
شاید برای ۹۹ درصد ما، یه نقش خیلی قدیمی جایی درونمون لونه کرده باشه، نقشِ کسی که فکر میکنه باید همه رو نجات بده، همه رو قانع کنه، حال همه رو خوب کنه و حتی به قیمت پایین کشیدن خودش، بقیه رو با زور بالا بیاره
اما تا حالا از خودت پرسیدی چرا اینقدر احساس مسئولیت میکنی که همه باید همراه تو تغییر کنن؟
و چرا وقتی خودت شروع میکنی به رشد کردن، یه جایی میرسی که دیگه نمیتونی مثل قبل هر جایی بری، هر حرفی رو بشنوی، با هر کسی وارد بحث بشی یا برای تغییر دادن آدمها تمام انرژیات رو خرج کنی؟
شاید این فاصله گرفتن نشونه بیاحساسی یا خودخواهی تو نباشه
شاید نشونه اینه که داری از نقش قدیمیِ نجاتدهنده همه و ناجی بودن بیرون میای و بالاخره یاد میگیری اول مسئول نور، آرامش و مسیر خودت باشی
توی دوره جادوی ارتعاش معکوس ما یه جلسه داریم به اسم ارتعاش ناجی بودن که دقیقاً درباره همین نقش پنهانیه، نقشی که شاید برای خیلی از ما سالها درونمون لونه کرده و باعث شده فکر کنیم باید همه رو نجات بدیم، تغییر بدیم یا به زور با خودمون بالا بکشیم
توی اون جلسه یکی از دانشجوها سوال خیلی مهمی ازم پرسید
👤 وقتی من روی خودم کار میکنم و رشد میکنم، اما آدمهای نزدیکم هنوز توی همون فکرها، حرفها و رفتارهای قبلی موندن، باید چیکار کنم؟ باید فاصله بگیرم یا وظیفه دارم اونها رو هم با خودم بالا بکشم؟
👩🏻 پاسخی که به این سؤال دادم، فقط برای همون دانشجو نبود، چون احتمالاً خیلی از ما یه جایی از مسیر رشد، دقیقاً با همین موقعیت روبهرو میشیم و به خودمون میگیم الان تکلیف من چیه!؟
برای همین میخوام بخشی از پاسخهایی رو که توی اون جلسه به دانشجوهامون دادم، توی این گفتوگو هم با شما به اشتراک بذارم، پس بریم برای گفتگو و پاسخ من
👩🏻 اول از همه دوست من چون، وقتی تو واقعاً روی خودت کار میکنی، فقط اطلاعاتت بیشتر نمیشه
نگاهت، احساست، انتخابهات و چیزهایی که برات عادی بودن هم کمکم عوض میشن
ممکنه قبلاً ساعتها توی جمعی بشینی که همه از زندگی، پول، رابطه و آدمها شکایت و غیبت میکنن و خودت هم وارد همون گفتگو بشی
اما بعد از مدتی میبینی همون حرفها دیگه برات غریبهان و حتی احساس و حالت رو سنگین میکنن انگار که تو با این حرفا غریبه ای
نه چون تو از بقیه بهتری، چون دیگه اون آدم قبلی نیستی
مثل لباسی که یه زمانی اندازهات بوده، اما حالا دیگه تنت نمیشه
لباس بد نشده، تو رشد کردی
👤 پس چرا با اینکه تغییر کردم، بعضی وقتها باز دلم میخواد برگردم به همون آدمها و حالوهوای قدیمی؟
👩🏻 چون ذهن بیشتر از اینکه دنبال بهترین حالت و خوشبختی و موفقیت رساندنت باشه، دنبال حالت آشناست
حتی اگه اون حالت آشنا به ضررت بوده باشه
ذهن سالها با بعضی فکرها، آدمها، رفتارها و احساسها مسیر ساخته و حالا وقتی تو میخوای تغییر کنی، ممکنه با دلتنگی، عذاب وجدان و احساس گناه یا ترس از تنهایی دوباره تو رو به عقب برگردونه مثل اینه که خونهات رو عوض کردی، اما مسیریاب هنوز آدرس قبلی رو بهعنوان خونه ذخیره کرده اگه حواست نباشه، دوباره همون مسیر قدیمی رو نشونت میده نه چون خونه قبلی بهتره، چون هنوز برای ذهنت آشناتره
حالا تو باید آدرس جدیدت رو بارها انتخاب کنی تا کمکم برای ذهنت تبدیل به خونه بشه
اینجا باید حواست باشه هر احساسی که میاد، لزوماً نشونه این نیست که داری راه اشتباه رو میری
گاهی فقط برنامه قدیمیه که میگه:
برگرد، اینجا رو میشناسم
👤 یعنی باید همه دوستها و آدمهای قبلی رو کنار بذارم؟
👩🏻 نه دوست من
رشد به معنی قطعکردن همه آدمها یا بالاتر دونستن خودت نیست
اما به معنی قربانیکردن خودت برای نگهداشتن هر رابطهای هم نیست
تو میتونی کسی رو دوست داشته باشی، اما وارد هر بحثی باهاش نشی
میتونی براش خیر بخوای، اما مسئول تغییر دادنش نباشی
میتونی کنارش باشی، اما اجازه ندی تو رو به حال و هویت قبلیت برگردونه
مرز داشتن بیرحمی نیست
گاهی محترمانهترین کاریه که هم برای خودت میکنی، هم برای طرف مقابل
👤 ولی اگه من چیزی فهمیدم، نباید بقیه رو هم به زور بالا بکشم؟
👩🏻 نه دوست من، چون کسی رو نمیشه به زور بیدار کرد
مثل بادکنکیه که بخوای با دست زیر آب نگهش داری
هرچقدر بیشتر فشار بدی، هم خودت خستهتر میشی، هم بادکنک با فشار بیشتری برمیگرده بالا
یا مثل کسی که توی آسانسور ایستاده و میخواد بره طبقه دهم، اما مدام برمیگرده پایین تا کسی رو که هنوز نمیخواد سوار بشه، با زور داخل آسانسور بکشه
آخرش نه خودش بالا میره، نه اون آدم واقعاً همراهش میشه
تو قرار نیست نور خودت رو کم کنی تا چشم کسی که هنوز تاریکی رو انتخاب کرده اذیت نشه
تو نورت رو روشن نگه دار
اگه خودش بخواد، راهش رو پیدا میکنه
این جهان و این خداوند اونقدر هدایتگره که برای هر کسی که واقعاً بخواد، راه، نشونه، آدم و آگاهی مناسبش رو میفرسته
همونطور که تو رو هدایت کرده، اون رو هم در زمان خودش هدایت میکنه
👤 گفتی میتونم چراغ رو روشن کنم، اما نمیتونم کسی رو مجبور کنم چشمهاش رو باز کنه، چرا واقعاً نمیتونم با توضیحدادن و کمککردن، طرف مقابلم رو تغییر بدم؟
👩🏻 چون دوست من، وقتی روبهروی یه نفر میشینی و میگی:
این فکر رو نکن
این کار رو انجام بده
این رابطه به ضررته
تو میتونی زندگیت رو عوض کنی
طرف حساب تو فقط یه آدم نیست
طرف حساب تو مجموعهای از تجربهها، ترسها، خاطرهها، عادتها و سیناپس ها و باورهاییه که شاید سالها توی ذهن اون آدم ریشه دووندهن
تو فقط یه جمله بهش میگی، اما اون جمله باید از بین صدها باور و مسیر ذهنی رد بشه که ممکنه با حرف تو همسو نباشن
مثلاً تو بهش میگی:
تو لایق رابطه بهتری هستی
اما شاید درونش سالها این باورها شکل گرفته باشن:
من بهاندازه کافی خوب نیستم
همه رابطهها آخرش خراب میشن
تنها موندن از تحمل این رابطه ترسناکتره
اگه برم، دیگه کسی منو نمیخواد و هزاران نجوای دیگه که ضمیر ناخودآگاهمون میاد
تو فقط یه در رو بهش نشون میدی، اما نمیدونی پشت اون در چند تا قفل وجود داره
نمیدونی هر قفل چه زمانی ساخته شده و کلیدش کجاست
پس نباید انتظار داشته باشی با یه جمله، تمام قفلهای ذهن اون آدم باز بشن
👤 یعنی هرچقدر هم خوب براش توضیح بدم، ممکنه قبول نکنه؟
👩🏻 دقیقاً مثل همین حرفهایی که شاید خیلی ها نتونن قبول کنن
چون تو نمیتونی تکتک باورهای پنهان اون آدم رو پیدا کنی و بهجاش تغییر بدی
تو نهایتاً میتونی روی سیستم ذهنی خودت کار کنی
میتونی باورهای خودت رو بشناسی
میتونی بفهمی چرا اینقدر نیاز داری دیگران رو نجات بدی
میتونی ببینی چرا وقتی کسی حرفت رو قبول نمیکنه، احساس شکست، خشم یا عذاب وجدان میکنی
و این دقیقاً همون کاریه که توی دوره جادوی ارتعاش معکوس انجام میدیم
توی جلسه ارتعاش ناجی بودن کامل توضیح دادم که این نیاز به نجاتدادن دیگران اصلاً از کجا اومده
چرا بعضی از ما فکر میکنیم اگه کسی رو تغییر ندیم، آدم بدی هستیم و حتی احساس گناه و عذاب وجدان بهمون دست میده
چرا فکر میکنیم اگه از یه رابطه یا گفتوگوی فرسایشی فاصله بگیریم، نامرد و بیمعرفت شدیم
و چرا ارزش خودمون رو به این گره زدیم که بقیه به ما نیاز داشته باشن
👤 ولی اون آدم ممکنه مادرم، پدرم، خواهرم، برادرم یا دوستم باشه، چطور بیتفاوت باشم؟
👩🏻 ببین چقدر سریع ذهنت بهت برچسب زد
فوری گفت:
اگه نجاتش ندی، نامردی
اگه فاصله بگیری، خودخواهی
اگه تمام انرژیات رو براش نذاری، دوستش نداری
اما دوست من، من نگفتم بیتفاوت باش
گفتم از نقش ناجی بیا بیرون
بین دوستداشتن و کنترلکردن فرق هست
بین کمککردن و زندگیکردن بهجای دیگری فرق هست
بین دستگرفتن کسی که خودش میخواد بلند بشه و کشیدن کسی که خودش رو به زمین چسبونده فرق هست
تو میتونی کنار کسی باشی، اما قرار نیست تمام مسیر رو بهجاش راه بری
مثل اینه که کسی کنار جاده ماشینش خاموش شده
تو میتونی کمکش کنی، راهنماییش کنی یا حتی هل بدی تا ماشین روشن بشه
اما نمیتونی تا آخر عمر ماشین اون رو به ماشین خودت ببندی و همهجا با خودت بکشی
چون یه جایی هم موتور خودت میسوزه، هم اون هیچوقت یاد نمیگیره ماشین خودش رو روشن کنه
👤 ولی شاید اگه بیشتر نصیحتش کنم، بالاخره متوجه بشه
👩🏻 خودت جوابش رو میدونی
چند بار تا حالا خواستی یه نفر رو تغییر بدی؟
چند ساعت براش توضیح دادی؟
چند بار نصیحتش کردی؟
چند بار گفتی:
به خدا این راه به ضررته
من خیرتو میخوام
فقط یه بار حرف منو گوش کن
واقعا تهش چی شد؟
خیلی وقتها همون کاری رو کرد که خودش میخواست
چون آدمها براساس چیزی که تو میدونی تصمیم نمیگیرن
براساس چیزی که خودشون در اون لحظه باور دارن، آمادگی پذیرشش رو دارن و از نظر ذهنی میتونن تحملش کنن تصمیم میگیرن
تو شاید بذر رو توی دستش بذاری، اما نمیتونی مجبورش کنی همون لحظه بکاردش
نمیتونی مجبورش کنی آبش بده
نمیتونی مجبورش کنی برای رشدش صبر کنه
سهم تو شاید فقط دادن بذر باشه، نه کنترلکردن تمام فصلهای رشد اون آدم
👤 یعنی حتی فرستادن فایلها و آموزشها هم ممکنه فایدهای نداشته باشه؟
👩🏻 خودتون تجربهش رو دارین
خیلی از شماها شاید فایلها، پستها یا آموزشهای ما رو برای دوستهاتون فرستادین
فکر کردین:
این دقیقاً همون چیزیه که باید بشنوه
اما چی شد؟
فایل رو باز نکرد
نیمهکاره گوش داد
عضو کانال شد و بعد رفت
یا حتی گفت:
این حرفها به درد من نمیخوره
آیا محتوای فایل برای همه بیفایده بود؟
نه
فقط اون آدم در اون لحظه آماده دریافتش نبود
مثل غذایی که هرچقدر هم مقوی باشه، نمیتونی به کسی که سیر شده یا دهانش رو بسته، به زور بخورونی
آگاهی هم باید در زمان درست وارد ذهن آدم بشه
گاهی یه جمله رو امروز میشنوه و رد میکنه
اما دو سال بعد، بعد از یه تجربه، همون جمله ناگهان براش معنا پیدا میکنه
👤 پس باید رهاش کنم و هیچ کاری نکنم؟
👩🏻 نه، سهم خودت رو انجام بده، اما نقش خدا رو بازی نکن
حرفت رو با احترام بزن
اگه کمک خواست، کمکش کن
اگه آمادگی داشت، منبع مناسب رو بهش معرفی کن
اما بعد اجازه بده انتخاب خودش رو داشته باشه
این جهان بهتر از من و تو بلده هر آدمی رو از چه راهی بیدار کنه
همونطور که تو رو هدایت کرد
تو هم شاید یه زمانی سؤال داشتی
مشکلی داشتی
دردی داشتی
و درست در زمانی که آماده بودی، یه جمله، یک فایل،یک کانال، یک ایده، یه کتاب، یه آدم یا یه اتفاق وارد زندگیت شد
حتی اینکه الان داری این پست رو میخونی، شاید پاسخ سؤالی باشه که مدتی درونت داشتی
تو در زمان خودت به این آگاهی رسیدی
اون آدم هم اگه واقعاً بخواد، در زمان درست خودش راهش رو پیدا میکنه
دوست من، جهان برای هدایت اون، فقط تو رو نداره
هزاران مسیر، آدم، تجربه و نشونه دیگه وجود داره
پس لازم نیست فکر کنی اگه تو نجاتش ندی، برای همیشه گم میشه
👤 چرا بااینحال باز هم دلم نمیاد کنار بکشم؟
👩🏻 چون شاید ناجیبودن بخشی از هویتت شده
شاید درونت باور کردی:
من وقتی ارزشمندم که به من احتیاج داشته باشن
من وقتی آدم خوبیام که مشکلات بقیه رو حل کنم
اگه کسی ناراحت باشه، من مسئولم حالش رو خوب کنم
اگه نجاتش ندم، عذاب وجدان میگیرم
اینجاست که باید از خودت بپرسی:
من واقعاً دارم کمک میکنم یا دارم از نیاز خودم به لازمبودن تغذیه میکنم؟
دارم به اون آدم آزادی میدم یا میخوام نتیجهای رو که خودم درست میدونم بهش تحمیل کنم؟
دارم دستش رو میگیرم یا دارم فرمان زندگیش رو از دستش میکشم؟
گاهی ناجیبودن ظاهر خیلی خوشگل و قشنگی داره، اما در عمقش میتونه نوعی کنترلکردن باشه
چون تو میگی:
من بهتر از تو میدونم چه زمانی و چطور باید تغییر کنی
👤 و اگه این نقش رو ادامه بدم، چه اتفاقی میفته؟
👩🏻 اول انرژی خودت تحلیل میره
بعد مسیر خودت عقب میفته
بعد از اون آدم انتظار پیدا میکنی که بابت تمام کارهایی که براش کردی، تغییر کنه یا قدردانت باشه
اما وقتی تغییر نمیکنه، عصبانی و طلبکار میشی
و خیلی وقتها اون طرف هم در آخر میگه:
خودت خواستی این کارها رو بکنی
من که ازت نخواسته بودم
وظیفهات بود
این تازه وقتیه که طرف محترمانه برخورد کنه میفهمی چی میگم، خیلیامون این شرایط رو تجربه کردیما
و تو میمونی با یه عالمه انرژی خرجشده، توقع برآوردهنشده و مسیری که برای زندگی خودت نرفتی
مثل کسی که تمام روز داره باغ همسایه رو آب میده و شب که برمیگرده، میبینه باغ خودش خشک شده
بعد از جهان میپرسه:
پس چرا زندگی من جلو نمیره؟
چون دوست من، آبی که باید پای ریشههای خودت میریختی، تمام روز جای دیگه مصرف کردی
👤 یعنی ناجیبودن هیچوقت جواب نمیده؟
👩🏻 کمک آگاهانه میتونه خیلی زیبا و اثرگذار باشه
اما ناجیبودن سبکی که ما درونش بزرگ شدیم و باور کردیم معمولاً نه تو رو به مقصد میرسونه، نه اون آدم رو واقعاً مستقل میکنه
تو با نجاتدادن دائمی، شاید ناخواسته این پیام رو بهش بدی:
تو بهتنهایی نمیتونی
من باید همیشه مشکلاتت رو حل کنم
و اون هم بهجای ساختن بالهای خودش، به دستهای تو وابسته میشه
ما در جهانی اومدیم که حق انتخاب داریم
اونقدر آزادیم که میتونیم با باورهای خودمون برای خودمون زندان بسازیم و سالها حتی یه قدم همسو با خواستههامون برنداریم
و اونقدر آزادیم که میتونیم همون دیوارها رو ببینیم، باورهای تازه بسازیم، به خودمون بال بدیم و به جاهایی برسیم که یه روز حتی تصورشون رو هم نمیکردیم
اما هیچکس نمیتونه به زور برای دیگری بال بسازه
تو میتونی بهش یادآوری کنی که بال داره
ولی پروازکردن، انتخاب خودشه
👤 تو خودت هیچوقت این نقش رو نداشتی؟
👩🏻 چرا، من ادعا نمیکنم که همیشه از این نقش بیرون بودم یا دیگه هیچوقت درگیرش نمیشم
منم بارها خواستم آدمها رو قانع کنم
منم بارها فکر کردم باید همه رو با خودم بالا بکشم
منم بارها انرژی گذاشتم، توضیح دادم و بعد دیدم طرف همون انتخاب قبلی خودش رو کرد
منم با بعضی از همون چک و لگدهایی که زندگی بهم زد، به خودم اومدم
برای همین این حرفها رو از بالای برج نصیحت بهت نمیگم
از وسط تجربه بهت میگم
منم هنوز دارم روی خودم کار میکنم
فرقش اینه که حالا وقتی نقش ناجی درونم فعال میشه، زودتر میشناسمش و از خودم میپرسم:
الان واقعاً کمکم خواستن یا من دوباره میخوام مسئول زندگی یه نفر دیگه بشم؟
👤 و اگه این حرفها رو قبول نداشته باشم چی؟
👩🏻 تو کاملاً آزادی
میتونی این حرفها رو بخونی، به تجربههای گذشتهات نگاه کنی و ببینی کجای زندگیت این الگو رو تکرار کردی
میتونی بگی:
آره، من بارها خواستم کسی رو نجات بدم و آخرش خودم فرسوده شدم
یا میتونی قبولش نکنی و همون مسیر قبلی رو ادامه بدی
من فالگیر و غیبگو نیستم
اما الگوها وقتی دیده و اصلاح نشن، معمولاً با لباسهای تازه تکرار میشن
امروز اسمش دوسته
فردا اسمش همکاره
پسفردا اسمش رابطهست
آدمها عوض میشن، اما نقش تو همونه
تا یه روز دوباره وسط یه تجربه میایستی و میگی:
این صحنه چرا اینقدر برام آشناست؟
اونجاست که شاید یادت بیاد یه روز توی حسینی اترکشن درباره همین لوپ گفته بودیم
نه برای اینکه بگیم دیدی ما درست گفتیم
برای اینکه یادت بیاد آگاهی از همون اول در اختیارت بوده، اما استفادهکردن ازش انتخاب خودت بوده
دوست من، تو میتونی چراغ رو روشن کنی، اما نمیتونی کسی رو مجبور کنی چشمهاش رو باز کنه
میتونی در رو نشون بدی، اما نمیتونی کسی رو کول کنی و ازش رد کنی
میتونی راه رو توضیح بدی، اما نمیتونی بهجای کسی قدم برداری
خودت رو نجات بده، نورت رو روشن نگه دار و اجازه بده نتیجه زندگیات بلندتر از صدها نصیحت حرف بزنه
تو مسئول بیدارکردن همه نیستی، اما مسئولی که برای خواببودن دیگران، دوباره خودت رو به خواب نزنی
👤 پس کمککردن اشتباهه؟
👩🏻 نه، کمککردن با نجاتدادن فرق داره
کمککردن یعنی دستی رو بگیری که خودش هم دستش رو به سمت تو دراز کرده
نجاتدادن یعنی دنبال کسی بدوی که هنوز نمیخواد حرکت کنه و بخوای به زور قانعش کنی
تو میتونی در رو نشون بدی، اما نمیتونی کسی رو به زور از در رد کنی
میتونی چراغ رو روشن کنی، اما نمیتونی کسی رو مجبور کنی چشمهاش رو باز کنه
گاهی خودخواهی سالم دقیقاً همینه که بگی:
من مسئول مسیر خودمم و اجازه نمیدم تمام انرژیام صرف قانعکردن کسی بشه که هنوز نمیخواد تغییر کنه
👤 چرا این موضوع اینقدر مهمه؟
👩🏻 چون از نگاه قانون ارتعاش، جهان با توضیحی که تو درباره خواستهات میدی کاری نداره
جهت غالب توجه، احساس و تمرکزت رو دریافت میکنه
ممکنه با زبونت بگی:
من فقط میخوام این آدم درست بشه
اما ساعتها داری درباره اشتباههاش فکر میکنی، بحث میکنی، حرص میخوری، قانعش میکنی و در ذهنت باهاش کلنجار میری
اینجا تمرکز غالب تو روی آرامش و آزادی نیست
روی جنگ، اصلاحکردن، کنترلکردن و نجاتدادنه دوست من، باید با خودمون صادق باشیم
مثل اینه که بگی:
من این آهنگ رو دوست ندارم
اما از صبح تا شب همون آهنگ رو روی تکرار گذاشته باشی
سیستم به جمله دوستش ندارم نگاه نمیکنه
میبینه کدوم آهنگ رو مدام پخش میکنی
👤 یعنی ممکنه ناخواسته همون موقعیتها رو بیشتر کنم؟
👩🏻 دقیقاً
وقتی مدام میخوای همه رو درست کنی، همه رو نجات بدی، حقانیت خودت رو ثابت کنی یا وارد بحث بشی، انگار داری میگی:
من این نقش رو بلدم، موقعیتهای بیشتری بهم بده تا دوباره نجاتدهنده، قانعکننده یا جنگجو باشم
بعد از مدتی میبینی هر کسی مشکل داره سر راهت قرار میگیره
هر کسی نیاز داره یکی نجاتش بده به سمتت میاد
هر جمعی واردش میشی دوباره بحث و کلکل شروع میشه
بعد میگی:
چرا همیشه آدمهای بههمریخته و دربه داغون سر راه من قرار میگیرن؟
در حالی که شاید بدون اینکه حواست باشه، توجه و هویتت روی همین نقش تنظیم شده
از نگاه سیستم مغزی هم وقتی ذهنت روی یک الگو تنظیم میشه، همون نشونهها و موقعیتها رو سریعتر میبینه و دوباره وارد رفتار آشنای قبلی میشه
👤 پس باید دقیقاً چه کار کنم؟
👩🏻 هر بار قبل از اینکه وارد بحثی بشی، کسی رو نجات بدی یا حالت رو قربانی کنی، از خودت بپرس:
این آدم واقعاً از من کمک خواسته یا من دوباره دارم نقش نجاتدهنده رو بازی میکنم؟
این گفتگو منو به نسخه جدیدم نزدیک میکنه یا به حال قدیمم برمیگردونه؟
دارم از روی عشق کمک میکنم یا از ترس، عذاب وجدان و کمبود و نیاز به اثبات خودم؟
اگه مطمئن بودم خداوند مسیر این آدم رو هم هدایت میکنه، باز اینقدر زور میزدم؟
گاهی قویترین کمک این نیست که صد بار توضیح بدی
اینـه که خودت نمونه چیزی بشی که دربارهاش حرف میزنی
آدمها بیشتر از حرفهای تو، آرامش، نتیجه و نوع زندگیکردنت رو میبینن
👤 پس این فاصلهگرفتن نشونه خودخواهی بده؟
👩🏻 نه، گاهی نشونه رشده
خودخواهی ناسالم یعنی فقط خودت رو ببینی و به بقیه آسیب بزنی
اما خودخواهی سالم یعنی خودت رو هم به اندازه دیگران مهم بدونی
یعنی بگی:
من قرار نیست برای حفظ یک رابطه، آرامشم رو از دست بدم
قرار نیست برای اینکه کسی احساس تنهایی نکنه، دوباره وارد نسخهای از خودم بشم که سالها برای عبور ازش تلاش کردم
قرار نیست برای بالا آوردن کسی، خودم رو پایین بکشم
تو چراغی، یدککش نیستی
دوباره میگم قرار نیست ماشین هر کسی رو که کنار جاده خاموش شده، به ماشین خودت ببندی و تمام مسیر رو براش طی کنی
میتونی راهنمایی کنی، شماره امداد رو بدی و کنارش بمونی
اما روشنکردن موتور زندگی اون، مسئولیت خودشه
👤 پس آگاهی چه کمکی بهم میکنه؟
👩🏻 آگاهی مثل تابلوی کنار جادهست که بهت میگه محدودیت سرعت این مسیر ۹۰ تاست
تابلو ماشینت رو به زور متوقف نمیکنه
اما اطلاعاتی بهت میده که قبلش نداشتی
حالا دیگه اگه با سرعت ۱۴۰ بری و جریمه بشی، نمیگی:
چرا همیشه جهان با من این کار رو میکنه؟
میفهمی یک قانون رو ندیده بودی یا نادیده گرفته بودی، آگاهی هم همین کار رو میکنه
بهت نشون میده کجا داری خودت رو قربانی میکنی
کجا داری روی چیزی تمرکز میکنی که نمیخوای بیشترش رو تجربه کنی
کجا کمککردن تبدیل به کنترلکردن شده
و کجا ذهن قدیمی داره با احساس گناه تو رو به جای قبلیت برمیگردونه
به همین دلیله که میگم گاهی فقط یک آگاهی میتونه صدها در رو برات باز کنه
چون از اون لحظه به بعد، دیگه کورکورانه وارد لوپ قبلی نمیشی
میفهمی لازم نیست همه رو قانع کنی
لازم نیست همه رو نجات بدی
لازم نیست خودت رو کوچک کنی تا کسی در کنارت احساس راحتی کنه
تو فقط باید نور خودت رو روشن نگه داری، مسیر خودت رو ادامه بدی و به خداوند اعتماد کنی که هر کسی که واقعاً بخواد، در زمان درست خودش به سمت نور هدایت میشه
تو مسئول بیدارکردن همه نیستی، اما مسئول اینی که برای خواببودن دیگران، دوباره خودت رو به خواب نزنی
👤 یعنی وقتی از نقش ناجی میام بیرون، باید تمام تمرکزم رو بذارم روی خودم و باورهای خودم؟
👩🏻 دقیقاً دوست من
چون واقعیت اینه که باورهای ما یکی، دوتا یا چهارتا نیستن که چندتاشون رو پیدا کنیم و بگیم خب دیگه تموم شد، مسیر پاک شد و حالا همه خواستههام از راه میرسن
ما وسط یه جهان زندگی میکنیم
توی یه خانواده بزرگ شدیم
توی یه شهر و کشور زندگی کردیم
مدرسه رفتیم، دوست پیدا کردیم، وارد رابطه شدیم، شکست خوردیم، ترسیدیم، مقایسه شدیم، تشویق شدیم، تحقیر شدیم، خبر شنیدیم، فیلم دیدیم و هزاران جمله از آدمهای مختلف وارد ذهنمون شده
امروز هم موبایل و شبکههای اجتماعی هر ثانیه دارن یه ورودی تازه به ذهن ما میدن
هر ورودی مثل یه بذره
یه جمله شاید همون لحظه هیچ اثری نشون نده، اما وقتی بارها تکرار بشه، کمکم وارد خاک ذهن میشه، ریشه میدونه و تبدیل به درخت میشه
بعد چیزی که ما توی زندگی به شکل انتخاب، رفتار، رابطه، پول، فرصت و نتیجه تجربه میکنیم، خیلی وقتها میوه همون درخته
حالا ممکنه بگی:
ولی من که حواسم نبود
من که اون بذرها رو نکاشتم
من بچه بودم
من آگاهی نداشتم
خانوادهام اینها رو به من یاد دادن
قبول دوست من
خیلی وقتها واقعاً تقصیر تو نبوده
تو انتخاب نکردی توی چه خانوادهای به دنیا بیای
انتخاب نکردی چه حرفهایی رو در کودکی بشنوی
انتخاب نکردی چه ترسها، محدودیتها یا زخمهایی بهت منتقل بشن
اما از لحظهای که آگاه شدی، مسئولیت تغییرشون کمکم به دست خودت میفته
از اینجا به بعد دیگه قرار نیست هر سال بگی:
بابام نذاشت
مامانم نذاشت
دوستم نذاشت
همسرم و دوست پسر یا دوست دخترم نذاست
ما توی یه خانواده منفی بزرگ شدیم
شرایط کشورم اجازه نداد
نه اینکه این شرایط واقعی نیستن
اما قرار نیست تا آخر عمر فرمان زندگیات رو دست همون شرایط نگه داری
مثل کسی که سالها توی یه خونه تاریک زندگی کرده و تقصیر خودش هم نبوده که کلید چراغ رو بهش نشون ندادن
اما حالا که کلید رو پیدا کرده، دیگه نمیتونه هر شب توی تاریکی بشینه و فقط بگه:
کاش یکی زودتر بهم گفته بود
درسته، کاش زودتر میگفتن
اما حالا کلید دست توئه
حالا سؤال اینه که چراغ رو روشن میکنی یا نه؟
از نگاه معنویای که ما توی حسینی اترکشن دربارهاش حرف میزنیم، روح تو قبل از ورود به این تجربه، ظرفیت عبور از خیلی از این شرایط رو در خودش دیده
یعنی چیزی درون تو بوده که میدونسته میتونی از دل محدودیت، آگاهی بیرون بیاری
میتونی از دل تضاد، خواستهات رو واضحتر کنی
میتونی از دل تاریکی، نور خودت رو پیدا کنی
و میتونی قدمبهقدم خودت رو به همون صراط مستقیمی نزدیک کنی که برای تو پر از نعمت، برکت، فراوانی، سلامتی، آرامش، امنیت و خوشبختیه
پس یه لحظه بشین و دوستانه با خودت حرف بزن
به خودت بگو:
من این همه سال زندگی کردم
شرایط فعلیام رو میبینم
میفهمم چه باورهایی منو تا اینجا آوردن
و حالا این آگاهیها به شکلی وارد مسیرم شدن
شاید خدا صدای درون منو شنیده و حالا داره راه رو بهم نشون میده
بعد از خودت بپرس:
من واقعاً چقدر حاضرم بهای تغییر رو بدم؟
نه بهای تغییر به معنی رنج کشیدن و عذاب دادن خودت
بهای تغییر یعنی حاضری از بعضی عادتهای قدیمی دست بکشی؟
حاضری بهجای فقط شنیدن، تمرین کنی؟
حاضری وقتی برنامه قدیمی ذهنت گفت برگرد، باز هم آدرس جدید رو انتخاب کنی؟
حاضری از بعضی بحثها، آدمها، محتواها و رفتارهایی که هر روز بذر ناخواسته توی ذهنت میکارن فاصله بگیری؟
حاضری یه قدم واقعی برداری؟
چون باور کن میتونی هزار کتاب بخونی و هزار فایل گوش بدی، اما تا وقتی انتخاب و رفتارت تغییر نکنه، نتیجه هم تغییر عمیقی نمیکنه
آگاهیای که وارد عمل نشه، مثل نقشهایه که همیشه توی داشبورد ماشینت نگهش داشتی، اما هیچوقت ماشین رو روشن نکردی
نقشه عالیه
مسیر رو هم درست نشون میده
اما تا حرکت نکنی، مقصد فقط روی کاغذه
کسایی که مدتهاست توی سایت و کانال ما هستن میدونن ما هیچوقت نگفتیم:
فقط این ذکر رو بگو و همهچیز جادویی درست میشه
فقط این جمله رو تکرار کن و فردا تمام خواستههات پشت دره
نه دوست من، از این خبرها نیست
ما تمام تلاشمون اینه که اصل ماجرا رو بفهمیم
اینکه چی میشه یه خواسته درونت شکل میگیره
چی میشه یه خواسته رو دریافت میکنی و یکی دیگه رو نه
چی میشه صدای فطرتت رو واضح میشنوی
چی میشه وسط تضاد، فشار و ترس گیر میکنی
چطور میتونی از هر تضاد، خواسته و مسیر روشنتری بیرون بیاری
احساس دقیقاً چیه
ارتعاش یعنی چی
باور چطور شکل میگیره
ذهن چطور دنبال تأیید باور قبلی میگرده
مقاومت از کجا میاد
چرا بعضی خواستهها رو با زبون میخوای، اما درونت ازشون میترسه
تفاوت الهام با هیجان لحظهای چیه
نشونه چیه و چه چیزی فقط برداشت ذهن ماست
همزمانیها چه پیامی میتونن داشته باشن
چرا بعضی درها بسته میشن و بعضی مسیرها ناگهان باز میشن
چرا گاهی یه ردشدن، تو رو به نتیجهای چند برابر بهتر هدایت میکنه
چطور از نقش قربانی، ناجی، جنگجو و اثباتگر بیرون بیای
چطور خواسته، باور، احساس و عملت رو همجهت کنی
و چطور کمکم به جای جنگیدن با زندگی، زبانش رو بفهمی و باهاش همراه بشی
دوست من، خدا بهجای تو انتخاب نمیکنه
خدا هدایت میکنه
راه نشون میده
آدم میفرسته
ایده میده
نشونه میذاره
درونت سؤال ایجاد میکنه
گاهی یه در رو میبنده
گاهی تو رو از مسیری رد میکنه که همون لحظه دلیلش رو نمیفهمی
اما انتخاب نهایی با توئه
تو باید انتخاب کنی که به سمت خواستهات حرکت کنی یا نه
چون مسیر ناخواسته هم بازه
اگه همون باورها، همون تصمیمها و همون رفتارها رو ادامه بدی، نتیجه همون مسیر رو هم میبینی
اما یه سؤال خیلی صادقانه از خودت بپرس:
واقعاً اونجا بهت خوش میگذره؟
واقعاً خوش میگذره که همیشه مضطرب باشی؟
همیشه لنگ پول و وام باشی؟
همیشه منتظر تأیید دیگران بمونی؟
همیشه از ترس قضاوت خودت رو کوچک کنی؟
همیشه یه نفر رو نجات بدی و آخرش خودت خسته و بدهکار بمونی؟
همیشه یه خواسته رو ببینی، اما به خودت بگی برای من نمیشه؟
اگه واقعاً از اون مسیر راضی نیستی، پس شاید وقتشه فقط درباره تغییر حرف نزنی و انتخاب تازهای بکنی
باور کن ورق برمیگرده
برای میلیونها نفر برگشته
برای آدمهایی برگشته که یه روز هیچ راهی جلوشون نمیدیدن
پیامبران هم از مسیرهای آسون و بیتضاد عبور نکردن
بارها در قرآن از تاریکی، فشار، صبر، هدایت، حرکت و گشایش حرف زده شده
یعنی مسیر میتونه عوض بشه
برای تو هم میتونه عوض بشه
اما به شرطی که قوانین مسیر رو بشناسی و خلافشون حرکت نکنی
وقتی تابلوی جاده نوشته سرعت مجاز ۹۰ تاست، نمیتونی با سرعت ۱۴۰ بری، جریمه بشی و بعد بگی:
ولی من حواسم نبود
شاید بار اول حواست نبوده
اما وقتی تابلو رو دیدی، دیگه انتخاب با خودته
این جهان بر اساس دلسوزی لحظهای قانونش رو تغییر نمیده
مثل دستگاه آبمیوهگیریه
پرتقال داخلش بذاری، آب پرتقال تحویلت میده
نمیتونی سیب داخلش بندازی و چون خیلی دلت آب پرتقال میخواد، توقع داشته باشی خروجی عوض بشه
ورودیهای ذهن، باورها، احساس غالب، انتخابها و رفتارهای تو همون چیزهایین که هر روز وارد سیستم میکنی
بعد از یه مدت، خروجی خودش رو توی تجربه زندگی نشون میده
نه برای اینکه جهان داره تنبیهت میکنه
برای اینکه داره قانونمند جواب میده
و خبر خوب دقیقاً همینه اصل عدالت همینه
چون وقتی بفهمی ورودی قابلتغییره، میفهمی خروجی هم محکوم نیست تا ابد همون بمونه
هرچقدر قوانین هستی، سیستم ذهن، باورها و احساساتت رو بهتر بشناسی، مسیرت شفافتر میشه
کمتر دور خودت میچرخی
کمتر وارد لوپهای تکراری میشی
کمتر انرژیات رو پای آدمها و جنگهایی میذاری که مسیر تو نیستن
و خیلی راحتتر، شیکتر و هماهنگتر به سمت خواستههات حرکت میکنی
این جهان فقط یه قانون نداره
هزاران نظم، رابطه و قانون درونش فعاله
و خدا این جهان رو برای رشد و حرکت ما مسخر کرده، اما به شرطی که زبانش رو یاد بگیریم و برخلاف تمام نشونهها و قوانینش حرکت نکنیم
چیزهایی که اینجا با هم گفتیم، فقط بخش کوچیکی از آگاهیهای دوره جادوی ارتعاش معکوس بود
چون وقتی احساس و ارتعاشت رو بشناسی، دیگه هر اتفاقی نمیتونه تو رو با خودش بکشه
کمکم میفهمی کِی داری از عشق حرکت میکنی و کِی از ترس
کِی صدای فطرتته و کِی صدای برنامه قدیمی ذهن
کِی باید قدم برداری و کِی باید فشار رو رها کنی
کِی داری کمک میکنی و کِی دوباره وارد نقش ناجی شدی
و کِی توجهت روی خواستهاته و کِی تمام روز داری ناخواستهات رو تغذیه میکنی
دوست من، تو قبل از هر چیزی باید زبان این جهان رو یاد بگیری
زبان جهان فقط این نیست که با زبون بگی:
من اینو میخوام
یا بگی: من اینو نمیخوام
زبان عمیقترش احساس توئه
اون حال غالبیه که ازش فکر میکنی، انتخاب میکنی، واکنش نشون میدی و قدم برمیداری
پس از امروز فقط به چیزی که میگی نگاه نکن
ببین درونت روی چه موجی تنظیم شده
ببین هر روز چه بذری میکاری
ببین داری کدوم درخت رو آب میدی
چون میوههای فردای تو، از بذرهایی میان که امروز آگاهانه یا ناآگاهانه بهشون آب میدی
و حالا که آگاه شدی، دیگه لازم نیست باغ زندگیت رو به دست بذرهای قدیمی بسپری
میتونی خاک رو آماده کنی
میتونی علفهای هرز رو بشناسی
میتونی بذر تازه بکاری
میتونی ازش مراقبت کنی
و میتونی یه روز زیر سایه درختی بشینی که امروز با یه انتخاب کوچیک کاشتیش
تو شاید مسئول بذرهایی که در کودکی توی ذهنت کاشته شدن نباشی، اما از امروز باغبانِ باغ زندگی خودتی
جهت عضویت و آشنایی بیستر با دوره جادوی ارتعاس معکوس روی لینک زیر کلیک کنید