اینکه رفت به پریسا گفتم
جوابمو گرفتم
پریسا گفت شاید سبک مشاورهش اینه
شاید به همه همینو میگه
گفتم نمیدونم، ولی من جوابمو گرفتم
رفتیم هتل
یه گروه تلگرامی پیدا کردم که برای وقت سفارت دبی بود، اون موقع حتی نمیدونستم ربات گرفتن وقت یعنی چی
من با همون ذهن سادهی خودم میگفتم خب وقتی تصمیم گرفتی وقت بگیری باید یه وقتی وجود داشته باشه دیگه
در حالی که یه شرکت بزرگ با یه عالمه نیرو بهم گفته بود، دبی اصلاً وقت نداره
ما اون موقع بلیط برگشتمون از مسقط به ایران برای هشتم فوریه بود
و فکر میکنم ششم فوریه بود که این داستان شروع شد
برای اینکه اصلاً وقتهای دبی رو ببینی اول باید هزینهی سفارت پرداخت میشد
پول دلاری من ایران بود
و باید یه جوری میرسید به آدمی که اونجا میتونست این پرداخت رو انجام بده
فکر کن یه زنجیره از آدمها شکل گرفت
یکی پول رو گرفت
رسوند به یکی دیگه
یکی دیگه باید میبرد
و انقدر دیر شد که دفتر اون آدم بسته شد
حدود ساعت ده شب پیک پول رو رسوند دم خونهش
گفت
اشکال نداره
از خونه واریز میکنم
من نه سیستم وقت گرفتن رو بلد بودم
نه میدونستم مراحلش چیه
قبل از پرداخت هم بچههای گروه گفتن باید فرم DS رو کامل کنی
و همون هوش مصنوعی که توی اون دورهی فروش به عنوان هدیه معرفی شده بود اومد وسط
نشستیم با کمکش فرم رو پر کردیم
و همونجا تازه فهمیدیم شرکتی که قبلاً پروندههامون رو آماده کرده بود یه سری جاها چقدر میتونسته دقیقتر فرمها رو پر کنه
هزینه بالاخره واریز شد
طرف گفت، الان میتونی وقت رزرو کنی
گفتم حالا از قانون درخواست استفاده کنم، گفتم من اصلاً بلد نیستم
ممنون میشم خودت برام انجام بدی
گفت چون اورژانسیه انجام میدم و حتی برای این کار ازت هزینه نمیگیرم
این خودش اولین اتفاق مثبت بود
رفت داخل سیستم
برگشت گفت
اولین وقت دونفره برای چند ماه دیگهست
ولی میتونم وقتتون رو بشکنم
برای هر نفر جدا بگردم
گفتم هر کاری فکر میکنی درسته انجام بده و من واقعا اوکی بودم
گفت یه وقت برای یک نفر هست
گفتم کی
گفت
نهم فوریه
من چند ثانیه ساکت موندم
اون روز هفتم فوریه بود
بلیط برگشت ما از مسقط به ایران برای هشتم فوریه بود
و تنها وقتی که سیستم برای یک نفر نشون داده بود، نهم فوریه بود
گفتم بگیرش
گفت برای نفر دوم ایمیل میزنیم
شاید چون زن و شوهرید اجازه بدن باهم وارد بشین
ولی تضمینی نیست
گفتم اشکال نداره، لطفا همینو اوکی کنید
و عجیب اینه که اون شب من راحت خوابیدم
واقعاً راحت، گفتم خدایا خودت راهشو نشون بده
من دیگه نمیخوام همهچی رو خودم بچینم
صبح حدود ساعت شش بیدار شدم
دیدم PDF برام فرستاده
بازش کردم
نگاه کردم
وقت برای دوتامون بود
من فقط صفحه رو نگاه میکردم
دو تا اسم
بعد پیامش رو خوندم
گفته بود حدود ساعت پنج صبح بیدار بودم
گفتم یه بار دیگه سیستم رو چک کنم
دیدم یه وقت خالی دیگه باز شده
و همون لحظه برات گرفتم
باور کنین همین الان که دارم تعریفش میکنم قلبم میلرزه
چون یه لحظه از بالا مسیر رو نگاه کن
چند ماه قبل سفارت عمان وقت ما رو از هشتم فوریه آورده بود روی چهارم
ما هیچ نقشی توی این جابهجایی نداشتیم
اگه همون هشتم مونده بود چی
اگه اون پول یه ساعت زودتر رسیده بود و توی ساعت کاری پرداخت میشد چی
اگه اون آدم ساعت پنج صبح از خواب بیدار نمیشد چی
اگه بعد از ریجکت عمان میگفتم دیگه خسته شدم و همون روز برمیگشتیم ایران چی
اگه شمارهی اون آدم هنوز توی گوشیم نبود چی
اگه اون مشاور دقیقاً همون روز نزدیک همون مال نبود چی
اگه اون گروه تلگرامی رو پیدا نمیکردم و سمتش هدایت نمیشدم چی
من چطوری میتونستم با عقل خودم تمام اینا رو اینطوری کنار هم بچینم
گاهی واقعاً احساس میکنم خدا بعضی مسیرها رو از چند ماه قبل داره میچینه در حالی که تو هنوز داری دربارهی یه اتفاق امروزت غر میزنی
مثل دومینوهایی که تو فقط آخری رو میبینی
ولی یه دست خیلی قبلتر اولین قطعه رو هل داده
و اینجا این عبارت تاکیدی که مدتها مینوشتم هم برام قوی تر شد
من همیشه در بهترین زمان، در بهترین مکان و موقعیتم، خداوند همیشه بهترین افراد عالی اش رو سمتم هدایت میکنه تا کارهای من براحتی انجام بشه
من از زمان لاتاری اینها رو داشتم مینوشتم
وقت سفارت دبی رو داشتیم
ولی حالا یه مشکل دیگه
ما دبی نبودیم
مسقط بودیم
برای دبی هم ویزای توریستی لازم داشتیم
باز همون شمارهی عمانی یه آژانس معرفی کرد
بهش پیام دادم، گفت معمولاً یک روز تا چهلوهشت ساعت زمان میبره ویزاتون بیاد
در حالی که ما فرداش باید حرکت میکردیم
گفتیم اشکال نداره
اگه این مسیر قراره باز بشه خودش راهشو باز میکنه
رفته بودیم مال گردی
فکر کنم هنوز نیم ساعت نشده بود
واتساپم صدا داد
یه PDF
بازش کردم
ویزای دبی بود
شرکتی که با اون همه نیرو بهم گفته بود اصلاً نمیشه
ولی شد و اونجا یه چیزی رو خیلی عمیق فهمیدم
وقتی بخوای همهچی رو فقط با آدمهایی که خودت از قبل انتخاب کردی حل کنی ممکنه فکر کنی راه بستهست
ولی وقتی یه مقدار جا باز میکنی میبینی ممکنه آدم حلکنندهی مسئلهی تو کسی باشه که دیروز حتی اسمشو نمیدونستی
آدمهاش رو میاره
راهشو میاره
شمارهش رو میاره
پول رو دستبهدست میکنه
اون آدم ساعت پنج صبح بیدار میشه
یه وقت خالی میشه
و تو فقط آخرش یه PDF میبینی
بلیط برگشتمون به ایران رو کنسل کردیم
بلیط گرفتیم
مسقط به دبی
و دقیقاً هشتم فوریه که باید هتل عمان رو تحویل میدادیم تحویل دادیم و رفتیم فرودگاه
یعنی همون روزی که طبق نقشهی قبلی باید برمیگشتیم ایران داشتیم به سمت دبی میرفتیم
جایی که دو روز قبل یه مجموعهی بزرگ بهمون گفته بود
اصلاً وقت نداره
رفتیم دبی
سفر عالی بود
و همون شب یه اتفاق دیگه افتاد
یه گروه از ایرانیهایی که آمریکا بودن پیدا کردیم
بیشترشون دانشجو بودن که طرف مشاور بود و ۱۵ سال اونجا بود و با انواع کیس ها برخورد داشت و اینم هدایتی باهاش اشنا شدیم
شرایط خودمون رو گفتیم
رزومه
مدارک تحصیلی
سابقه
اسمشونم اقا سیاوش بود گفت شما با این مدارک چرا برای دکترا یا مستر مجدد اقدام نمیکنین
چند ماه وقت بذارین
برای دکترا اقدام کنین
احتمال فاند هم میتونید بگیرین از شما پایین ترم خیلی ها وقت گذاشتن گرفتن
و ما تقریباً گفتیم
بابا تو هم حوصله داریا
کی حوصله داره دوباره این همه درس بخونه
الان که نگاه میکنم خندهم میگیره
ولی پشت اون خنده یه باور محدودکنندهی خیلی بزرگ خوابیده بود
ما هنوز باور نمیکردیم
و در نهایت گفت باشه
فردا سفارتتون رو برین
ولی اگه نشد این مسیر رو جدی بررسی کنین
صبح رفتیم سفارت آمریکا در دبی
و اینجا یکی از عجیبترین لحظههای مسیر اتفاق افتاد
بین ۵ تا افیسری که بودن و این همه جمعیت از مراجعه کننده ها ما نوبتمون شد و نشستم جلوی افیسر
مدارکم رو نگاه کرد
و تقریباً همون حرفهایی رو زد که شب قبل اقا سیاوش بهمون گفته بودن
گفت
تو مدارکت خوبه
تحصیلات داری
با این شرایط چرا میخوای فقط برای یه دورهی زبان بری
این مدرک زبان رو میتونی جاهای دیگه هم بگیری
برای کسی با سابقهی تو این انتخاب خیلی عقلانی به نظر نمیرسه
انگار این بار دیگه فقط یه نشونه نبود
انگار یکی دستشو گذاشته بود دو طرف صورتم و سرمو چرخونده بود
میگفت
پریسا اونورو نگاه کن
باز هم ویزا نشد
برای بار سوم
ولی این بار اتفاق عجیبی افتاد
از سفارت با خنده اومدیم بیرون
نه چون ریجکت شدن خندهدار بود
نه چون دیگه برامون مهم نبود
چون برای اولین بار حس کردم دارم یه چیز رو میفهمم
یه پسر ایرانی هم اونجا بود که اتفاقاً از همون شرکتی اومده بود که ما باهاش کار میکردیم و چند نفر دیگه که میگفتن ما از ۶ ماه پیش نوبت گرفتیم در صورتی ما ۲۴ ساعت پیش نوبت گرفته بودیم و میگفت چطوری، چطوری تونستین نوبت بگیرین
بعداً رفته بود به شرکت گفته بود فلانی رو توی سفارت دبی دیدم
حالا حال رئیس اون شرکت رو تصور کن که چند روز قبل به من گفته بود
دبی اصلاً وقت نداره
ولی ما اونجا بودم
این دفعه وقتی از سفارت اومدیم بیرون نگفتم
خدایا چرا باز نشد
گفتم
خب
حالا دیگه باید دربارهی مستر مجدد و دکترا جدی فکر کنیم
و شاید تویی که الان داری اینو میخونی بگی
خب رضا، پریسا از همون روز اول همین کار رو میکردی دیگه
منم الان اگه جای تو بودم شاید همینو میگفتم
ولی یه چیزی رو از منی که این مسیر رو زندگی کردم قبول کن
بعضی مغزها با توضیح تغییر نمیکنن
باید چک و لگدشون رو از زندگی بخورن
باید چند بار برن جلوی یه در
باید یه بار قطر بگه نه
یه بار عمان بگه نه
یه بار دبی بگه نه
تا بالاخره مغز بگه
صبر کن
شاید اصلاً قرار نیست این در باز بشه
شاید باید اون یکی رو نگاه کنم
من اگه همون دوران لاتاری یکی میاومد بهم میگفت
پریسا، یه روز برای دکترا فولفاند توی دانشگاههای بزرگ دنیا اقدام میکنی و پذیرشتم میگیری
یه روز استادهایی از دانشگاههایی مثل MIT و Berkeley و ETH و UNSW اسم تو و کارت رو میبینن و بعضیهاشون به ایمیلت جواب میدن و دنبال اینن که تو دانشجوشون بشی و باهات کلوبریت و همکاری کنن
من معلومه که میخندیدم
میگفتم
بابا من فقط میخوام اسمم تو لاتاری دربیاد
چون پلهی بیستم وقتی هنوز روی پلهی اولی شبیه داستان علمیتخیلیه
و اینجاست که یکی از مهمترین درسهای زندگی من شکل گرفت
تو لازم نیست امروز پلهی بیستم رو ببینی
فقط باید پلهی بعدی رو بری
چون بعضی راهها مثل یه راهپلهی مارپیچن
تا یه دورش رو نری بخش بعدی اصلاً جلوی چشمت نمیاد
تو اگه همون پایین بایستی و بگی تا تمام پلهها رو نبینم حرکت نمیکنم هیچوقت بالا نمیری
و اینجاست که شعر گرهگشای پروین اعتصامی برای من دیگه فقط یه شعر نیست
برای من انگار خلاصهی چند سال زندگیمه
خانم پروین داستان یه پیرمرد رو میگه
مردی که دستش خالیه
زندگیش سخت شده
بچههاش درگیرن
خودش مونده و یه عالمه گرفتاری
بالاخره یه مقدار گندم از یه جایی به دستش میرسه
گندم رو توی دامنش میریزه و محکم گره میزنه
همون مقدار گندم شده امیدش
بعد توی راه از خدا میخواد
خدایا گرههای زندگیمو باز کن
و چی میشه، همون گرهی که خودش بسته باز میشه
گندمها میریزن روی زمین
مرد ناراحت میشه
عصبانی میشه و حتی به خدا بدو بیراهم میگه
انگار میگه
من ازت خواستم گرههای زندگیمو باز کنی
نه اینکه همین یه چیزی هم که دارم از دستم بریزه
و اون جملهی عجیب رو میگه
یک گره بگشودی و آن هم غلط
من امروز وقتی این جمله رو میخونم نمیتونم فقط اون پیرمرد رو ببینم
خودمو میبینم
شب لاتاری
خدایا یعنی چی اسممون درنیومد
قطر
خدایا یعنی چی ویزا نداد
عمان
یعنی چی دوباره نشد
و بعد دبی
باز هم نه
منم داشتم دقیقاً همون حرف رو میزدم
خدایا
من گفتم گره رو باز کن
ولی اون یکی گره رو این یکی رو چرا باز کردی
ما آدما یه عادت عجیب داریم
ما فقط خواستهمون رو به خدا نمیگیم
سناریوی تحویلش رو هم مینویسیم
میگیم خدایا من آرامش میخوام
ولی باید توی این کشور باشه
رفاه میخوام
ولی باید از این شغل بیاد
مهاجرت میخوام
ولی باید از لاتاری بیاد از توریستی باشه و…
آمریکا میخوام
ولی باید از همین ویزا بیاد
عشق میخوام
ولی باید از همین آدم بیاد
پول میخوام
ولی باید از همین شغل و بیزنس بیاد
بعد وقتی یه گره دیگه باز میشه داد میزنیم
نه نه نه
اشتباه شد اون گره رو نمیگفتم
ولی پیرمرد شعر پروین هنوز ادامهی داستان رو ندیده
برای اینکه گندمهاشو جمع کنه مجبور میشه خم بشه
و وقتی خم میشه
چیزی رو روی زمین میبینه که اگه اون گندمها نمیریختن شاید هیچوقت نمیدید
همیان زر
این قسمت برای من تکوندهندهست و خودمو جلوی خودم میاره همیشه هر وقت میخونم واقعا مثل یک فیلم از جلوم رد میشه همه اتفاقات و اشکم نه از ناراحتی از عزمت و بزرگی و از خیری که به من داد در میاد و میگم چی میخواستم و چی دادی
همیان زر
طلا همون لحظه خلق نشده بود، طلا اونجا بود
ولی مرد زاویهای نداشت که ببینتش
یه چیزی باید میریخت
تا مجبور بشه خم بشه
یه اتفاق باید تصویر قبلی رو به هم میزد
تا چشمش به چیزی بیفته که قبلش اصلاً توی میدان دیدش نبود
و تازه آخرش میفهمه
گندمم را ریختی تا زر دهی
و من امروز که برمیگردم به مسیر خودم میگم
شاید لاتاری من باید میریخت
نه چون لاتاری بد بود
نه چون آمریکا بد بود
بلکه چون من فقط همین یه در رو میدیدم
شاید قطر باید نه میگفت
شاید عمان باید نه میگفت
شاید حتی دبی با تمام اون معجزههای عجیب و وقت سفارت و ویزایی که در چند ساعت جور شد باید آخرش باز هم نه میگفت
چون اگه دبی هم ویزا میداد
من احتمالاً میرفتم آمریکا برای یه دورهی زبان
و شاید هیچوقت همون موقع از خودم نمیپرسیدم
پریسا
تو چرا اصلاً برای دکترا اقدام نمیکنی
این برای من یکی از عمیقترین تعریفهای هدایت شد
گاهی خدا راه رو برات باز میکنه
فقط برای اینکه برسونتت به یه چهارراه
نه لزوماً به مقصد
تو فکر میکنی چون این در باز شد پس این باید پایان باشه
ولی شاید اون در فقط قرار بوده تو رو از اتاق قبلی بیرون بیاره
این دقیقاً مثل اپلیکیشن نشان یا گوگلمپه
فرض کن مقصد رو میزنی
پالادیوم یا زعفرانیه
حالا یکی از میدان آزادی راه میافته
یکی از انقلاب
یکی از تجریش
یکی از کرج
مقصد همه یکیه
ولی مسیرشون یکی نیست
چرا
چون مبداهاشون فرق داره
و به نظرم توی زندگی هم مبدا ما فقط آدرس خونهمون نیست
مبدا ما باورهای ماست
ترسهای ماست
تجربههای ماست
چیزهاییه که از بچگی شنیدیم
چیزهاییه که دربارهی خودمون قبول کردیم
میزان لیاقتیه که برای خودمون قائلیم
چیزهاییه که فکر میکنیم میتونیم و نمیتونیم
برای همین ممکنه مقصد من و تو یکی باشه ولی خدا منو از ده تا کوچه ببره و تو رو از یه اتوبان
چون من یه باورهایی دارم که باید وسط راه اصلاح بشن
ممکنه نشان منو وارد یه کوچهی باریک کنه
من بترسم
بگم
این دیوونه شده
من کجا دارم میرم
این که اصلاً شبیه مسیر اصلی نیست
ولی اگه بهش اعتماد کنم ممکنه پنج دقیقه بعد بفهمم کل یه ترافیک دوساعته رو دور زده بودم
مشکل از جایی شروع میشه که وسط اون کوچهی باریک گوشیت رو پرت کنی کنار و بگی
خودم بلدم
مامانم میدونه
دوستم میدونه
مشاورم میدونه
من خودم بهتر میدونم
و شروع کنی به رانندگی بدون نقشه
من اینو توی زندگیم بارها کردم
خودم مسیر خواستهمو تعیین کردم
گفتم
خدایا من میخوام برم آمریکا
باشه
ولی از لاتاری
لاتاری نشد
باشه
از کانادا
کانادا هم دلمون نرفت
باشه
پس دورهی زبان آمریکا
و هر بار خودم مسیر بعدی رو سریع میچیدم
تا یه جا زندگی چند بار منو متوقف کرد و گفت
یه لحظه ساکت شو و حرف نزن
شاید من یه مسیر دیگه هم بلدم
و اینجا میخوام یه چیز خیلی مهم بهت بگم
تو وقتی یه خواسته رو به جهان میدی فقط اسم ظاهریش مهم نیست
ببین پشت اون اسم چی میخواستی
من اون روزها میگفتم
آمریکا
ولی پشت آمریکا برای من چی بود
آزادی
آرامش
رفاه
رشد
دیدن یه دنیای بزرگتر
کیفیت بهتر
تجربهی بینالمللی
ساختن یه زندگی بزرگتر
این حس که خدا با منه و هدایتم میکنه
حالا اگه واقعاً اینها خواستهی اصلی من بودن
آیا خدا باید منو حتماً توی مسیری بندازه که خلاف همین احساسها باشه فقط چون من اسم یه کشور رو گفتم
نه
اگه من باور مسیر درست رو داشته باشم شاید مستقیم برم سمتش
ولی اگه باورشو نداشته باشم
شاید زندگی با تضادها کمکم چشمم رو باز کنه
یه بار این طرف
یه بار اون طرف
یه بار نه
یه بار یه آدم
یه بار یه افیسر
یه بار یه ایمیل
یه بار یه ریجکت
تا یه روز خودت بگی
آهاااا
من داشتم فقط یه راه رو میدیدم
برای همینه که امروز میگم
بعضی وقتها اون چیزی که تو اسمش رو گذاشتی شکست فقط داره گردنت رو چند درجه میچرخونه
همین
فقط چند درجه
ولی همون چند درجه ممکنه باعث بشه دری رو ببینی که تمام مدت کنارت بوده
اگه توی مسیر ادامه ندی پلهی بعدی نمایان نمیشه
تو باید حرکت کنی
باید جنس باورت رو کمکم همجنس خواستهت کنی
باید به اندازهای حرکت کنی که ظرفیت دیدن مرحلهی بعدی رو پیدا کنی
همهی اون چیزهایی که زمان لاتاری توی دفترهام مینوشتم رو وقتی امروز نگاه میکنم میبینم خیلی از احساسهاش وارد زندگی من شده
من شاید هنوز پایان مسیر مهاجرتم رو ندیدم
اما آرامش بیشتری دارم
آگاهی بیشتری دارم
اعتمادم بیشتر شده
محدودهی چیزهایی که برای خودم ممکن میدونم هزار برابر بزرگتر شده
همون آدمی که یه زمانی فکر میکرد آمریکا فقط با لاتاری ممکنه بعدها رسیده به جایی که اصلاً دکترا و فولفاند و دانشگاههای بزرگ دنیا وارد میدان دیدش شدن
پس اگه الان وسط یه تضادی
اگه یه چیزی نشد
اگه یه در بسته شد
اگه فکر میکنی دعا کردی و برعکسش اتفاق افتاد
نمیخوام بهت بگم الکی خوشحال باش
نمیخوام بگم هیچ دردی وجود نداره
نمیخوام بگم هر شکستی حتماً قشنگه
من خودم شب نتیجهی لاتاری ناراحت شدم
قطر حال پریسا گرفته شد
عمان برای من مثل سیلی بود
انسانیم، آدمیم دیگه
درد داره
ولی یه خواهش ازت دارم
وسط داستان اسم پایان روش نذار
چون شاید تو الان دقیقاً جای پیرمرد پروینی
نشستی وسط گندمهای ریخته
دستت رو گذاشتی روی سرت و میگی
خدایا این یکی دیگه چی بود
و هنوز نمیدونی شاید فقط چند سانت اونطرفتر چیزی افتاده که برای دیدنش باید اول خم بشی
بعضی وقتها زندگی چیزی رو از دستت نمیگیره که خالیت کنه، خالی میکنه تا دستت جا برای چیز دیگه پیدا کنه
بعضی وقتها در رو نمیبنده که زندانیت کنه
میبنده چون انقدر به همون در خیره شدی که راهروی کناری رو نمیبینی
بعضی وقتها نقشه خراب نشده
فقط مسیر دوباره محاسبه شده
تو اشتباه نرفتی
مبدا تو عوض شده
باورت عوض شده
اطلاعات جدید اومده
و حالا مسیر جدیدی محاسبه شده
و اینی که برات تعریف کردم
باورت بشه یا نه
حتی ده درصد مسیر من هم نیست
من هنوز به قسمتهایی نرسیدم که خودمم وقتی کنار هم میذارمشون میگم چطوری ممکنه این همه چیز اینطوری به هم وصل شده باشه
هنوز به جاهایی نرسیدم که مسیر پژوهش چطور شروع شد
چطور از اون آدمی که فکر میکرد دکترا آمریکا برای آدمهای خیلی خاصه رسیدم به جایی که برای دانشگاههای بزرگ و ۵۰ تای برتر دنیا اقدام کردم
چطور از یک لاتاری و دوره زبان رسید به دانشگاه های رنکیگ بالا
چطور بعضی استادها وارد مسیرم شدن
چطور مقالههای ایمپکت فکتور بالای ۱۸ ام شکل گرفتن
چطور جوایز مقالاتم شکل گرفتن
چطور دانشگاه های تاپ امریکا و اروپا و استرالیا وارد داستان شد
چطور استادان و همکاری ها وارد داستان شد
چطور یه آزمون زبان دوباره یه گره دیگه جلوی پام گذاشت
چطور درست وقتی فکر میکردم نقشه داره یه شکل مشخص میگیره یه مسیر تازه از جایی ظاهر شد
و امروز دقیقاً کجای این قصه ایستادم
و حسینی اترکشن از کجا اومد
خیلی از این چیزهایی که دارم اینجا میگم رو شاید باور نکنین حتی به دو سه نفر از آدمهای نزدیک اطرافم حتی خانواده هامونم هم کامل نگفتم و یا اصلا بهتره بگم نگفتیم
ولی امروز با خودم گفتم
تو همیشه میگی باور بسازین
میگی امیدتون رو از دست ندین
میگی وقتی یه در بسته شد زود قضاوت نکنین
خب یه بار بهجای اینکه فقط بگی
نشونشون بده
بذار زندگی خودتو ببینن
بذار بدونن پشت یه جملهی ساده مثل اعتماد کن چند بار اشک بوده
چند بار نه شنیدن بوده
چند بار از نو شروع کردن بوده
چند بار مسیر عوض کردن بوده
شاید کسی که امشب این متن رو میخونه خودش وسط همون گندمهای ریخته باشه
شاید همین چند خط باعث بشه امشب تصمیم نگیره تسلیم بشه
شاید بگه
باشه
من یه روز دیگه هم ادامه میدم
شاید هنوز چیزی هست که من نمیبینم
و اگه همین اتفاق برای حتی یه نفر بیفته
ارزش داشت که این بخش از زندگیم رو تعریف کنم
پس اگه دوست دارین ادامهی این قصه رو هم براتون بگم کامنت بذارین
چون این تازه اول راهه
و قسمت بعدی شاید از همهی اینا عجیبتر باشه
فقط تا اون موقع یه جمله رو با خودت نگه دار
اگه این روزها چیزی توی زندگیت ریخته
اگه یه گره بهظاهر اشتباه باز شده
اگه یه در درست وقتی فکر میکردی رسیدی بسته شده
هنوز نگو همهچی خراب شد
شاید تو فقط هنوز خم نشدی
شاید هنوز همیانت رو ندیدی
و شاید یه روز برگردی به همین اتفاقی که امروز براش گریه میکنی و با یه لبخند خیلی آروم بگی
آهااااا
پس برای این بود
گندمم را ریختی تا زر دهی
و من بهت قول میدم، اگه واقعاً به سمت خواستهت حرکت کنی و وسط راه با اولین در بسته برنگردی، یه روز میرسی به جایی که میبینی تو شاید از زندگی فقط پنج تا چیز خواسته بودی، اما خدا توی مسیر ده تا چیز دیگه هم گذاشته بود کنارش، چیزهایی که حتی بلد نبودی ازش بخوای
تو شاید فقط یه مقصد خواسته بودی، اما توی راه آدمهای درست رو پیدا کردی، آگاهی گرفتی، مهارت پیدا کردی، قویتر شدی، فرصتهایی دیدی که قبلاً حتی از وجودشون خبر نداشتی، درهایی برات باز شد که هیچوقت توی نقشهت نبودن و از همه مهمتر تبدیل شدی به نسخهای از خودت که روز اول حتی نمیدونستی میتونی یه روز این آدم باشی
یعنی شاید تو فقط گندم خواسته بودی، اما اون زر هم گذاشته بود توی مسیرت
شاید تو فقط رسیدن رو خواسته بودی، اما اون رشد رو هم گذاشته بود کنارش
شاید تو فقط یه در رو میدیدی، اما اون از قبل چند تا راه دیگه هم میدید که هنوز از زاویهی تو قابل دیدن نبودن
و یه روز برمیگردی عقب، تمام اون پیچها، نه شنیدنها، تاخیرها و گرههایی رو که فکر میکردی اشتباه باز شدن کنار هم میذاری و با یه لبخند میگی
خدایا من فقط این چندتا چیز رو خواسته بودم، این همه چیز دیگه رو کی گذاشتی توی مسیرم
و قشنگیش اینجاست که این فقط یه جملهی امیدوارکننده نیست
این وعدهی خودشه
وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا
هر کس تقوای الهی پیشه کند، خدا برایش راه خروجی قرار میدهد
و درست بعدش میگه
وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ
و از جایی به او روزی میرساند که حتی حسابش را هم نمیکرد
سوره طلاق، آیات ۲ و ۳
و یه جای دیگه هم وعده میده
وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا
کسانی که در راه ما تلاش کنند، حتماً راههای خود را به آنان نشان میدهیم
سوره عنکبوت، آیه ۶۹
پس تو سهم خودتو انجام بده
راه بیفت
حرکت کن
تلاش کن
اما چگونگی و همهی مسیر رسیدن رو از قبل برای خدا تعیین نکن، چون شاید تو فقط یه راه خروجی میشناسی، اما اون راهی رو میبینه که هنوز حتی به ذهنت نرسیده
شاید تو فقط پنج تا چیز خواسته باشی، اما اون وسط راه ده تا هدیهی دیگه هم برات کنار گذاشته باشه
و شاید همین اتفاقی که امروز با گریه بهش میگی
چرا
یه روز تبدیل بشه به همون اتفاقی که با اشک شوق بهش میگی
آهااااا، پس برای این بود
گندمم را ریختی تا زر دهی
و شاید بهترین جایی که بخوام این داستان رو تموم کنم همینجاست
این چیزی که خوندی فقط یه تکهی کوچیک از زندگی واقعی من بود، از مسیری که از یه خواستهی ساده برای لاتاری شروع شد، از کوچهپسکوچههای لسآنجلس رد شد، به قطر و عمان و دبی رسید، چند بار درها رو جلوی روم بست، چند بار مجبورم کرد زاویهی نگاهم رو عوض کنم و در نهایت منو رسوند به جایی که امروز خیلی بیشتر از قبل میفهمم هدایت یعنی چی، اعتماد یعنی چی، باور یعنی چی و اصلاً چرا بعضی گرهها باید باز بشن تا ما چیزی رو ببینیم که قبلش نمیدیدیم
حسینی اترکشن دقیقاً از دل همین مسیر شکل گرفت
نه از چندتا جملهی قشنگ انگیزشی
نه از چندتا تکنیک که جایی خونده باشم و همونها رو براتون تکرار کنم
خیلی از چیزهایی که امروز اینجا بهتون میگم، ما قبل از اینکه تبدیل به محتوا بشن هزاران بار توی زندگی خودمون دربارهشون حرف زدیم، هر روز از یه زاویهی تازه نگاهشون کردیم، وسط اتفاقهای واقعی امتحانشون کردیم، یه جا اشتباه فهمیدیم، یه جا دوباره برگشتیم و عمیقترش کردیم، تا کمکم رسیدیم به درکهایی که امروز وقتی کامنت میخونم و یکی مینویسه واااو، انگار این حرف دقیقاً برای من بود با خودم میگم شاید دلیلش اینه که این حرفها فقط از ذهن نیومدن، از زندگی اومدن و اینم بگم هر روزم دارم اپدیت میشم و اینو توی پست های متنی خودتون میبینین چقدر اونجا از دیدگاه های مختلف مینویسم تا درکمون از این قوانین بهتر و بهتر بشه
من خودم از ۳۶۹ شروع کردم
از ۵۵۵
از ذکرها و عبارتهای تاکیدی
از مانترا
از تکنیکهای مختلف
از چیزهایی که اون روزا فکر میکردم اصل ماجرا هستن
اما امروز اگه بخوام خیلی ساده بهت بگم، خیلی از اونها در برابر چیزی که بعدها فهمیدم فقط ابزارن و باور بخش کوچکی از مسیرن
اصل، خود تویی
باورت
توجهت
انتخابت
برداشتت از اتفاقها
جرئتت برای حرکت
توانت برای دیدن هدایت
و اینکه وسط یه تضاد، قبل از اینکه داستان تموم بشه حکم ندی که شکست خوردی
وقتی این اصل رو بفهمی دیگه با هر اتفاقی فرو نمیریزی
مثل رانندهای میشی که وقتی تابلوی سرعتگیر رو میبینه وحشت نمیکنه و بیشتر گاز نمیده
میفهمه باید آرومتر بشه
میفهمه این تابلو دشمنش نیست
داره بهش اطلاعات میده
مسیر زندگی هم پر از همین تابلوهاست
یه جا میگه مستقیم
یه جا میگه صبر کن
یه جا میگه برگرد
یه جا میگه از این خروجی برو
و یه جا حتی مجبورت میکنه مسیرت رو عوض کنی
آگاهی یعنی تابلوها رو ببینی، نه اینکه هر بار با دیدن یکی از اونها فکر کنی خدا راهتو بسته
برای همین من همیشه میگم وقتی اصول رو بفهمی، قدرت دستت میاد
دیگه هر آدمی رو خدا نمیکنی
هر در بستهای رو پایان نمیبینی
هر تأخیری رو بدشانسی نمیدونی
هر نشونهای رو هم تضمین پایان نمیگیری
یاد میگیری خودت رو بشناسی، باورهات رو ببینی و سهم خودت رو انجام بدی، بعد هم اجازه بدی خدا راههایی رو نشونت بده که شاید اصلاً توی نقشهی اولیهی تو نبودن
ما توی حسینی اترکشن کلی فایل رایگان و هدیه داریم و واقعاً میتونین از همونها شروع کنین و استفاده کنین
اما اگه کسی از من بپرسه برای کسی که واقعاً میخواد اصولی و منظم جلو بره چی پیشنهاد میدی، من دورهها رو پیشنهاد میکنم
نه چون فکر میکنم باید حتماً پول زیادی خرج کنی
نه چون ارزش این مسیر به قیمت یه دورهست
اتفاقاً باور من اینه که هزینهی این دورهها در برابر چیزی که اگه واقعاً درکش کنی میتونه وارد زندگیت کنه، واقعاً ناچیزه
ارزش اصلیش برای خیلیها اون تعهدیه که درونشون ایجاد میشه
وقتی برای چیزی بها میدی، خیلی وقتها دیگه مثل یه فایل اتفاقی باهاش برخورد نمیکنی که امروز نصفشو گوش بدی و فردا فراموشش کنی
به خودت میگی من برای این تصمیم گرفتم
پس میخوام بشینم
یاد بگیرم
تمرین کنم
و تا تهش برم
و چیزی که من آرزو دارم از حسینی اترکشن با خودت ببری همین نیست که چندتا تکنیک جدید یاد بگیری
میخوام یه روز برسی به جایی که وقتی زندگی یه سرعتگیر گذاشت جلوت، بهجای اینکه بترسی بگی
میدونم با این یکی باید چیکار کنم
وقتی یه گره باز شد بگی
صبر کن، شاید هنوز ادامهی داستان رو ندیدم
وقتی یه در بسته شد بگی
بذار ببینم مسیر بعدی کجاست
و وقتی یه خواسته توی دلت شکل گرفت، بدونی تو یه موجود بیقدرت نیستی که فقط منتظر باشی دنیا براش تصمیم بگیره
تو در ساختن تجربهی زندگیت سهم داری
تو انتخاب میکنی به چی توجه کنی
چی رو باور کنی
چطور حرکت کنی
و بعد قدمبهقدم با هدایت خدا مسیرت رو پیدا میکنی
این برای من اصل حسینی اترکشنه
نه اینکه خدا رو حذف کنیم و خودمون رو جای اون بذاریم
بلکه بفهمیم همون خدایی که این قدرت انتخاب، فکر، اراده و حرکت رو در ما گذاشته، از ما نخواسته بیحرکت بشینیم و منتظر معجزه بمونیم
خواستهتو بشناس
حرکت کن
یاد بگیر
باورهات رو بساز
تابلوها رو ببین
و اجازه بده راهی که هنوز نمیبینی خودش کمکم جلوی پات روشن بشه
شاید یه روز تو هم برگردی به یکی از سختترین روزهای زندگیت و با چشمهای خیس لبخند بزنی و بگی
آهااااا
پس برای این بود
بخشی کوچک از زندگی واقعی من و آموزههای حسینی اترکشن
Hosseini Attraction