چرا برای بعضیها پول راحت میاد سمتشون، اما برای بعضیها با سختی و زود هم از دست میره؟
👤 یه سؤال خیلی مهم دارم
واقعاً چی میشه که یه نفر انگار پول رو راحتتر به دست میاره، فرصتهای مالی رو سریعتر میبینه و وقتی پول وارد زندگیش میشه، میتونه نگهش داره و حتی بیشترش کنه
اما یه نفر دیگه برای همون مقدار پول باید چند برابر انرژی بذاره، با فشار و اضطراب به دستش بیاره و هنوز پول کامل وارد حسابش نشده، یه خرج، بدهی، خرابی یا اتفاق تازه پیش بیاد و دوباره دستش خالی بشه
چرا بعضیها هرچقدر بیشتر کار میکنن، باز احساس کمبود دارن
اما بعضیها انگار یاد گرفتن چطور بدون اینهمه جنگ و فرسودگی، پول بیشتری بسازن
قضیه فقط شانسه
فقط شرایط اقتصادیه
یا یه بخش مهم از ماجرا توی باورها، احساسات و عملکرد سیستم مغزی ما اتفاق میفته؟
👩🏻 دوست من، برای اینکه جواب این سؤال رو واقعاً بفهمیم، اول باید بدونیم رابطه ما با پول فقط توی حساب بانکیمون شکل نمیگیره
رابطه ما با پول خیلی قبلتر، توی ذهن و احساس ما شکل گرفته
قبل از اینکه پول وارد حساب تو بشه، باید ببینی وقتی اسم پول میاد، درونت چه اتفاقی میفته
احساس امنیت میکنی یا اضطراب
احساس امکان میکنی یا ناامیدی
احساس لیاقت میکنی یا عذاب وجدان و گناه
ذهنت دنبال راه میگرده یا فوری هزار دلیل میاره که چرا نمیشه
چون پول فقط یه عدد نیست
پول برای هر آدمی یه معنی متفاوت داره
برای یکی پول یعنی آزادی
برای یکی یعنی امنیت
برای یکی یعنی قدرت
برای یکی یعنی دردسر
برای یکی یعنی گناه
برای یکی یعنی دعوا
برای یکی یعنی از دست دادن محبت خانواده
برای یکی هم یعنی چیزی که فقط با جونکندن و فشار به دست میاد
پس وقتی درباره جذب پول حرف میزنیم، فقط درباره این حرف نمیزنیم که چطور پول بیشتری وارد زندگیمون کنیم
داریم درباره این حرف میزنیم که سیستم ذهنی و احساسی ما اصلاً چه رابطهای با پول داره
آیا فقط بیشتر کارکردن باعث پولدارشدن میشه؟
👤 یعنی تلاش مهم نیست؟
👩🏻 چرا دوست من، تلاش، مهارت، یادگیری و اقدام خیلی مهمن
اما فقط تعداد ساعت کاری نیست که نتیجه مالی رو تعیین میکنه
اگه فقط زیاد کارکردن باعث ثروتمندشدن بود، باید سختکوشترین آدمها ثروتمندترین آدمها هم میبودن
در حالی که خیلیها از صبح تا شب کار میکنن، اما تمام درآمدشون صرف هزینههای اولیه زندگی میشه
از اون طرف یه نفر ممکنه ساعت کمتری کار کنه، اما چون مهارت ارزشمندتری ساخته، تصمیمهای بهتری میگیره، قیمتگذاری درستی داره، فرصتها رو بهتر میبینه و سیستم مالی منظمتری ساخته، درآمد بیشتری هم ایجاد میکنه
پس پول فقط از زور بازو یا تعداد ساعت کار نمیاد
پول میتونه از ارزشآفرینی، مهارت، ارتباط، ایده، حل مسئله، تصمیم درست، استمرار و استفاده از فرصت هم ساخته بشه
اما باورهای تو تعیین میکنن اصلاً کدوم یکی از این مسیرها رو ببینی و چقدر اجازه بدی وارد زندگیت بشن
ممکنه فرصت خوبی جلوی تو باشه، اما چون از درون باور نداری از پسش برمیای، حتی امتحانش هم نکنی
ممکنه مهارت خوبی داشته باشی، اما چون باور داری پول گرفتن از مردم کار بدیه یا مردم اصلا پول ندارن، خدماتت رو خیلی پایینتر از ارزش واقعی ارائه بدی
ممکنه درآمدت بیشتر بشه، اما چون داشتن پول زیاد برات احساس ناامنی یا گناه میاره، خیلی سریع خودت رو به شرایط قبلی برگردونی
پس نتیجه مالی معمولاً از ترکیب چند چیز ساخته میشه
باور، احساس، توجه، مهارت، تصمیم، اقدام و سیستم مدیریت پول
پول فقط واردشدن نیست
👤 مگه هدف این نیست که پول بیشتری وارد زندگیمون بشه؟
👩🏻 فقط واردشدن پول نیست دوست من
رابطه سالم با پول حداقل چهار مرحله داره
تو باید بتونی پول بسازی
باید بتونی پول رو دریافت کنی
باید بتونی پول رو نگه داری
و باید بتونی پول رو رشد بدی
ممکنه کسی در ساختن پول خوب باشه، اما در نگهداشتنش مشکل داشته باشه
ممکنه درآمد بالایی داشته باشه، اما هرچقدر پول وارد حسابش میشه، سریع از یه طرف دیگه خارج بشه
ممکنه کسی پول رو خوب نگه داره، اما از ترس کمبود حاضر نباشه برای یادگیری، سلامتی، رشد یا بهترشدن کیفیت زندگیش هزینه کنه
ممکنه یه فرصت مالی عالی جلوش قرار بگیره، اما دریافت اون مقدار پول با هویتی که از خودش ساخته هماهنگ نباشه
اینجاست که باید بهجای اینکه فقط بپرسی:
چطور پول بیشتری جذب کنم؟
از خودت بپرسی:
من با ساختن پول چه رابطهای دارم؟
وقتی قراره پول دریافت کنم چه احساسی دارم؟
وقتی پول دستم میاد، میتونم نگهش دارم؟
بلدم پولم رو مدیریت و رشد بدم؟
یا فقط بلدم پول وارد کنم و بعد دوباره به نقطه اول برگردم؟
👤 چرا بعضیها وقتی پول بیشتری وارد زندگیشون میشه، سریع از دستش میدن؟
👩🏻 چون هرکدوم از ما یه محدوده مالی آشنا داریم
یه سطحی از درآمد، رفاه، امنیت یا حتی بدهی که ذهنمون سالها بهش عادت کرده
من اسم این رو میذارم ترموستات مالی ذهن
ترموستات خونه رو تصور کن
وقتی اون رو روی ۲۲ درجه تنظیم میکنی، اگه دما پایینتر بره، سیستم تلاش میکنه دوباره دما رو بالا بیاره
اگه هم خیلی بالا بره، دوباره تلاش میکنه دما رو به همون محدوده آشنا برگردونه
ذهن مالی ما هم گاهی همین کار رو میکنه
مثلاً کسی که سالها با کمبود زندگی کرده، ممکنه داشتن پول بیشتر براش لذتبخش باشه، اما در کنارش یه احساس ناآشنا و اضطرابآور هم ایجاد کنه
ممکنه ندونه با این پول چیکار کنه
ممکنه بترسه از دستش بده
ممکنه احساس کنه لیاقتش رو نداره
ممکنه نگران بشه که بقیه ازش توقع پیدا کنن
ممکنه ناخودآگاه فکر کنه: این پول حتماً موندنی نیست
بعد رفتارهایی انجام بده که دوباره خودش رو به محدوده قبلی برگردونه
مثلاً عجولانه خرید کنه
پول رو بدون بررسی قرض بده
وارد معاملهای بشه که شناختی ازش نداره
یه دفعه سبک زندگیش رو چند برابر گرون کنه
از روی عذاب وجدان هزینه دیگران رو قبول کنه
یا اصلاً چون باور نداره این پول دوباره ساخته میشه، از شدت ترس تصمیم اشتباه بگیره
بعد که پول از دست رفت، میگه:
دیدی من همیشه همینطوریام
پول توی جیب و دست من نمیمونه
هر وقت یه پولی میاد، یه چاله ایی هم براش پیدا میشه
و همین جمله دوباره تبدیل به مدرک جدیدی برای باور قبلی میشه
آیا هر خرج ناگهانی نتیجه یه باور منفیه؟
👤 یعنی هر بار ماشین خراب میشه، مریض میشیم یا خرجی پیش میاد، حتماً باور منفی داشتیم؟
👩🏻 نه دوست من
قرار نیست هر اتفاقی رو به یه فکر یا ارتعاش نسبت بدیم
ماشین ممکنه بهخاطر فرسودگی خراب بشه
هزینه درمان ممکنه واقعاً پیش بیاد
قیمتها ممکنه بالا برن
شرایط اقتصادی، قوانین، بازار کار و اتفاقهای پیشبینینشده هم واقعیان
اما چیزی که باید بررسی کنی، الگوی تکرارشونده زندگیته
یه اتفاق با یه الگوی همیشگی فرق داره
اگه بارها و بارها هر موقع پول وارد زندگیت میشه، بدون برنامه خرجش میکنی، بعد مضطرب میشی و دوباره از صفر شروع میکنی، این دیگه فقط یه اتفاق تصادفی نیست
اینجا باید ببینی پشت رفتار تو چه باوری خوابیده
شاید باور داری:
پول برای خرجکردنه
اگه امروز خرج نکنم، فردا از دستش میدم
من بلد نیستم پول مدیریت کنم
پول زیاد منو عوض میکنه
اگه پول داشته باشم باید مشکلات همه رو حل کنم
اگه پسانداز کنم، یعنی آدم خسیسیام
اگه پول بیشتری داشته باشم، از خانوادهام جدا میشم
پس قرار نیست خودت رو بابت هر خرجی سرزنش کنی
قرار نیست بگی: حتماً ارتعاشم خراب بوده
قرار نیست با احساس گناه، یه مقاومت تازه بسازی
فقط باید الگو رو ببینی
چون آگاهی برای سرزنشکردن نیست
برای اینه که دفعه بعد انتخاب تازهای داشته باشی
👤 و حالا یه سوال دیگه دارم چرا بعضیها هرچقدر درآمدشون بیشتر میشه، باز هم چیزی براشون نمیمونه؟
👩🏻 فرض کن یه سطل داری که کفش چند تا سوراخ وجود داره، اگه یه لیوان آب داخلش بریزی، آب بیرون میره، اگه یه پارچ بریزی، باز هم بیرون میره حتی اگه شلنگ آب رو داخل سطل بذاری، تا وقتی سوراخها رو نبندی، آب داخلش جمع نمیشه
درآمد بیشتر هم همیشه به معنی ثروت بیشتر نیست
گاهی فقط باعث میشه پول بیشتری از سوراخهای بزرگتری خارج بشه
این سوراخها میتونن چی باشن؟
خرجکردن برای جلب تأیید دیگران
خریدهای هیجانی برای بهترکردن حال لحظهای
قرضدادن از روی عذاب وجدان
نداشتن بودجه و برنامه
فرار از نگاهکردن به حسابها
نداشتن صندوق اضطراری
تصمیمهای عجولانه
سرمایهگذاری بدون دانش و با ارتعاش کمبود
ترس از نه گفتن
مقایسهکردن سبک زندگی خودت با بقیه
یا این باور که:
وقتی بیشتر درآمد دارم، باید به همه ثابت کنم موفق شدم
اینجا مشکل فقط کمبود پول نیست
مشکل اینه که ظرف نگهداشتن پول هنوز آماده نشده
گاهی قبل از اینکه بخوای آب بیشتری وارد ظرف کنی، باید سوراخهاش رو پیدا کنی
👤 حالا چرا بعضیها باور دارن پول حتماً باید با فشار و جانکندن به دست بیاد؟
👩🏻 چون شاید سالها شنیدن:
پول علف خرس نیست
باید جون بکنی تا یه چیزی به دست بیاری
پول راحت، پول حلالی نیست
مزد آن گرفت که جان برادر کار کرد
هرچیزی آسون به دست بیاد، آسون هم از دست میره
زندگی همینه، باید سختی بکشی و …
ممکنه این جملهها بارها و بارها وارد ذهنشون شده باشن و کمکم سختی رو با ارزشمندی گره زده باشن
یعنی درونشون باور کرده باشن:
اگه برای پول درد نکشم، لیاقتش رو ندارم
بعد وقتی یه مسیر سادهتر، هوشمندانهتر یا لذتبخشتر جلوشون قرار میگیره، جدیش نمیگیرن
ممکنه بگن:
این که زیادی خوبه
حتماً یه کاسهای زیر نیمکاسهست
مگه میشه آدم از کاری که دوستش داره پول دربیاره؟
یا حتی وقتی کاری براشون راحت پیش میره، خودشون پیچیدهش میکنن
چون سیستم ذهنیشون به سختی عادت کرده
مثل کسی که سالها با کفش تنگ راه رفته و حالا وقتی یه کفش راحت بهش میدن، احساس میکنه یه چیزی درست نیست
نه چون کفش راحت بده
چون درد براش آشنا شده
👤 توی یکی از فایل ها گفتین باورها مثل عینک عمل میکنن یعنی باورهای من میتونن باعث بشن فرصتهای مالی رو نبینم؟
👩🏻 دقیقاً
باورها مثل عینکی هستن که دنیا رو از پشتش میبینی
اگه عینکت روی کمبود تنظیم شده باشه، ذهنت بیشتر مدرکهای کمبود رو میبینه
اگه باور داشته باشی:
هیچ فرصتی نیست
ذهنت خبرها، آدمها و تجربههایی رو برجسته میکنه که همین رو بهت ثابت کنن
اما ممکنه فرصتهایی که نیاز به سؤالپرسیدن، یادگیری یا حرکت دارن، اصلاً جدی نگیری
فرض کن تصمیم میگیری یه مدل خاص ماشین بخری
از فردای اون روز ناگهان میبینی همهجا همون ماشینه، ماشینها یکشبه زیاد نشدن، توجه تو تغییر کرده
سیستم توجه مغزت حالا اون اطلاعات رو مهم تشخیص میده و بیشتر نشونت میده
در مورد پول هم همین اتفاق میتونه بیفته
اگه ذهنت روی هیچ راهی نیست تنظیم شده باشه، بیشتر بستهبودن درها رو میبینه
اگه بهتدریج باورت رو به این تغییر بدی که:
ممکنه راههایی باشن که هنوز ندیدم
شروع میکنی بیشتر سؤال پرسیدن
بیشتر تحقیقکردن
بیشتر ارتباطگرفتن
بیشتر یادگرفتن
و فرصتهایی رو میبینی که شاید قبلاً هم وجود داشتن، اما فیلتر ذهنت اجازه نمیداد جدیشون بگیری
این به این معنی نیست که فقط مثبت فکر کنی و پول از آسمون بیفته
یعنی باور تو زاویه دوربین ذهنت رو تغییر میده
و وقتی چیزی رو متفاوت ببینی، تصمیم و اقدام متفاوتی هم انجام میدی
👤 یه سوال دیگه ام اینه، ممکنه من واقعاً پول بخوام، اما درونم باهاش مخالفت کنه؟
👩🏻 کاملاً
خواستن پول با آمادگی دریافتش یکی نیست
ممکنه با زبونت بگی:
من ثروت میخوام
اما درونت باور داشته باشه:
پولدارها آدمای خوبی نیستن
اگه پولدار بشم، خانوادهام منو پس میزنن
اگه موفق بشم، بقیه حسودی میکنن
اگه بیشتر پول داشته باشم، مسئولیت و دردسرم بیشتر میشه
من در حد این پول نیستم
پول آدم رو از خدا دور میکنه و …
اینجا یه بخش وجودت پول رو میخواد و یه بخش دیگه ازش میترسه
مثل اینه که مقصد رو توی مسیریاب بزنی، اما ماشین رو در جهت مخالف برونی
بعد میگی:
من که خواستهام رو مشخص کردم، پس چرا نمیرسم؟
چون فقط مقصد مهم نیست، جهت حرکت هم مهمه
از نگاه ارتعاشی، خواسته تو یه جهت رو نشون میده، اما احساس غالب تو نشون میده چقدر با اون خواسته هماهنگی یا چقدر در برابرش مقاومت داری
از نگاه سیستم مغزی هم این باورهای مخالف روی توجه، تصمیم، اعتمادبهنفس، مذاکره، اقدام و استمرار تو اثر میذارن
👤 از کجا بفهمم درونم با پول همسوئه یا نه؟
👩🏻 به احساست نگاه کن
فرض کن بهت بگن قراره ماه آینده درآمدت سه برابر بشه
اولین احساست چیه؟
هیجان و امکان؟
یا ترس و بیاعتمادی؟
با خودت میگی:
چه عالی، باید ظرفیت و مهارتم رو بیشتر کنم
یا فوری میگی:
زهی خیال باطل
نه، برای من که نمیشه
حتماً بعدش یه اتفاق بد میفته
من بلد نیستم این پول رو نگه دارم
بقیه ازم توقع پیدا میکنن
احساس تو داره فاصله بین خواسته و باور فعلیت رو نشون میده
احساس بد همیشه دشمن تو نیست
گاهی یه چراغ روی داشبورده
چراغ نمیگه ماشینت بد و خراب و بیارزشه
فقط میگه: یه بخش از سیستم نیاز به توجه داره
پس وقتی درباره پول احساس ترس، خشم، حسادت یا ناامیدی میکنی، خودت رو سرزنش نکن
از خودت بپرس: این احساس داره چه باوری رو بهم نشون میده؟
حسادت به ثروتمندان چه چیزی رو آشکار میکنه؟
👤 اگه با دیدن موفقیت مالی بقیه حالم بد بشه، یعنی آدم بدیام؟
👩🏻 نه دوست من
حسادت میتونه یه پیام باشه
ممکنه موفقیت اون آدم، خواستهای رو در تو فعال کرده باشه که خودت هنوز باور نداری بهش میرسی
درونت میگه:
منم این رو میخوام
اما باور دیگهای جواب میده:
ولی برای تو نمیشه
فاصله فرکانسی بین این دوتا، خودش رو به شکل ناراحتی نشون میده
بهجای اینکه خودت رو سرزنش کنی، از خودت بپرس:
دقیقاً کدوم بخش از زندگی این آدم منو تحریک کرد؟
چرا باور دارم اون میتونه ولی من نمیتونم؟
موفقیت اون چه چیزی درباره خواسته پنهان من نشونم داد؟
میتونی موفقیت آدمها رو از تهدید به مدرک امکان تبدیل کنی
بهجای اینکه بگی:
اون داره، پس سهم من کمتر شد
بگو:
وجود این نتیجه نشون میده این مسیر در جهان امکانپذیره، پس منم میتونم، پس واسه منم میشه
میبینی چقدر این نگاه فرق داره
این تغییر نگاه، حسادت رو کمکم به الهام تبدیل میکنه و درها رو کم کم باز میکنه چون ارتعاشت عوض شده
باورهای مالی از کجا وارد ذهن ما شدن؟
👤 من که خودم این باورها رو انتخاب نکردم، پس از کجا اومدن؟
👩🏻 خیلی از باورهای مالی ما از سالهایی اومدن که حتی قدرت تحلیل نداشتیم
از حرفهای خانواده
از دعواهای مالی خونه
از ترسهای پدر و مادر
از تجربه بدهی
از ورشکستگی یکی از نزدیکان
از مقایسهشدن با بقیه
از خبرهای اقتصادی
از مدرسه، جامعه، فیلمها و شبکههای اجتماعی
شاید بارها شنیدی:
ما پولدار نیستیم
ما پول نداریم
پول آدم رو خراب میکنه و مغرور میکنه
آدم درستکار پولدار نمیشه
پول چرک کف دسته
هرکی پولداره حتماً یه جایی حق کسی رو خورده
ما از اون خانوادهها نیستیم
همین که محتاج کسی نیستیم کافیه
آرزوهات رو کم کن که ناامید نشی
شاید پدر و مادرت قصد بدی نداشتن
شاید خودشون ترسیده بودن
شاید میخواستن ازت محافظت کنن
اما ذهن کودک همیشه نمیفهمه نیت پشت جمله چی بوده
پیام رو ذخیره میکنه
پول کمه
پول خطرناکه
پول سخت به دست میاد
خواستن بیشتر کار بدیه
ثروتمندشدن باعث تنهایی میشه
بعد تو بزرگ میشی و آگاهانه پول میخوای
اما برنامه قدیمی هنوز در پسزمینه فعاله
مثل خونهایه که ظاهرش رو کامل بازسازی کردی، دیوارها رو رنگ زدی و وسایل نو خریدی، اما سیمکشیهای قدیمی هنوز پشت دیوارها باقی موندن و بدون اینکه دیده بشن، برق کل خونه رو کنترل میکنن
باورهای پنهان هم همینطورن
ممکنه یادت نباشه کِی و چطور شکل گرفتن، اما هنوز از پشت صحنه روی احساسها، انتخابها و نتیجههای زندگیت اثر میذارن
👤 ممکنه من بهخاطر خانوادهام ناخودآگاه اجازه ندم موفقتر بشم؟ ( وفاداری پنهان به خانواده و کمبود مالی )
👩🏻 آره، این هم یکی از باورهای پنهان و مهمه
گاهی فرد درونش احساس میکنه اگه از خانوادهاش موفقتر، ثروتمندتر یا آزادتر بشه، داره به اونها خیانت میکنه
ممکنه هیچوقت با زبون نگه، اما درونش احساس کنه: اگه من راحت زندگی کنم و خانوادهام سختی بکشن، آدم بدیام
اگه من بیشتر داشته باشم، از اونها جدا میشم
اگه پولدار بشم، دیگه شبیه خانوادهام نیستم و…
اینجا ذهن ممکنه برای حفظ تعلق، خودش رو در همون سطح مالی نگه داره
چون برای انسان، تعلق و پذیرفتهشدن خیلی مهمه
اما دوست من، موفقیت تو خیانت به خانوادهات نیست
تو میتونی خانوادهات رو دوست داشته باشی و در عین حال مسیر متفاوتی بسازی
تو مجبور نیستی برای اثبات وفاداری، کمبودهای نسلهای قبلی رو تکرار کنی
میتونی اولین کسی باشی که یه الگوی تازه میسازه
نه برای اینکه از بقیه بالاتر باشی
برای اینکه نشون بدی راه دیگهای هم وجود داره
چرا بعضیها پول رو خرج میکنن تا دیده بشن؟
👤 چرا بعضیها پولی رو که ندارن خرج میکنن تا بقیه فکر کنن وضعشون خوبه؟
👩🏻 چون گاهی مسئله اصلی پول نیست
مسئله ارزشمندبودنه
ممکنه فرد درونش باور داشته باشه:
اگه لباس، ماشین، گوشی یا سبک زندگی خاصی نداشته باشم، کسی منو جدی نمیگیره
بعد پول رو برای خریدن کالا خرج نمیکنه
داره با پول تأیید، احترام و احساس ارزشمندی میخره
اما چون هیچ خریدی نمیتونه یه زخم هویتی رو برای همیشه درمان کنه، دوباره نیاز به خرید تازه پیدا میکنه
مثل سطلی که تهش سوراخه
هرچقدر از بیرون داخلش تأیید بریزی، باز خالی میشه
اینجا باید بهجای اینکه فقط بگی:
دیگه خرید نمیکنم
باید بپرسی:
من با این خرید میخوام چه احساسی رو به دست بیارم؟
دیدهشدن؟
ارزشمندبودن؟
برتری؟
امنیت؟
وقتی نیاز اصلی رو پیدا کنی، دیگه مجبور نیستی همیشه با پول، زخمی رو بپوشونی که از جای دیگه اومده
چرا بعضیها از پول گرفتن خجالت میکشن؟
👤 چرا بعضیها کار خوبی انجام میدن، اما وقتی باید پولش رو بگیرن، خجالت میکشن با اینکه طرف شغل و درآمدش از همین راهه؟
👩🏻 چون ممکنه پول گرفتن رو با سوءاستفاده، طمع یا خودخواهی یکی بدونن
مثلاً ساعتها برای کسی وقت میذارن
خدمت، آموزش، محصول یا تخصص ارائه میدن
اما وقتی زمان قیمتگفتن میرسه، صداشون پایین میاد، استرس میگیرن
تخفیف میدن
عذرخواهی میکنن
یا حتی رایگان انجامش میدن
چون درونشون میگه:
آدم خوب نباید درباره پول حرف بزنه
اما دوست من، مبادله سالم یعنی تو ارزشی ارائه میدی و در مقابلش ارزشی دریافت میکنی
دریافت پول بابت ارزش واقعی، گناه نیست
پول میتونه امکان ادامهدادن خدمت تو رو بیشتر کنه
میتونه بهت زمان، ابزار، آموزش و آرامش بده تا کیفیت کارت رو بالاتر ببری
وقتی همیشه رایگان یا کمتر از ارزش واقعی کار میکنی، شاید در ظاهر داری کمک میکنی، اما ممکنه بعد از مدتی خسته، بیانگیزه و حتی طلبکار بشی
کمککردن آگاهانه با نادیدهگرفتن ارزش خودت فرق داره
چرا بعضیها فقط از راههای محدود انتظار پول دارن؟
👤 چرا خیلیها فکر میکنن پول فقط باید از یه شغل یا یه مسیر خاص بیاد؟
👩🏻 چون ذهن به مسیرهای آشنا وابسته میشه
مثلاً ممکنه باور داشته باشی:
پول فقط از حقوق ماهانه و کارمندی میاد
حالا اگه یه ایده، همکاری، مهارت تازه یا مسیر درآمدی جدید جلو پات قرار بگیره، جدیش نمیگیری
چون با نقشه قدیمی ذهنت هماهنگ نیست
این مثل اینه که فکر کنی برای رسیدن به یه شهر فقط یه جاده وجود داره
اگه اون جاده بسته بشه، میگی:
دیگه هیچ راهی نیست
در حالی که ممکنه چند مسیر دیگه هم وجود داشته باشه که هنوز بررسی نکردی
از نگاه این آموزشها، قرار نیست منبع پول رو محدود کنی
تو خواستهات رو روشن میکنی، حالت رو تا حد ممکن همسو میکنی، بعد نسبت به ایدهها، آدمها، آموزشها و قدمهای الهامشده باز میمونی
اما بازبودن به معنی بیفکری نیست
هر فرصتی رو باید بررسی کنی
قرار نیست به اسم نشونه، وارد هر تصمیم مالی خطرناکی بشی
آیا آرامش باعث بیعملی میشه؟
👤 بعضیها میگن برای جذب پول فقط باید حال خوب داشته باشی و دیگه کاری نکنی
این درسته؟
👩🏻 نه دوست من
آرامش قرار نیست جای عمل رو بگیره
قرار نیست روی مبل بشینی، هیچ مهارتی نسازی، هیچ اقدامی نکنی و منتظر باشی پول خودش در رو بزنه
آرامش کمک میکنه از ترس و آشفتگی تصمیم نگیری
وقتی ذهنت آرومتره، بهتر فکر میکنی
فرصتها رو واضحتر میبینی
راحتتر مذاکره میکنی
بهتر یاد میگیری
و وقتی ایده یا قدمی روشن شد، احتمال بیشتری داره انجامش بدی
عمل همسو یعنی حرکتی که از وضوح، اشتیاق یا تعهد میاد
نه حرکتی که فقط از وحشت کمبود و ترس آینده اومده
مثلاً ممکنه دو نفر هر دو روزی ده ساعت کار کنن
یکی از روی برنامه، هدف و رشد مهارت
یکی از روی وحشت اینکه:
اگه یه لحظه وایسم، نابود میشم
ظاهر عملشون شبیهه
اما کیفیت تصمیمها، استمرار و حال درونیشون یکی نیست چون ارتعاش و احساس درون عمل متفاوته
فرق تلاش همسو و تقلا چیه؟
👤 از کجا بفهمم دارم تلاش میکنم یا دارم تقلا میکنم؟
👩🏻 تلاش همسو میتونه خستهکننده باشه، اما درونش یه حس جهت و معنا وجود داره
تقلا معمولاً این شکلیه:
همیشه حس میکنی دیر شده
هر روز خودت رو با بقیه مقایسه میکنی
تصمیمها رو از ترس میگیری
به هر فرصتی چنگ میزنی
از ردشدن فرو میریزی
فکر میکنی اگه یه لحظه وایستی، همهچیز از دست میره
اما در تلاش همسو، حتی اگه مسیر سخت باشه، میدونی داری چه مهارتی میسازی و قدم بعدیت چیه
مثل شناکردن خلاف جریان شدید آب و پاروزدن در مسیر رودخونهست
در هر دو داری حرکت میکنی
اما یکی تمام انرژیات رو فقط صرف غرقنشدن میکنه
اون یکی تو رو واقعاً جلو میبره
چطور باورهای منفی درباره پول رو شناسایی کنیم؟
👤 خب حالا از کجا بفهمم دقیقاً چه باورهایی درباره پول دارم؟
👩🏻 باورهای پنهان رو از چهار جا میتونی پیدا کنی
اول از جملههایی که ناخودآگاه درباره پول میگی
مثلاً وقتی قیمت چیزی رو میبینی، اولین جملهات چیه؟
وای چقدر گرونه
ما که نمیتونیم
پولدارا راحتن
پول توی این کشور درنمیاد
هرکی پولدار شده پارتی داشته
قرار نیست شرایط بیرونی رو انکار کنی
اما باید ببینی کدوم جملهها رو اونقدر تکرار کردی که تبدیل به هویت مالی تو شدن
دوم از احساس بدنت
وقتی باید قیمت کارت رو بگی، بدنت چه واکنشی نشون میده؟
وقتی پول بیشتری دریافت میکنی، آرومی یا مضطرب؟
وقتی حساب بانکیات رو باز میکنی، احساس امنیت داری یا میخوای سریع صفحه رو ببندی؟
بدن خیلی وقتها زودتر از ذهن آگاه، باور پنهان رو نشون میده
سوم از الگوهای تکراری زندگیت
هر بار پول میاد چه اتفاقی میفته؟
خرجش میکنی؟
قرضش میدی؟
یه تصمیم پرریسک میگیری؟
از ترس نگهش میداری و استفاده مفیدی ازش نمیکنی؟
همیشه قبل از یه پیشرفت مالی عقب میکشی؟
نتیجههای تکراری، سرنخهای مهمی از باورهای تکراری هستن
چهارم از جملههای ناتمام
این جملهها رو بدون فکر زیاد کامل کن:
پول یعنی…
آدمهای پولدار…
برای پولدارشدن باید…
اگه من پولدار بشم…
بیشتر از خانوادهام پول داشته باشم یعنی…
پول راحت…
من لایق پول زیاد نیستم چون…
وقتی جوابها رو مینویسی، ممکنه باورهایی رو ببینی که سالها پنهانی فرمان میدادن
آیا پیدا کردن باور منفی کافیه؟
👤 حالا که باور رو پیدا کردم، تمومه؟
👩🏻 نه دوست من
شناختن باور، شروع تغییره
نه پایانش
این مثل اینه که بفهمی مسیریاب آدرس اشتباه ذخیره کرده
آگاهی خیلی مهمه، چون حالا میدونی چرا هر بار به مقصد قبلی برمیگردی، اما هنوز باید آدرس جدید رو وارد کنی و بارها از مسیر تازه بری
باور قدیمی شاید سالها با تکرار، تجربه و احساس تقویت شده
قرار نیست فقط با یه جمله ناپدید بشه
باید کمکم باور تازه رو برای سیستم ذهنی قابلقبول کنی
چرا بعضی عبارتهای تأکیدی جواب نمیدن؟
👤 اگه هر روز بگم من ثروتمندم، باورم عوض نمیشه؟
👩🏻 ممکنه کمک کنه، اما فقط تکرار جمله کافی نیست مثل هزاران ذکری که روزانه داریم میگیم
اگه درونت عمیقاً باور داشته باشه:
من هیچوقت پولدار نمیشم
و هر روز بگی:
من میلیاردرم
ممکنه ذهنت فوری جواب بده:
خودتم میدونی نیستی
اینجا عبارت بهجای اینکه مقاومت رو کم کنه، ممکنه فاصله بین وضعیت فعلی و جمله رو پررنگتر کنه
پس باید از باورهای پلمانند استفاده کنی
مثلاً بهجای اینکه از «برای من نمیشه» یهدفعه بپری به «من ثروتمندترین آدم دنیا هستم»، بگو:
ممکنه راههای مالیای وجود داشته باشن که هنوز ندیدم
من میتونم رابطه سالمتری با پول بسازم
من دارم یاد میگیرم پولم رو بهتر مدیریت کنم
درآمد من میتونه با رشد مهارت و تصمیمهام بیشتر بشه
دریافت پول در برابر ارزش واقعی، امن و طبیعیه
من لازم نیست برای هر پولی خودم رو فرسوده کنم
این جملهها شاید خیلی نمایشی نباشن، اما چون ذهن میتونه راحتتر قبولشون کنه، مقاومت کمتری ایجاد میکنن
باور تازه چطور وارد ناخودآگاه میشه؟
👤 پس چطور باور مثبت رو واقعاً جایگزین کنیم؟
👩🏻 باور تازه فقط با شنیدن ساخته نمیشه
باور با ترکیب تکرار، احساس، تصویر ذهنی، تجربه و اقدام تقویت میشه
فرض کن میخوای باور کنی:
من میتونم پول رو مدیریت کنم
فقط گفتن این جمله کافی نیست
باید یه رفتار واقعی هم کنارش قرار بگیره
مثلاً هر شب مخارجت رو ثبت کنی
برای خودت بودجه کوچیکی بسازی
حتی با مبلغ کم پسانداز رو شروع کنی
قبل از خرید هیجانی چند دقیقه صبر کنی
و هر بار که تصمیم بهتری گرفتی، به ذهنت نشون بدی:
دیدی تونستم؟
اما حواست باید باشه این تمرین رو داری با چه ارتعاسی انجام میدی با ارتعاش کمبود یا فراوانی چون اینه که گیم چنجره
هر قدم واقعی یه مدرک تازهست
تو با عمل، برای باور جدید شاهد جمع میکنی
مثل دادگاهیه که باور قدیمی سالها مدرک آورده و گفته:
تو بلد نیستی پول نگه داری
حالا باور تازه هم نیاز به مدرک داره
هر تصمیم درست، یه شاهد تازه وارد دادگاه میکنه
👤 میشه یه مثال واقعیتر بزنی؟
👩🏻 فرض کن باور تو اینه:
پول توی دست من نمیمونه
اول باید بفهمی این باور از کجا اومده
شاید پدرت بارها این جمله رو درباره خودش گفته
شاید چند بار پولی به دست آوردی و سریع خرجش کردی
شاید هیچوقت مدیریت مالی یاد نگرفتی
حالا بهجای اینکه خودت رو سرزنش کنی، باور پل رو میسازی:
من قبلاً مهارت نگهداشتن پول رو یاد نگرفته بودم، اما میتونم از امروز تمرینش کنم
بعد یه اقدام کوچیک انجام میدی
مثلاً تصمیم میگیری از هر مبلغی که وارد حسابت میشه، حتی پنج درصدش رو جدا کنی
مقدار اولیه مهم نیست
پیامی که به ذهن میدی مهمه
پیام اینه: همه پول مجبور نیست از دستم خارج بشه
بعد هر بار که اون مبلغ رو نگه میداری، باور تازه قویتر میشه
کمکم جمله قدیمی از: پول توی دست من نمیمونه
تبدیل میشه به: من دارم یاد میگیرم بخشی از پولم رو نگه دارم
و بعد از مدتی میتونه تبدیل بشه به:
من آدمیام که پولش رو آگاهانه مدیریت میکنه
اینجا باور فقط روی زبانت نیست
وارد رفتارت شده
جذب پول یعنی فقط منتظرماندن نیست
👤 پس جذب پول دقیقاً یعنی چی؟
👩🏻 از نگاه ما، جذب پول یعنی
خواستهات رو روشن کنی
باورهای مخالف رو بشناسی
مقاومتت رو کمتر کنی
احساست رو تا جایی که میتونی بهتر کنی
نسبت به ایدهها و مسیرها باز بمونی
و وقتی قدمی روشن شد، عمل کنی
قرار نیست جهان بهجای تو رزومه بفرسته
بهجای تو مهارت یاد بگیره
بهجای تو قیمت تعیین کنه
بهجای تو حسابها رو مدیریت کنه
خداوند هدایت میکنه
اما بهجای تو انتخاب نمیکنه
ممکنه ایدهای به ذهنت برسه
ممکنه با آدمی آشنا بشی
ممکنه یه فرصت کاری ببینی
ممکنه ناگهان متوجه بشی باید چه مهارتی یاد بگیری
ممکنه یه در بسته بشه و تو رو سمت راه بهتری ببره
اما تو باید انتخاب کنی که قدم برداری یا نه
👤 اگه اقدام کنم و جواب نگیرم، یعنی باورم اشتباه بوده؟
👩🏻 نه دوست من
هر قدمی قرار نیست مستقیماً تو رو به نتیجه نهایی برسونه چون باورهای ما که هنوز پاک و خالص که نشده
گاهی یه درخواست میدی و رد میشی
اما همون درخواست باعث میشه بفهمی چه مهارتی کم داری
گاهی وارد یه مسیر میشی و متوجه میشی خواسته اصلیت چیز دیگهای بوده
گاهی یه همکاری شکل نمیگیره، اما از طریق همون مسیر با آدم یا ایدهای آشنا میشی که بعداً زندگی مالی تو رو عوض میکنه
مثل بالا رفتن از یه پلهست یا پله نرده بون
قرار نیست هر پله خودِ مقصد باشه
اما بدون اون پله، به پله بعدی هم نمیرسی
گاهی بعداً برمیگردی و میگی:
واووو، حالا میفهمم چرا اون مسیر اولیه جواب نداد
چون تو در همون مسیر بزرگتر شدی
باورهای محدودکنندهات رو دیدی
مهارت ساختی
توقعت از خودت بالاتر رفت
و حالا ظرف دریافت نتیجه بهتری رو داری و پهنای باندت برای جذب نتیجه ها هم بیشتر شده
👤 یعنی ممکنه دو نفر یه مقدار پول داشته باشن، اما تجربهشون از پول متفاوت باشه؟ ( پولی که از ترس ساخته میشه با پولی که از همسویی ساخته میشه فرق داره )
👩🏻 کاملاً
ممکنه یه نفر پول زیادی داشته باشه، اما تمام روز بترسه از دستش بده
ممکنه مدام حسابش رو چک کنه
به هیچکس اعتماد نکنه
از خرجکردن بترسه
و هیچ آرامشی از پولش نگیره
یه نفر دیگه شاید هنوز به اون سطح مالی نرسیده باشه، اما رابطه سالمتری با پول ساخته باشه
یاد گرفته باشه بسازه
مدیریت کنه
رشد بده
و از پول بهعنوان ابزار آزادی و ارزشآفرینی استفاده کنه
پس ثروت فقط عدد حساب نیست
ظرفیت روانی و مهارت نگهداشتن و استفاده درست از پول هم بخشی از ثروته
👤 از امروز دقیقاً چه کاری انجام بدم؟ ( تمرین شناسایی و تغییر باورهای پولی )
👩🏻 اول یه دفتر بردار و بدون سانسور درباره پول بنویس
بنویس در کودکی چه جملههایی درباره پول شنیدی
اولین خاطرهای که از دعوا یا نگرانی مالی داری چیه
وقتی آدم پولداری میبینی، اولین قضاوتت چیه
وقتی پول بیشتری وارد زندگیت میشه، بدنت چه احساسی پیدا میکنه
وقتی باید برای کارت قیمت تعیین کنی، چه صدایی درونت فعال میشه
بعد الگوهای تکراری رو بنویس
پول معمولاً از چه راهی وارد زندگیت میشه
چطور از دستت خارج میشه
آیا همیشه تا آخر ماه کم میاری
آیا هر بار پولی میاد، سریع برای بقیه خرجش میکنی
آیا از نگاهکردن به حسابهات فرار میکنی
آیا از درخواست افزایش حقوق، فروش، معرفی خودت یا قیمتگفتن میترسی
بعد از بین همه اینها فقط یه باور اصلی رو انتخاب کن
قرار نیست یه روزه همه باورهای مالی رو عوض کنی
مثلاً باور: پول درآوردن خیلی سخته
حالا برای اون یه باور پل بساز:
پول میتونه از مسیر ارزش، مهارت و تصمیمهای بهتر هم ساخته بشه
بعد یه اقدام همسو انتخاب کن
مثلاً یه ساعت در هفته برای یادگیری مهارتی که درآمدت رو بیشتر میکنه وقت بذار
با یه فرد باتجربه حرف بزن
قیمتگذاریات رو بررسی کن
یا یه مسیر درآمدی تازه رو تحقیق کن
برای خودت الگو بساز نه مقایسه
وقتی باور، احساس و اقدام در یه جهت قرار بگیرن، تغییر کمکم از یه جمله زیبا به یه تجربه واقعی تبدیل میشه
👤 پس چرا برای یه نفر پول راحتتر میاد و برای یه نفر سختتر؟
👩🏻 چون رابطه هر آدم با پول فقط از یه عامل ساخته نشده
شرایط بیرونی مهمه
اقتصاد مهمه
فرصت مهمه
مهارت مهمه
اما در نهایت باورها تعیین میکنن تو در همون شرایط اون کشور اون موقعیت اون شغل و… چی رو ببینی، چه تصمیمی بگیری و چقدر ادامه بدی
یه نفر ممکنه پول رو امن، قابلساختن و قابلمدیریت بدونه
برای همین راحتتر سؤال میپرسه
مهارت میسازه
قیمت میگه
فرصت رو بررسی میکنه
و وقتی پول وارد زندگیش شد، براش برنامه داره
یه نفر دیگه ممکنه پول رو خطرناک، کمیاب، گناهآلود یا فقط حاصل جانکندن بدونه
برای همین یا فرصت رو نمیبینه
یا ازش میترسه
یا خودش رو ارزون میفروشه
یا وقتی پول وارد شد، سریع اون رو از دست میده تا دوباره به وضعیت آشنای قبلی برگرده
پس اگه میخوای نتیجه مالیات عوض بشه، فقط دنبال پول بیشتر و شغل خاص و ترفند فروش خاص و تبلیغ خاص و… نباش
دنبال ظرف بزرگتر هم باش
باورهات رو بشناس
احساست رو بشنو
مهارت بساز
رفتارت رو اصلاح کن
و هر روز یه قدم کوچیک به ذهن خودت مدرک بده که:
من میتونم رابطه سالمتر و قویتری با پول بسازم
دوست من، تو شاید مسئول همه بذرهای مالیای که در کودکی توی ذهنت کاشته شدن نباشی
اما از امروز باغبان این باغ خودتی
میتونی همچنان همون درختهای قدیمی رو آب بدی و همون میوهها رو برداشت کنی
یا میتونی کمکم خاک رو آماده کنی، علفهای هرز رو بشناسی، بذر تازه بکاری و ازش مراقبت کنی
و اینم یادت باشه قرار نیست فردا صبح همهچیز یکدفعه جادو بشه و عوض بشه
اما هر بار که فکر تازهای رو انتخاب میکنی
هر بار که بهجای فرار از پول، باهاش آگاهانه روبهرو میشی
هر بار که بهجای تکرار رفتار قدیمی، یه تصمیم تازه میگیری
داری ترموستات مالی ذهنت رو کمی جابهجا میکنی
و وقتی درونت، نگاهت و رفتارت عوض بشه، مسیرهایی رو میبینی که نسخه قبلی تو شاید هیچوقت نمیدید و باور کن کل ماجرا همینه
پول قبل از اینکه توی حساب تو بیشتر بشه، باید توی ذهن تو از دشمن، ترس و کمبود، به ابزار، امکان و مسئولیت تبدیل بشه
شاید کلیدی که مدتها دنبالش بودی، دقیقاً همینجا باشه
دوست من، برای اینکه با یه خواسته همجهت بشی، باید کمکم جنس نگاه، احساس، تصمیم و رفتارت رو با اون خواسته هماهنگ کنی
تو نمیتونی پلاستیک باشی و توقع داشته باشی آهنربا جذبت کنه
نه به این معنی که فقط چند جمله بگی و پول از آسمون روی سرت بریزه
به این معنی که نمیتونی با زبونت بگی ثروت میخوام، اما تمام روزت رو با ترس، کمبود، ناامیدی، مقایسه، بیاعتمادی و تصمیمهای عجولانه زندگی کنی و بعد انتظار داشته باشی نتیجهای کاملاً متفاوت ببینی
نمیتونی بگی من آرامش میخوام، اما هر روز خودت رو وسط بحث، خبر، ترس و آشفتگی بندازی
نمیتونی بگی من رابطه سالم میخوام، اما هنوز از ترس تنهایی به هر رفتاری اجازه ورود بدی
نمیتونی بگی من پول بیشتری میخوام، اما وقتی فرصت یادگیری، قیمتگفتن، معرفی خودت یا برداشتن یه قدم تازه میرسه، فوری عقب بکشی
خواسته یه چیزه
چیزی که هر روز داری زندگی میکنی یه چیز دیگه
و نتیجه معمولاً از چیزی میاد که بیشتر داری زندگی میکنی، نه فقط چیزی که گاهی با زبونت میگی
پس اولین قدم اینه که بدون سرزنش قبول کنی
بگی آره، چیزهایی که تا امروز بارها وارد زندگی من شدن، احتمالاً با بخشی از باورها، انتخابها، عادتها و تمرکزهای من هماهنگ بودن
این اعتراف شکست نیست
این لحظهایه که فرمان رو دوباره از دست گذشته میگیری
قرار نیست بگی من آدم بدی بودم
قرار نیست خودت رو بابت چیزهایی که در کودکی شنیدی یا باورهایی که ناآگاهانه ساختی محکوم کنی
فقط باید بگی
این گذشته من بوده
اما قرار نیست آینده من هم کپی همون گذشته باشه
من قدرت انتخاب دارم
من قدرت تغییر دارم
من میتونم مسئول جهت زندگی خودم باشم
نه به این معنی که تمام اتفاقهای بیرونی، جنگها، بیماریها، اقتصاد یا رفتار دیگران رو من ساختهام
بلکه به این معنی که از امروز نمیخوام اختیار نگاه، تصمیم، تمرکز و قدم بعدی خودم رو به اون شرایط تحویل بدم
این فرق خیلی بزرگیه
قربانی میگه هیچ کاری از من برنمیاد
خالق آگاه میگه شاید همهچیز دست من نباشه، اما قدم بعدی من دست خودمه
شاید نتونم جهت باد رو عوض کنم، اما میتونم بادبانم رو تنظیم کنم
شاید نتونم بارون رو متوقف کنم، اما میتونم سقف بسازم، چتر بردارم و راه امنتری پیدا کنم
شاید نتونم همه درها رو باز کنم، اما میتونم جلوی هر در بسته ننشینم و تا آخر عمر گریه نکنم
میتونم بلند شم و دنبال در بعدی بگردم
دوست من، باید کمکم احساس غالبت عوض بشه
توجه کن گفتم احساس غالب
نه اینکه از صبح تا شب لبخند مصنوعی بزنی
نه اینکه وقتی ناراحتی، درد و ترست رو انکار کنی
احساس غالب یعنی بیشتر وقتها از چه جایی به زندگی نگاه میکنی
از ترس یا اعتماد
از کمبود یا امکان
از بیقدرتی یا مسئولیت
از انتظار شکست یا آمادگی برای دیدن راه
عبارتهای تأکیدی
سپاسگزاری
تجسم
نوشتن
ذکر
تغییر گفتوگوی درونی
انتخاب محیط بهتر
محدودکردن ورودیهای منفی
و انجام قدمهای کوچیک و واقعی
همه اینها در نهایت دنبال یه هدفن
اینکه حالت درونی تو رو کمکم از مسیر قدیمی بیرون بیارن و به یه مسیر تازه ببرن
چون وقتی حالت عوض میشه، چیزی که میبینی هم عوض میشه
وقتی چیزی که میبینی عوض میشه، تصمیمی که میگیری هم عوض میشه
وقتی تصمیم عوض میشه، رفتارت عوض میشه
و وقتی رفتار بارها تکرار بشه، نتیجه هم کمکم فرصت تغییر پیدا میکنه
مثل رادیوییه که سالها روی یه موج پر از نویز تنظیم بوده
تو هرچقدر هم بگی من موسیقی شفاف میخوام، تا وقتی پیچ رادیو رو نچرخونی، همون نویز رو میشنوی
عبارتها و تمرینهای ذهنی قرار نیست موسیقی رو از هیچ خلق کنن
قرار نیست معجزهوار بدون حرکت زندگی رو عوض کنن
دارن کمک میکنن پیچ رادیوی توجهت رو کمی بچرخونی تا موجهای دیگه رو هم دریافت کنی
از نگاه آموزشهای ما، وقتی توجه، احساس و رفتارت مدت بیشتری در یه جهت قرار میگیره، احتمال خیلی بیشتری داره آدمها، ایدهها، موقعیتها و راههایی رو ببینی که با همون جهت هماهنگن
از نگاه عملکرد مغز هم وقتی چیزی برای تو مهم میشه، سیستم توجهت نشونههای مرتبط با اون رو سریعتر تشخیص میده پس نگاه اینجا تو با این تمرینات مثبت، سیستم مغزی ات هم داری به خودمت خواسته ات و خودت میگیری
همونطور که وقتی تصمیم میگیری یه مدل ماشین بخری، ناگهان همون ماشین رو همهجا میبینی
ماشینها یهشبه زیاد نشدن
توجه تو تغییر کرده
هدایت ها، نشانه ها، فرصتها از قبل وجود داشتن، اما ذهنی که فقط دنبال مدرک بدبختی، شکست و بستهبودن راهها بوده، اونها رو مهم تشخیص نداده و این طبیعیه که سیستم مغزی ما اونها رو نبینه و نشنونه
دوست من، قانون با ما رودربایستی نداره
آتش نمیگه این شخص نمیدونست من میسوزونم، پس امروز نسوزونمش
اگه دستت رو نزدیکش ببری، میسوزونه
نه چون از تو بدش میاد
نه چون میخواد تنبیهت کنه
چون خاصیتشه
قانون نتیجه هم همینطوره
اگه هر روز ورودی ذهنت ترس باشه
تمرکزت ناخواسته باشه
گفتوگویت شکایت باشه
عملت عقبنشینی باشه
و بعد انتظار نتیجهای پر از آرامش، فرصت و پیشرفت داشته باشی، انگار پرتقال رو توی دستگاه آبمیوهگیری گذاشتی و منتظری آب انار تحویل بگیری متوجه منظورم میشم، دارم کلی مثال ساده میزنم که واقعا درک کنی
دستگاه با دلسوزی خروجی رو عوض نمیکنه
همون چیزی رو پردازش میکنه که واردش کردی
اما خبر خوبش هم همینه
چون اگه ورودی قابلتغییره، خروجی هم محکوم نیست برای همیشه همون بمونه
یه لحظه با خودت صادق باش
واقعاً این مدت چه احساسی رو بیشتر تغذیه کردی
بیشتر درباره راهها فکر کردی یا درباره بنبستها
بیشتر دنبال ساختن بودی یا دنبال اثبات اینکه نمیشه
بیشتر خودت رو برای دیدن فرصت آماده کردی یا هر فرصتی رو قبل از بررسی رد کردی
بیشتر گفتی خدا منو هدایت میکنه یا در هر اتفاقی فوری به این نتیجه رسیدی که من تنها و رهاشدهام
حرف قشنگزدن آسونه
همه وقتی اوضاع خوبه میتونن بگن من ایمان دارم
اصل ایمان زمانی خودش رو نشون میده که یه در بسته میشه و تو فوری فرو نمیریزی
وقتی یه جواب منفی میگیری و نمیگی تموم شد، خدا منو نمیبینه
وقتی یه اتفاق خلاف برنامهات میفته و قبل از اینکه خودت رو نابود کنی، یه لحظه مکث میکنی و میگی
من هنوز همه داستان رو نمیدونم
شاید یه راه دیگه باز بشه
شاید یه چیزی هست که هنوز نمیبینم
شاید این توقف داره منو از مسیری دور میکنه که خیر من توش نبوده
شاید باید مهارت بیشتری بسازم
شاید باید جهت رو عوض کنم
این یعنی ایمان فقط روی زبانت نیست
وارد رفتار و واکنشت شده
فرض کن برای یه کار، مهاجرت، رابطه یا پروژه خیلی تلاش کردی و یهدفعه جواب منفی گرفتی
باور قدیمی فوری میگه
دیدی گفتم برای تو نمیشه
دیدی خدا تو رو فراموش کرده
دیدی همهچیز علیه توئه و کلی نجوا و چک لیست برات میاره که همشونم منطقیه
میگه اینو ببین … اینو ببین … اینم ببین
اگه این نجواها و صدا رو حقیقت قطعی بدونی، ممکنه همونجا دست از حرکت بکشی
اما اگه باور غالب تو این باشه که من هدایت میشم، ذهنت یه سؤال دیگه میپرسه
این اتفاق داره چی بهم نشون میده
راه بعدی کجاست
چی باید یاد بگیرم
با کی باید صحبت کنم
کدوم بخش رو باید اصلاح کنم
چه چیزی رو تا امروز ندیدم که این اتفاق اومده جلوی چشمم بذاره
چه تغییری باید درون من اتفاق بیفته تا دیگه این صحنه به همین شکل تکرار نشه
دوست من، ممکنه فقط یکی از همین سؤالها تو رو به یه ایده، یه آدم، یه آموزش، یه فرصت یا مسیری برسونه که قبل از اون اصلاً نمیدیدیش
ممکنه چند ماه یا حتی چند سال بعد برگردی و با تمام وجودت بگی، وای، اگه اون در به روم بسته نمیشد، من هیچوقت این راه رو پیدا نمیکردم
اگه اون آدم از زندگیم نمیرفت، من هیچوقت خودم رو پیدا نمیکردم
اگه اون کار رو از دست نمیدادم، هیچوقت مهارتی رو که امروز ازش درآمد دارم یاد نمیگرفتم
اگه اون جواب منفی رو نمیشنیدم، هیچوقت برای گزینهای اقدام نمیکردم که چند برابر بهتر بود
اگه اون پول رو از دست نمیدادم، شاید هیچوقت مدیریت مالی، ارزش پول و باورهای پنهانم درباره ثروت رو جدی نمیگرفتم
نه اینکه هر اتفاق سختی شیرینه
نه اینکه هر در بستهای رو باید با خنده و خوشحالی نگاه کنی
نه اینکه درد نداری، ناراحت نمیشی یا حق نداری گریه کنی
نه دوست من
ما انسانیم
احساس داریم
دل میبندیم
برنامه میریزیم
امید میسازیم
و وقتی چیزی خلاف انتظارمون اتفاق میفته، طبیعیه که مدتی درد بکشیم
اما مسئله اینه که قبل از دیدن کل تصویر، حکم آخر رو صادر نکنی
قبل از اینکه داستان تموم بشه، وسط صفحه پنجم کتاب ننویسی
پایان زندگی من همین بود
خدا منو فراموش کرده
هیچ راهی وجود نداره
همهچیز تموم شد
تو باید کمکم به این درک برسی که این جهان پر از تضاده
یعنی همیشه همهچیز مطابق نقشه ذهنی تو جلو نمیره
آدمها همیشه چیزی رو که انتظار داری انجام نمیدن
درها همیشه همون زمانی که تو میخوای باز نمیشن
و نتیجهها همیشه از همون راهی که تو تصور کردی وارد نمیشن
اما وقتی تضاد میاد، تو دو راه داری
یا توی اون تضاد گیر میکنی و مدام میگی
چرا من
چرا همیشه من
چرا این اتفاق برای من افتاد
چرا بقیه راحتن و من باید اینهمه سختی بکشم
چرا خدا منو نمیبینه
چرا همهچیز علیه منه
چرا هر بار نزدیک خواستهام میشم یه اتفاقی میفته
یا میتونی بعد از اینکه احساساتت رو تجربه کردی، یه نفس عمیق بکشی و از خودت بپرسی
این اتفاقِ بهظاهر بد اومده چه چیزی رو بهم نشون بده
چطور میتونم خیر پنهانش رو پیدا کنم
چه بخشی از من باید قویتر بشه
چه چیزی رو باید یاد بگیرم
کدوم مسیر دیگهای وجود داره که هنوز ندیدمش
میبینی دوست من، هر دو سؤال درباره یه اتفاقن اما جنسشون یکی نیست
سؤال اول تو رو روی همون زمین نگه میداره
اما سؤال دوم میتونه دستت رو بگیره و از روی زمین بلندت کنه
سؤال اول مثل اینه که وسط یه اتاق تاریک بشینی و مدام فریاد بزنی
چرا تاریکه
چرا من هیچی نمیبینم
چرا این اتاق پنجره نداره
اما سؤال دوم میگه
کلید برق کجاست
چراغقوهای وجود داره
دری هست که هنوز پیداش نکردم
کی میتونه کمکم کنه
تفاوت فقط چند کلمه نیست
تفاوت در جهتیه که ذهن تو بعد از اون سؤال شروع میکنه به حرکتکردن
مغز وقتی ازش میپرسی چرا من اینقدر بدبختم
شروع میکنه توی خاطرهها، تجربهها و اتفاقهای روزمره بگرده تا مدرک پیدا کنه که آره، تو واقعاً بدبختی
یادت میندازه فلان آدم چی گفت
فلان فرصت چطور از دست رفت
فلان پول چطور تموم شد
فلان رابطه چطور شکست خورد
و بعد پروندهای جلوت میذاره پر از مدرک که ببین، حق داشتی ناامید باشی که همه مونم این تجربه رو داریم
اما وقتی ازش میپرسی چه راهی وجود داره که هنوز ندیدم، چه چیزی میتونم از این اتفاق یاد بگیرم
ذهن کمکم مجبور میشه جهت جستوجوش رو عوض کنه
شاید همون لحظه جواب کامل رو پیدا نکنه
اما پنجرهای رو باز میکنه که قبل از اون بسته بوده
حالا یه لحظه برگردیم به چیزی که بارها دربارهاش صحبت کردیم
قانون ارتعاش به چی پاسخ میده، به احساس غالب تو
حالا خودت رو وسط یه تضاد یا اتفاق ناخواسته تصور کن
مثلاً کارتو از دست دادی
رابطهای تموم شده
جواب درخواستت منفی شده
پولی رو از دست دادی
برنامهای که ماهها براش زحمت کشیدی به هم خورده
طبیعیه که درونت دو نوع گفتوگو شکل بگیره
اولی میگه
چرا من
دیگه بدبخت شدم
همهچیز تموم شد
من همیشه بدشانسم
دیگه هیچ راهی ندارم
دومی میگه
من الان ناراحتم و حق هم دارم ناراحت باشم
اما این اتفاق اومده چی رو بهم نشون بده
قدم بعدی من چیه
چطور میتونم از این نقطه یه راه تازه پیدا کنم
حالا واقعاً با خودت صادق باش
جمله اول درونش چه احساسیه
فقط جمله رو نخون
چشمهات رو ببند و احساس پشتش رو لمس کن
درون چرا من چه حسیه
احساس قربانیبودن
احساس بدبختی
احساس بیقدرتی
احساس رهاشدن
احساس ناامیدی
احساس تنهایی
احساس اینکه هیچ دری باز نیست
احساس اینکه تمام اختیارت دست شرایط و آدمهای دیگهست
اما جمله دوم چه حسی داره
شاید هنوز خوشحال نیستی
شاید هنوز اشک توی چشمته
شاید هنوز جواب رو نمیدونی
اما درونش یه ذره ایمان هست
یه ذره امید هست
یه ذره امکان هست
یه روزنه باریک نور هست
یه حس کوچیک وجود داره که میگه
شاید هنوز همهچیز تموم نشده
شاید هنوز راهی وجود داشته باشه
همین مقدار کمِ امید، با ناامیدی مطلق فرق داره
همین روزنه کوچیک میتونه تو رو به شرایط، موقعیتها، ایدهها و آدمهایی نزدیک کنه که دوباره همون احساس امکان و امید رو درونت بیشتر کنن
اگه تمام وجودت روی این تنظیم باشه که من دیگه بدبخت شدم، ذهنت هم بیشتر چیزهایی رو میبینه که این بدبختی رو بهت ثابت کنن
یه فرصت میاد و میگی به درد من نمیخوره
یه نفر راهنماییت میکنه و میگی اون شرایط منو نمیفهمه
یه ایده به ذهنت میرسه و میگی دیگه انرژی ندارم
یه در نیمهباز میبینی و میگی حتماً پشتش هم یه بدبختی دیگهست
بعد نتیجهای میسازی که دوباره بهت ثابت میکنه
دیدی گفتم هیچ راهی نبود
اما اگه درونت حتی یه ذره باور داشته باشه که ممکنه خیر من از دل همین اتفاق بیرون بیاد، نگاهت فرق میکنه
همون ایده رو جدیتر میگیری
همون آدم رو با دقت بیشتری میشنوی
همون فرصت رو بررسی میکنی
همون مهارتی رو که قبلاً عقب انداخته بودی شروع میکنی
همون دری رو که قبلاً نادیده میگرفتی امتحان میکنی
و یه روز میبینی چیزی که اولش فکر میکردی پایان راهه، در واقع پیچ جاده بوده
برای من اتفاق افتاده دوست من
برای همین این حرفها رو از روی دل خوش و کاغذ بهت نمیگم
از وسط تجربه میگم
بارها بارها اتفاقی افتاده که همون لحظه گفتم چرا این شد
اما بعدتر که تکههای پازل کنار هم قرار گرفتن، گفتم
وای، چقدر خوب شد که اونطور شد
چقدر خوب شد اون در باز نشد
چقدر خوب شد اون آدم نپذیرفت
چقدر خوب شد اون مسیر متوقف شد
چون اگه همون چیزی که اون لحظه با اصرار میخواستم اتفاق میفتاد، شاید هیچوقت به این مسیر بهتر نمیرسیدم
پس میبینی حتی اگه توی تضاد گیر کردی، خیلی وقتها کسی از بیرون نمیاد دستت رو بگیره و به زور بیرونت بکشه
تو باید دست خودت رو بگیری
تو باید خودت رو از اون منجلاب بیرون بکشی
و منجلاب فقط خود اتفاق نیست
گاهی منجلاب، فکرهایی هستن که بعد از اتفاق بهش میچسبونی
اتفاق شاید یه بار افتاده
اما تو با تکرار ذهنیاش، روزی صد بار دوباره تجربهاش میکنی
اون آدم شاید یه بار یه جمله گفته
اما تو هر شب قبل از خواب دوباره همون جمله رو برای خودت پخش میکنی
اون پول شاید یه بار از دست رفته
اما تو ماهها هر روز به خودت میگی
من همیشه پول از دست میدم
من بلد نیستم پول نگه دارم
برای من همیشه همینطوریه
اینجاست که اتفاق تموم شده، اما ارتعاش و احساسش هنوز درون تو زندهست
اگه از اون منجلاب بیرون اومدی و بعد دیدی همون اتفاق در نهایت به خیر تو تبدیل شد، بهت قول میدم یه بخشی از نگاه، احساس، تصمیم یا رفتارت تغییر کرده
هیچ معجزهای بیرون از تو اتفاق نیفتاده، معجزه خود تویی
معجزه همون لحظهایه که وسط تاریکی تصمیم گرفتی یه بار دیگه دنبال کلید بگردی
معجزه همون لحظهایه که ذهنت گفت تموم شد و تو گفتی
نه، شاید هنوز یه راه دیگه وجود داشته باشه
معجزه همون لحظهایه که خواستی دوباره به رفتار قدیمی برگردی، اما انتخاب تازهای کردی و با اصلا گفتی بی خیالش هر چی شد، شد
در واقع این تویی که با حالت، نگاه و انتخابت اجازه میدی معجزه وارد تجربهات بشه یا همون پشت در بمونه
وقتی قانون رو بفهمی، معجزه برات از یه اتفاق عجیب و دور از دسترس تبدیل میشه به نتیجه طبیعیِ هماهنگشدن تو با مسیر تازه
اما قبول دارم
خیلی وقتها نمیتونیم خیر اتفاق رو همون لحظه ببینیم
چون انسانیم
عجولیم
میخوایم همین الان بدونیم چرا این اتفاق افتاد
میخوایم همین امشب جواب همهچیز رو بگیریم
میخوایم خدا تمام نقشه رو باز کنه و از اول تا آخرش رو نشونمون بده
فراموشکاریم
یادمون میره دفعه قبل هم فکر کردیم همهچیز تموم شده، اما حل شد
یادمون میره چند بار از اتفاقی ترسیدیم و بعد فهمیدیم اصلاً به اون شدتی که فکر میکردیم نبود
یادمون میره چند بار از یه در بسته گریه کردیم و بعد از در دیگهای وارد شدیم که خیلی بهتر بود
گاهی جهان یه تلنگر کوچیک میزنه، اما ما نمیبینیم
دوباره همون مسیر رو میریم
یه تلنگر بزرگتر میزنه
باز میگیم اتفاقی بود
بعد یه چک و لگد میزنه
گوشمون رو میپیچونه و میگه
فلانی به خودت بیا
داری خلاف جهت خودت میری
داری دوباره همون الگو رو تکرار میکنی
داری دوباره خودت رو فراموش میکنی
داری دوباره آرامشت رو میفروشی
داری دوباره خواستهات رو زمین میذاری تا بقیه راضی باشن
گاهی یه رابطه کوچیک بهت نشون میده مرز نداری
و تو نمیبینی
رابطه بعدی دردناکتر میشه
گاهی یه خرج کوچیک بهت نشون میده مدیریت مالی نداری
و تو نمیبینی
بعد با عدد بزرگتری روبهرو میشی
گاهی بدن با خستگی آروم بهت میگه استراحت کن
و تو گوش نمیدی
بعد مجبور میشی کامل متوقف بشی
نه برای اینکه جهان با تو دشمنه
برای اینکه شاید راه دیگهای برای متوجهکردنت باقی نذاشتی
خیلی از ما چون قانون رو نفهمیدیم، حتی به این چک و لگدها هم عادت کردیم
پوستکلفت شدیم، اما نه به معنای قویشدن
به معنای عادتکردن به درد
یه جایی به بعد گفتیم
خب طبیعیه دیگه
زندگی همینه
باید پوستم کنده بشه تا به خواستهام برسم
باید جون بکنم تا پول دربیارم
باید حتماً تحقیر بشم تا قوی بشم
باید چند بار نابود بشم تا موفق بشم
باید رنج بکشم تا لیاقت نتیجه رو پیدا کنم
تازه خیلی وقتها چیزی رو که با درد و سختی بیشتری به دست آوردیم ارزشمندتر دونستیم
گفتیم، مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
اما این جمله رو توی ذهنمون اینطوری ترجمه کردیم که، هرچقدر بیشتر عذاب بکشم، نتیجهام باارزشتره
در صورتی که نه دوست من
طبیعی نیست
طبیعی نیست
طبیعی نیست که برای هر خواستهای خودت رو نابود کنی
طبیعی نیست برای رسیدن به پول سلامتیات رو از دست بدی
طبیعی نیست برای نگهداشتن یه رابطه عزتنفست رو خرد کنی
طبیعی نیست برای موفقیت هر شب با اضطراب بخوابی و هر صبح با ترس بیدار بشی
ما میتونیم راحتتر برسیم
توجه کن نمیگم هیچ قدمی برنداریم
نمیگم مهارت نسازیم
نمیگم تلاش نکنیم
راحتتر رسیدن یعنی بدون تقلا، خودآزاری و جنگ دائمی با خودمون حرکت کنیم
یعنی تلاش کنیم، اما خودمون رو وسط مسیر شلاق نزنیم
یعنی کار کنیم، اما باور نداشته باشیم فقط رنج کشیدن ما رو لایق دریافت میکنه
یعنی مسیر ممکنه چالش داشته باشه، اما قرار نیست چالش رو پرستش کنیم
خیلی وقتها درباره پول و جذب پول دقیقاً همین باور رو داریم
باور کردیم پول فقط با جانکندن میاد
باور کردیم پولی که راحت بیاد حتماً یه ایرادی داره
باور کردیم اگه راحت پول دربیاریم، حق کسی رو خوردیم
باور کردیم آدم خوب نباید پول زیادی بخواد
در صورتی که پول خودش یه انرژیه
فراوانی و ثروت خودشون شکلهایی از جریان و تبادل انرژیان
مثل اکسیژنی که توی هوا وجود داره
هوا همیشه دور تو هست
وقتی از خونه بیرون میری، قبل از هر نفس با خودت نمیگی
نکنه امروز اکسیژن برای من نباشه
نکنه سهم بقیه رو تنفس کنم
نکنه من لیاقت نفسکشیدن نداشته باشم
نکنه خدا امروز هوا رو از من دریغ کنه
نه
چون باور کردی هوا هست
باور کردی نفسکشیدن حق طبیعی توئه
باور کردی وقتی ریههات رو باز کنی، هوا واردشون میشه
برای همین بدون مقاومت نفس میکشی
اما حالا تصور کن یه نفری که بهش باور داری کاملاً دروغی بهت بگه
امروز توی هوای شهر سم پخش شده
ببین بعد از شنیدن این جمله هنوز میتونی مثل چند دقیقه قبل راحت نفس بکشی
شاید هوا دقیقاً همون هوای قبلی باشه
اما شونههات سفت میشه
نفست کوتاه میشه
گلوت رو منقبض میکنی
با نگرانی بوی هوا رو بررسی میکنی
پنجرهها رو میبندی
جرئت نمیکنی بیرون بری
هوا عوض نشده، باور، توجه و تمرکز تو عوض شده
همین باور نمیذاره راحت نفس بکشی
خدا رو شکر خیلی از ما درباره وجود هوا و اکسیژن چنین مقاومت عمیقی نداریم
اما درباره انرژی ثروت و فراوانی مقاومت داریم
نه لزوماً چون هیچ راه و امکانی وجود نداره
بلکه چون ورودیهای فراوانی که سالها گرفتیم، باعث شدن باور کنیم هوای ثروت آلودهست
باور کردیم برای ما نیست
باور کردیم اگه واردش بشیم خطرناکه
باور کردیم نمیتونیم راحت نفس بکشیم
بعد میگیم
چرا پول راحت سمت من نمیاد
در حالی که شاید پول و فرصت مثل هوا دوروبر ما باشن، اما ما از ترس، ریههامون رو بسته نگه داشتیم
توی دوره قانون هماهنگی با کائنات هم گفتم
کسی که توی خانوادهای بزرگ شده که مدام درباره امکان، فراوانی، یادگیری، سرمایهگذاری، فرصت، ارزشآفرینی و رشد صحبت میکردن، رابطه ذهنیاش با پول با کسی که از کودکی فقط این جملهها رو شنیده فرق داره
پول نیست
این رو نخر
این رو بخری پولت حیف میشه
این آشغاله
پول که علف هرز نیست
من پوستم کنده شده تا همین دو قرون رو دربیارم
پولدارها حتماً یه جایی حق کسی رو خوردن
چقدر زیاده خواهی، زیاد نخواه که ناامید میشی
ما از اون خانوادهها نیستیم ما رو چه به این چیزا
نهتنها این حرفها رو توی خانواده شنیدیم، بلکه توی فیلمها، سریالها، لطیفهها و گفتگوهایی دیدیم که ناخواسته باهاشون خندیدیم
یه فیلم نشون داده پولدار حتماً آدم بدیه
یکی دیگه نشون داده آدم فقیر حتماً پاک و معنویه
یه جا موفقیت رو با تنهایی گره زدن
یه جا ثروت رو با خیانت
یه جا عشق رو با بدبختی
یه جا قهرمان داستان فقط بعد از لهشدن، تحقیرشدن و نابودی کامل به یه نتیجه کوچیک رسیده
ما خندیدیم
گریه کردیم
همذاتپنداری کردیم
و نمیدونستیم این تصویرها دارن کمکم توی ذهنمون کاشته میشن
انقدر تکرار شدن که تبدیل به باور شدن
بعد وقتی خواستیم از خونه ذهنمون بیرون بریم و یه نفس عمیق از هوای فراوانی بکشیم، همون توهم قدیمی فعال شد
هوا آلودهست
بیرون نرو
پول خطرناکه
موفقیت امن نیست
دیدهشدن امن نیست
داشتن بیشتر امن نیست
واقعاً دوست دارم انقدر مثال بزنم
انقدر با هم حرف بزنیم
انقدر از زاویههای مختلف نگاه کنیم که حرفهام فقط از جلوی چشمهات رد نشن
بشینن توی ذهنت
احساسشون کنی
و یه جایی بگی
واووو، پس برای همین بود که من اینطوری رفتار میکردم
برای همین هر بار نزدیک نتیجه میشدم عقب میکشیدم
برای همین وقتی پول میاومد، نمیتونستم نگهش دارم
برای همین همیشه راه سختتر رو انتخاب میکردم
برای همین وقتی یه مسیر راحتتر باز میشد، بهش شک میکردم
این محتواها هر بار طولانیتر میشن، چون واقعاً نمیخوام فقط یه جمله قشنگ تحویلت بدم و رد بشم
من اول این حرفها رو برای خودم مینویسم
برای اینکه باورهای تازه خودم هم عمیقتر و ثابتتر بشن
منم موقع نوشتن متن بارها متن رو میخونم
باز برمیگردم از اول میخونم
یه جمله رو جابهجا میکنم
یه مثال و استعاره تازه اضافه میکنم
چون حس میکنم یه چیزی درونم میگه
این رو هم بگو
این اصل ماجراست
این بخش رو طوری بگو که بهتر درک کنن
این مثال رو سادهتر کن
شاید وقتی اولین بار توی نوت گوشیم هر محتوا رو مینویسم، از شدت سرعتی که فکرها وارد ذهنم میشن کلی غلط املایی هم داشته باشه
چون من تندتند مینویسم تا چیزی از اون چیزی که درونم میاد جا نمونه
بعد که متن کلی شکل گرفت، دوباره از اول میخونمش
باز میخونمش
و دوباره میخونمش
و هر بار یه چیزی میاد که میگه
این بخش رو واضحتر کن
این رو دوستانهتر بگو
اینجا یه مثال بزن که مخاطب فقط نفهمه، واقعاً حسش کنه
میدونم نمیشه کل داستان رو توی یه پست گفت
نمیشه سالها باور، ذهن، احساس و قانون رو توی چند خط جا داد
اما تمام تلاشم اینه که با مثالهایی که میارم، اول درک خودم و بعد درک اونهایی که آماده دریافت این نوشتهها هستن، بیشتر و بیشتر بشه
من خودم آدمی بودم که زیاد اورثینک میکردم
با یه جواب کوتاه آروم نمیشدم
باید ته ماجرا رو درمیآوردم
باید میفهمیدم دقیقاً چرا
چطوری
از کجا اومده
چه قانونی پشتشه
چرا برای یکی جواب داده و برای یکی نه
چرا من یه چیزی رو میخوام، اما یه رفتار دیگه انجام میدم
برای همین بعد از چندین سال، واقعاً احساس میکنم روزی نبوده که حداقل نصف روز درباره این مسائل با خودمون صحبت نکنم
از یه زاویه نگاه کنم
بعد برگردم از یه زاویه دیگه بررسیش کنم
یه اتفاق رو بگیرم و بپرسم
این از نگاه باور چی میگه
از نگاه احساس چی میگه
از نگاه عملکرد ذهن و قرآنیش چی میگه
از نگاه هدایت چی میگه
و هر بار یه بخش تازه از پازل برام روشن شده و همه رو اینجا میذارم
دوستان، همهچیز از باور شروع میشه
کافیه واقعاً باور کنی در نهایت خیر تو در جریانه
چه اون اتفاق در نگاه اول خوب به نظر برسه
چه بد
نه به این معنی که درد رو انکار کنی
به این معنی که اجازه ندی ظاهر چند دقیقه اول، حکم آخر زندگی تو رو صادر کنه
امیدوارم این حرفها واقعاً به دلتون بشینه
چون از ته قلبم میاد
نه برای اینکه فقط یه محتوا منتشر کرده باشم
برای اینکه شاید همین جملهها دست یکی رو وسط یه تضاد بگیره
شاید یکی که امشب فکر میکنه همهچیز تموم شده، یه لحظه مکث کنه و بگه
شاید هنوز یه راه وجود داره
شاید یکی بفهمه چیزی که فکر میکرد مجازات بوده، داشته یه مسیر تازه رو بهش نشون میداده
شاید یکی بالاخره ریههای ذهنش رو باز کنه و بفهمه هوای فراوانی همیشه آلوده نبوده
این باورهای قدیمی بودن که نمیذاشتن راحت نفس بکشه
حالا بریم برای ادامه گفتوگو
حالا بذار درباره شرایطی حرف بزنیم که خیلیهامون واقعاً لمسش کردیم
شرایط اقتصادی
خبرهای نگرانکننده
ناامنی
قیمتها
فشارهای اجتماعی
و اتفاقهایی که واقعاً وجود دارن و قرار نیست انکارشون کنیم
اینجا بازم میخوام توضیح بذم در این مثال ما دو انتخاب داریم
انتخاب اول اینه که از صبح چشممون رو باز کنیم و مستقیم بریم سراغ خبرها
یه خبر بخونیم
ده تا تحلیل ببینیم
وارد دعوا و بحث بشیم
صد بار بپرسیم چرا این شد، چرا اون گفت، چرا اینجا گرون شد، چرا اونجا بسته شد
بعد با اضطراب غذا بخوریم
با ترس بخوابیم
با عصبانیت با خانواده حرف بزنیم
تمام روز درباره چیزی فکر کنیم که هیچ کنترل مستقیمی روش نداریم
و شب بگیم، من امروز هیچ کاری نکردم، ولی انگار کوه کندم
چون سیستم عصبی تو تمام روز در حالت خطر بوده
وقتی مغز مدت زیادی احساس تهدید میکنه، توجهش محدودتر میشه
بیشتر خطر میبینه
بدتر میخوابه
زودتر عصبانی میشه
تصمیمهای عجولانهتری میگیره
و انرژی کمتری برای یادگیری، خلاقیت و برنامهریزی باقی میذاره
بعد ممکنه یه فرصت کاری جلوت باشه و نبینیش
یه ایده به ذهنت برسه و بگی حوصله ندارم
یه مهارت مهم رو شروع کنی و رهاش کنی
با آدمی که میتونست کمکت کنه تند حرف بزنی
یا از شدت ترس، تصمیم مالی اشتباه بگیری
اینجا فقط حال تو خراب نشده
تمرکز و رفتار تو هم تغییر کرده
و رفتار تغییرکرده، احتمال نتیجه نامطلوب رو بیشتر میکنه
اما انتخاب دوم این نیست که خودت رو گول بزنی و بگی هیچ مشکلی وجود نداره
انتخاب دوم یعنی آگاه باشی، اما خودت رو در خبر غرق نکنی
اطلاعات ضروری رو بگیری
بعد از خودت بپرسی
خواسته من چیه
امنیت بیشتر میخوام
درآمد و پول بیشتر میخوام
مهاجرت میخوام
سلامتی میخوام
آرامش خانوادهام رو میخوام
مهارت بهتر میخوام
پس وظیفه امروز من چیه
اگه درآمد بیشتر میخوام، امروز چه مهارتی میتونم یاد بگیرم
اگه مهاجرت میخوام، امروز چه مدرکی باید آماده کنم
اگه امنیت مالی میخوام، کدوم هزینه رو میتونم مدیریت کنم و چه صندوقی میتونم بسازم
اگه آرامش میخوام، چقدر باید مصرف خبرم رو محدود کنم
اگه سلامت میخوام، امروز چه کاری از دستم برمیاد
اینجا تو مشکل رو انکار نکردی
فقط اجازه ندادی مشکل تمام فضای ذهنت رو اشغال کنه
مثل ناخدای کشتیای که طوفان رو میبینه، اما تمام مدت به موجها فحش نمیده
نقشه رو باز میکنه
بادبان رو تنظیم میکنه
بار اضافی رو کم میکنه
مسیر امنتر رو پیدا میکنه
و هر چند دقیقه جهت رو دوباره بررسی میکنه
حالا فرق نتیجه این دو نفر چی میتونه باشه
نفر اول احتمال بیشتری داره خستهتر، مضطربتر، بیتمرکزتر و واکنشیتر بشه
ممکنه فرصتها رو کمتر ببینه
تصمیمهای کوتاهمدتتری بگیره
زودتر ناامید بشه
و تجربههای بیشتری بسازه که باور «هیچ راهی نیست» رو براش تأیید کنه
نفر دوم تضمین نداره که فردا همه شرایط بیرونی مطابق میلش بشه
اما احتمال بیشتری داره ذهن روشنتری داشته باشه
راهها و هدایت ها رو بهتر ببینه
مهارت بسازه
ارتباط سالمتری ایجاد کنه
برای روزهای سخت آمادهتر باشه
و وقتی فرصتی اومد، توان تشخیص و استفاده ازش رو داشته باشه
یکی تمام انرژیاش رو صرف نگاهکردن به دیوار میکنه
اون یکی در حالی که دیوار رو میبینه، دنبال نردبون، در، پنجره یا حتی راه دورزدنش میگرده
این اصل ماجراست
حالا انتخاب با توئه
من چیزی رو که درک کردم، تجربه کردم و بارها الگوی اون رو دیدم، دارم دوستانه بهت میگم
اگه مسیری که تا امروز رفتی واقعاً حالت رو خوب کرده
اگه از نتیجهاش راضیای
اگه هر روز با آرامش، رشد و رضایت زندگی میکنی
من هیچ اصراری ندارم که تغییرش بدی
همون مسیر رو ادامه بده
اما این حرفها رو یه گوشه ذهنت نگه دار
بعداً لابهلای نتیجههات برگرد و نگاه کن
ببین توجهت کجا بود
احساست چی بود
چه تصمیمی گرفتی
و اون تصمیم تو رو به کجا رسوند
اما اگه امروز با خودت صادق شدی و فهمیدی یه جاهایی مسیر رو اشتباه رفتی، باید بهای تغییر رو هم بپردازی
و بهای تغییر پول نیست
بهای تغییر اینه که وقتی نجواهای قدیمی شروع میشن، خواستهات رو زمین نذاری
وقتی ذهنت میگه
برگرد، این راه جدیده و میترسم
تو بهش بگی
میفهمم میترسی، اما قرار نیست دوباره همون زندگی قبلی رو انتخاب کنم
وقتی احساس گناه میاد چون برای اولین بار به خودت اولویت دادی
وقتی عذاب وجدان میاد چون دیگه نمیخوای ناجی همه باشی
وقتی ترس میاد چون داری قیمت واقعی کارت رو میگی
وقتی ذهنت میگه تو کی هستی که موفق بشی
وقتی میگه الان دیر شده
وقتی میگه بقیه چی میگن
تو بدونی اینها لزوماً حقیقت نیستن
خیلی وقتها فقط نجوا و صدای باورها و مسیر قدیمیان که داره آخرین تلاشش رو میکنه تو رو برگردونه
باور قدیمی مثل درختی نیست که با اولین ضربه تبر بیفته اون نمیاد بعد این همه سوال خودشو منکر بشه حتی به ضررت باشه
وقتی ما سالها بهش آب دادیم
حالا ریشههاش عمیق شدن
حالا وقتی شروع میکنی به بریدنش، طبیعیه که مقاومت ببینی
طبیعیه که ذهنت صدا تولید کنه
طبیعیه که بعضی روزها خسته بشی
اما هر بار که بهجای رفتار قدیمی، انتخاب تازهای میکنی، یه ضربه دیگه به همون ریشه میزنی
هر بار که بهجای گفتن «برای من نمیشه» میگی «هنوز راهش رو پیدا نکردم» و براش الگو میاری میگی ببین برای فلانی شد، سری قبل برای منم شد داری یه مسیر تازه میسازی
هر بار که بهجای غرقشدن در خبر، آگاهانه یه قدم برای خواستهات برمیداری، داری آدرس جدید رو به مسیریاب ذهنت یاد میدی
اولش مسیر تازه و خاکیه
پر از بوتهست
تابلو نداره
و ذهنت مدام میگه از راه قبلی برو، حداقل میشناسمش
اما هر بار که از مسیر تازه رد میشی، راه واضحتر میشه
یه روز میرسه که همون مسیری که امروز برات سخت و ناآشناست، تبدیل به مسیر طبیعی ذهن تو میشه
باور کن ذهن تو دشمن تو نیست
فقط سالها چیزهایی رو تمرین کرده که شاید دیگه به دردت نمیخورن
و همونطور که یاد گرفته، میتونه دوباره یاد بگیره
اما به زمان، تکرار، شجاعت و تعهد تو نیاز داره
دوست من، روی خودت ارزش بذار
تو قرار نیست چون خیلیها به نتیجه نرسیدن، تو هم به نتیجه نرسی
قرار نیست چون خانوادهات سالها با کمبود زندگی کردن، تو هم کمبود رو تا نسل بعد ادامه بدی
قرار نیست چون اطرافیانت ناامیدن، تو هم امیدت رو زمین بذاری
قرار نیست چون راه قدیمی آشناست، همونجا بمونی و هر روز از نتیجهاش شکایت کنی
تو میتونی اولین نفری باشی که این زنجیره رو قطع میکنه
اولین نفری که بهجای تکرار ترس، آگاهی رو انتخاب میکنه
اولین نفری که بهجای مقصر پیداکردن، مسئول قدم بعدیش میشه
اولین نفری که به خودش میگه
من شاید دیر فهمیدم
شاید بارها زمین خوردم
شاید سالها مسیر اشتباه رفتم
اما هنوز اینجام
هنوز میتونم انتخاب کنم
هنوز میتونم بذر تازه بکارم
هنوز میتونم زندگیم رو از جایی که هستم، نه از جایی که آرزو داشتم باشم، دوباره بسازم
تو لازم نیست امروز تمام راه رو ببینی
فقط باید قدم بعدی رو زمین نذاری
نور لازم نیست تمام جاده رو روشن کنه
گاهی فقط کافیه یک متر جلوی پات رو ببینی و حرکت کنی
وقتی اون یک متر رو رفتی، یک متر بعدی روشن میشه
این جهان شاید همیشه چیزی رو که همین لحظه میخوای، به همون شکلی که میخوای تحویلت نده
اما تو میتونی تبدیل به کسی بشی که راهها رو بهتر میبینه، انتخابهای قویتری میکنه و هر بار سریعتر خودش رو به مسیر برمیگردونه
و گاهی بزرگترین معجزه این نیست که ناگهان همهچیز بیرون عوض بشه
بزرگترین معجزه اینه که وسط همون شرایطی که نسخه قدیمی تو رو نابود میکرد، نسخه جدیدت سرش رو بالا بگیره و بگه
من هنوز هدایت میشم
من هنوز انتخاب دارم
من هنوز میتونم حرکت کنم
و این بار، قرار نیست خودم رو وسط مسیر رها کنم
👤 حالا که فهمیدم باورهای پنهان میتونن روی رابطهام با پول و نتیجههای زندگیم اثر بذارن، یه سؤال مهم دارم
من از کجا باید بفهمم چه باورهایی توی ضمیر ناخودآگاهم ذخیره شده؟
ممکنه اصلاً یادم نباشه در گذشته چه حرفهایی شنیدم یا چه نتیجهای از اتفاقها گرفتم
👩🏻 دقیقاً دوست من
یکی از بزرگترین چالشهای تغییر باور همینه
خیلی از ما فکر میکنیم باورهای محدودکنندهمون فقط همون چند جملهای هستن که بهوضوح توی ذهنمون میشنویم
مثلاً میگیم:
من میدونم باور منفیم اینه که پول درآوردن سخته
بعد فکر میکنیم همین یه باور رو که پیدا کردیم، دیگه همهچیز حل شده
اما واقعیت اینه که باورهای ما یکی، دوتا یا حتی دهتا نیستن
ما سالها در یه خانواده، شهر، کشور و فرهنگ زندگی کردیم
از کودکی هزاران جمله شنیدیم
هزاران رفتار دیدیم
فیلم، خبر، مدرسه، جامعه، رابطهها، شکستها، ترسها و حتی حرفهایی که فکر میکردیم فراموششون کردیم، وارد ذهنمون شدن
ممکنه امروز یادت نباشه که در کودکی چند بار شنیدی:
پول بهسختی به دست میاد
آدم پولدار حتماً یه جای کارش ایراد داره
ما از اون خانوادهها نیستیم
زیاد نخواه که ناامید نشی و کاره بدیه
اما فراموشکردن یه جمله به این معنی نیست که اثرش هم از سیستم ذهنی تو پاک شده
گاهی جمله از حافظه آگاهت رفته، اما نتیجهای که ازش گرفتی هنوز در تصمیمها، احساسها و رفتارهای امروزت فعاله
مثل برنامهای که آیکنش رو روی صفحه گوشی نمیبینی، اما پشت صحنه هنوز داره باتری مصرف میکنه
تو شاید اسم اون باور رو ندونی، اما اثرش رو در زندگیت میبینی
در ترست از قیمتگفتن
در خجالتت از پولگرفتن
در اضطرابت وقتی پول بیشتری وارد حسابت میشه
در خرجکردنهای هیجانی
در ترس از دیدهشدن
در نپذیرفتن فرصتها
در کوچککردن خواستههات
و در جملهای که بارها به خودت میگی:
نمیدونم چرا هر بار نزدیک نتیجه میشم، یه اتفاقی میفته
دوست من، شاید مسئله این نباشه که تو نمیخوای تغییر کنی
شاید فقط هنوز نتونستی باور پنهانی رو که از پشت صحنه داره فرمان میده، پیدا کنی
و دقیقاً برای همین، ما گنجینه و کتاب ۱۰۰۱ ارتعاش مثبت، از واژه تا واقعیت و دوره قانون هماهنگی با کائنات رو ساختیم
گنجینه ۱۰۰۱ ارتعاش مثبت، از واژه تا واقعیت
این فقط یه کتاب پر از چند جمله مثبت نیست
این کتاب برای کسی نوشته شده که میخواد بفهمه کجای ذهنش هنوز ترمز فعاله
برای کسی که میگه:
من تلاش میکنم، اما نتیجههام تکراریه
میدونم باید مثبت فکر کنم، اما نمیدونم باور مخالفم چیه
هر بار یه خواسته دارم، یه صدایی درونم میگه برای تو نمیشه
میخوام تغییر کنم، اما نمیدونم از کجا شروع کنم
ما در این کتاب، بیش از ۲۰۰۰ باور و عبارت رو در زمینههای مختلف زندگی بررسی کردیم
یعنی فقط نگفتیم چه باوری محدودهکنندهست
در مقابلش، باور معکوس و همسو با خواسته رو هم آوردیم تا بتونی راحتتر تشخیص بدی الان ذهنت روی کدوم سمت ایستاده و قراره به کدوم سمت حرکت کنه
چون خیلی وقتها تو فقط میدونی حالت خوب نیست
میدونی یه جایی گیر کردی
اما نمیدونی دقیقاً چه جملهای در ضمیر ناخودآگاهت داره این تجربه رو میسازه
وقتی باورها رو جلوی چشم خودت میبینی، ممکنه ناگهان بگی:
واووو، من سالها دقیقاً همین رو باور داشتم
برای همینه که همیشه این اتفاق برام تکرار میشد
برای همینه که وقتی فرصتی میاومد، خودم عقب میکشیدم
برای همینه که هر بار پولی وارد زندگیم میشد، نمیتونستم نگهش دارم
گاهی فقط دیدن و نامگذاری یه باور، چراغ یه اتاق تاریک رو روشن میکنه
اتاق همون اتاقه
اما حالا دیگه میبینی کجا ایستادی و برای خروج باید از کدوم سمت حرکت کنی
این کتاب در چه زمینههایی کمکت میکنه؟
در این گنجینه، باورها و عبارتها فقط محدود به پول و ثروت نیستن
درباره رشد شخصی و آرامش درونی صحبت کردیم
درباره ایمان، امید، اعتماد و ارتباط با خداوند
درباره عزتنفس، احساس لیاقت، خوددوستی و پذیرش خود
درباره روابط سالم، عشق، وابستگی و ترس از رهاشدن
درباره ثروت، استقلال مالی، دریافت پول و امنیت مالی
درباره زیبایی، جذابیت و انرژی زنانه یا مردانه
درباره بخشش، رهایی از گذشته و سپردن فشارها
درباره سلامت جسمی، روانی و احساس امنیت
درباره ترس از قضاوت، شکست، مرگ، تنهایی و مقایسه
درباره باور به معجزه، هدایت، الهام و امکانهای تازه
درباره نقش قربانی، ناجی، اثباتگر و کنترلگر
و درباره خیلی از جاهایی که شاید یه انسان در مسیر زندگیش گیر کنه، اما حتی ندونه اسم اون گره چیه
هدف ما این بوده که وقتی کتاب رو باز میکنی، مجبور نباشی ساعتها فکر کنی:
نکنه باور من اینه؟
باورها جلوی چشم تو قرار میگیرن تا ببینی کدوم جمله درونت رو تکون میده
کدوم جمله در تو مقاومت ایجاد میکنه
کدوم جمله آشناست
و کدوم باور مثبت میتونه پل بین جای امروزت و خواستهات باشه
چرا عبارتهای این کتاب فقط جملههای بزرگ و غیرقابلباور نیستن؟
چون ما نمیخواستیم یه جمله بهت بدیم که فقط با زبون تکرارش کنی، اما ذهنت هر بار در جوابش بگه:
خودتم میدونی درست نیست
عبارتها به شکلی نوشته شدن که ذهن راحتتر بتونه باهاشون ارتباط بگیره
یعنی قرار نیست از باور:
من هیچوقت موفق نمیشم
یهدفعه بپری به
من موفقترین انسان جهانم
و بعد تمام وجودت در مقابلش مقاومت کنه
ما تلاش کردیم عبارتها مثل پله عمل کنن
نه مثل دیواری که باید یهدفعه از روش بپری
پلهپله از جایی که امروز ایستادی، به سمت باوری حرکت میکنی که با خواستهات هماهنگتره
وقتی یه عبارت برای ذهنت قابلقبولتر باشه، راحتتر میتونی با احساس، تکرار و عمل همراهش کنی
و وقتی ذهن کمکم اون رو بپذیره، توجه، تصمیمها و رفتارهای تو هم فرصت پیدا میکنن تغییر کنن
چون هدف فقط تکرار واژه نیست
هدف اینه که واژه کمکم تبدیل به نگاه بشه
نگاه تبدیل به انتخاب بشه
انتخاب تبدیل به رفتار بشه
و رفتار تازه، تجربه تازه بسازه
این کتاب برای چه کسی نوشته شده؟
برای کسی که از تکرار نتیجههای قدیمی خسته شده
برای کسی که میدونه خواستههای بیشتری داره، اما یه چیزی درونش مدام ترمزش رو میکشه
برای کسی که هزار فایل شنیده و کتاب خونده، اما هنوز نمیدونه باور پنهان خودش دقیقاً چیه
برای کسی که میخواد رابطهاش با پول، خودش، خداوند، عشق، سلامتی و آینده رو از نو بسازه
برای کسی که دیگه نمیخواد فقط درباره تغییر حرف بزنه
میخواد بالاخره بفهمه باید از کجا شروع کنه
شاید این کتاب تمام مسیر رو بهجای تو طی نکنه
چون هیچ کتابی نمیتونه بهجای تو انتخاب و عمل کنه
اما میتونه چراغی دستت بده تا مسیر درونت رو واضحتر ببینی
میتونه کمک کنه باورهایی رو پیدا کنی که شاید سالها اسمشون رو نمیدونستی
میتونه بهت جملهها و تمرینهایی بده که هر روز تو رو به مسیر تازه برگردونن
و میتونه بهت یادآوری کنه که تو محکوم نیستی تا آخر عمر با همون برنامههای قدیمی زندگی کنی
شاید مسئله تو نداشتن انگیزه نباشه
شاید سالها فکر کردی تنبلی
فکر کردی اراده نداری
فکر کردی بدشانسی
فکر کردی بقیه چیزی دارن که تو نداری
اما شاید یه باور پنهان درونت مدام میگفته:
حرکت نکن، امن نیست
زیاد نخواه، ناامید میشی
دیده نشو، قضاوتت میکنن
پول نگیر، آدم بدی میشی
عاشق نشو، آسیب میبینی
موفق نشو، از بقیه جدا میشی
و تو بدون اینکه بدونی این صدا از کجا اومده، بارها طبق همون عمل کردی
این کتاب الکترونیکی که بصورت PDF هست قراره کمکت کنه اون صداها رو واضحتر بشنوی
نه برای اینکه خودت رو سرزنش کنی
برای اینکه از امروز انتخاب داشته باشی
چون تا وقتی یه باور پنهانه، فکر میکنی حقیقت مطلقه
اما وقتی میبینیش، تازه میفهمی:
این فقط یه باور بوده، نه حکم قطعی زندگی من
و شاید همین فهم، شروع برگشتن ورق زندگی تو باشه
از واژه تا واقعیت
هر جملهای که آگاهانه تکرار میکنی، یه بذره
هر احساسی که همراه اون جمله تجربه میکنی، آبیه که به اون بذر میدی
و هر قدمی که همسو با اون باور برمیداری، نوریه که کمک میکنه بذر رشد کنه
یه جمله با یه بار تکرار تبدیل به درخت نمیشه
اما وقتی آگاهانه انتخابش میکنی
وقتی بهش احساس میدی
وقتی براش شاهد و الگو پیدا میکنی
و وقتی رفتارت رو باهاش هماهنگ میکنی
کمکم ریشه میدونه
و یه روز میبینی جملهای که زمانی فقط روی کاغذ بود، تبدیل به طرز فکر، تصمیم و بخشی از زندگی تو شده
همین معنی از واژه تا واقعیته
قرار نیست فقط جمله قشنگ بخونی
قراره از جمله، باور بسازی
از باور، انتخاب بسازی
از انتخاب، رفتار بسازی
و از رفتار، تجربهای تازه خلق کنی
شاید امروز همون روزیه که باید انتخاب کنی
دوست من، قرار نیست همیشه منتظر یه نشونه بزرگ بمونی
گاهی نشونه همین سؤال درونته که میگه:
دیگه نمیخوام مثل قبل ادامه بدم
گاهی نشونه همین حسه که موقع خوندن این جملهها درونت فعال شده
گاهی خداوند راه رو با یه معجزه عجیب نشون نمیده
با یه جمله
یه کتاب
یه فایل
یه سؤال
یا یه حس درونی هدایتت میکنه
اما بعد از هدایت، انتخاب با توئه
میتونی صفحه رو ببندی و بگی:
بعداً بهش فکر میکنم
و دوباره به همون برنامههای قبلی برگردی
یا میتونی همین امروز یه قدم واقعی برداری و به خودت بگی:
من شاید مسئول باورهایی که در گذشته وارد ذهنم شدن نباشم، اما از امروز مسئول چیزی هستم که انتخاب میکنم در ذهنم نگه دارم و تقویتش کنم
شاید این کتاب همون کلیدی باشه که کمک کنه اسم قفلهایی رو پیدا کنی که سالها جلوی درهای زندگیت بودن
و شاید بعد از خوندنش بفهمی خیلی از درهایی که فکر میکردی برای همیشه بستهان، فقط به کلید درست نیاز داشتن
گنجینه و کتاب ۱۰۰۱ ارتعاش مثبت، از واژه تا واقعیت
تجربهای عمیق برای شناسایی باورهای محدودکننده، ساختن باورهای همسو و هماهنگکردن ذهن، احساس و رفتار با خواستهها
بیش از ۲۰۰۰ باور و عبارت در زمینههای مختلف زندگی
عبارتهای تأکیدی و تلقینی تلفیقشده با سپاسگزاری
تمرینهای هدفمند برای تکرار و باورسازی
راهنمای استفاده در زمانهای مناسب روز
و مسیری برای اینکه از شنیدن و دانستن عبور کنی و آگاهی رو وارد زندگی واقعیات کنی
این فقط یه کتاب نیست
یه دعوتنامهست
دعوتی برای اینکه دیگه اجازه ندی باورهایی که حتی یادت نمیاد از کجا اومدن، آیندهات رو بهجای تو انتخاب کنن
شاید تو مسئول بذرهایی که در گذشته در ذهنت کاشته شدن نباشی، اما از امروز باغبان ذهن و زندگی خودتی
همین حالا اولین بذر تازه رو بکار
نه برای اینکه چیزی رو به کسی ثابت کنی
برای اینکه به خودت ثابت کنی آمادهای مسیر تازهای رو شروع کنی
گنجینه و کتاب الکترونیکی ۱۰۰۱ ارتعاش مثبت، از واژه تا واقعیت
قیمت: ۱٬۲۷۰٬۰۰۰ تومان
بعد از تکمیل خرید، فایل PDF بهصورت خودکار در پنل کاربری شما در سایت و در بخش «سفارشهای من» قرار میگیره و از همونجا قابل دانلود خواهد بود
جهت تهیه محصول و عضویت روی لینک زیر کلیک کنید