اطلاع‌رسانی ویژه: کاربران عزیز، مشکل ثبت‌نام و عضویت در سایت برطرف شده است اکنون می‌توانید از بخش «حساب من» مراحل ثبت‌نام خود را تکمیل کرده و محصول موردنظر خود را تهیه کنید با سپاس از همراهی شما و دانشجویان عزیز، جدیدترین به‌روزرسانی جلسات دوره «مسیر هم‌ترازی با خواسته‌ها» انجام شده و این دوره هم‌اکنون در بخش محصولات سایت برای مدت محدودی به‌صورت هدیه در دسترس شما قرار دارد برای فعال‌سازی آن می‌توانید به بخش محصولات مراجعه کنید و دانشجویان خارج از ایران نیز برای تهیه دیگر محصولات، در صورت عدم دسترسی به درگاه‌های پرداخت داخلی، می‌توانند از راهنمای پرداخت موجود در صفحه نخست استفاده کنند همچنین جلسات و فایل‌های جدید به‌صورت روزانه در سایت منتشر می‌شود برای مشاهده آخرین آموزش‌ها وارد بخش جدیدترین مطالب شوید و کانال یوتوب ما را نیز دنبال کنید
Skip to content

قبل از اینکه دوباره از نرسیدن بگی، اینو درباره‌ی ذهنت بدون

تو نمی‌تونی هر روز هر چیزی رو وارد ذهنت کنی و بعد توقع داشته باشی به همون چیزی برسی که آرزوش رو داری؛ چون چیزی که بیرون از خودت می‌بینی، تا حد زیادی تحت‌تأثیر همون چیزیه که بارها درونت دیده، شنیده، باور و تکرار شده

تو نمی‌تونی ساعت‌ها خبرهای ترسناک، حرف‌های ناامیدکننده و پیش‌بینی‌های منفی بشنوی و بعد انتظار داشته باشی ذهنت با آرامش، امید و اطمینان کار کنه؛ نتیجه‌اش اینه که مغزت مدام دنبال خطر می‌گرده، حتی وقتی یک فرصت خوب درست جلوی چشمته

تو نمی‌تونی هر روز از نرسیدن حرف بزنی و انتظار رسیدن داشته باشی؛ چون وقتی تمام توجهت روی فاصله‌ی بین خودت و خواسته‌ات باشه، راه‌هایی رو که می‌تونن تو رو به اون نزدیک کنن، سخت‌تر می‌بینی

تو نمی‌تونی هر روز بگی «نمیشه»، «برای من نیست»، «من خوش‌شانس نیستم» و بعد انتظار داشته باشی ذهنت راه‌های تازه رو بهت نشون بده، نتیجه‌اش اینه که مغزت از بین هزاران اتفاق، بیشتر همون چیزهایی رو برجسته می‌کنه که توجه و باورهای قبلی‌ات رو تأیید کنن

تو نمی‌تونی خواسته‌ای رو از خدا بخوای، اما تمام روز درباره‌ی نبودنش حرف بزنی؛ چون در ظاهر داری میگی «می‌خوامش»، اما در درونت مدام داری «ندارمش» رو تکرار می‌کنی

تو نمی‌تونی بگی «خدا راه رو برام باز می‌کنه»، اما با اولین تأخیر، اولین جواب منفی یا اولین مانع فکر کنی همه‌چیز تموم شده؛ نتیجه‌اش اینه که قبل از اینکه هدایت مسیر خودش رو نشون بده، با ترس از راه خارج میشی

همیشه هدایت خدا به این شکل نیست که هر دری که تو انتخاب کردی، فوری باز بشه، گاهی هدایت یعنی همون دری که به خیر و نفع تو نیست بسته بشه؛ یعنی یک مسیر متوقف بشه تا وقت، انرژی و قلبت رو روی راهی نذاری که قرار نیست تو رو به جای درستی برسونه

تو نمی‌تونی هر بسته‌شدن رو رهاشدن از طرف خدا بدونی؛ بعضی درها بسته میشن چون پشت اون‌ها چیزی نیست که با ارزش، آرامش و آینده‌ی واقعی تو هماهنگ باشه

تو نمی‌تونی فقط وقتی همه‌چیز طبق برنامه‌ات پیش میره بگی «خدا با منه»؛ ایمان واقعی جایی خودش رو نشون میده که هنوز جواب رو نمی‌بینی، اما درونت می‌دونه که بی‌دلیل در این مسیر قرار نگرفتی و هنوز راه‌هایی وجود دارن که تو ازشون خبر نداری

تو نمی‌تونی دعا کنی «خدایا منو هدایت کن»، اما فقط راهی رو قبول داشته باشی که خودت از قبل انتخاب کردی؛ چون شاید هدایت واقعی، تو رو به جایی ببره که الان حتی در تصورت هم نیست، ولی خیر و نفع خیلی بیشتری برات داره

تو نمی‌تونی هر تضادی رو بدشانسی بدونی؛ بعضی تضادها میان تا دقیق‌تر بفهمی چی می‌خوای، چی دیگه نمی‌خوای، چه چیزی شایسته‌ی تو نیست و کجای مسیر باید انتخاب تازه‌ای داشته باشی

گاهی بعد از یک تضاد، خواسته‌ای شفاف‌تر درونت شکل می‌گیره بعد از یک رابطه‌ی سخت، می‌فهمی آرامش واقعی برای تو یعنی چی بعد از یک محدودیت مالی، آزادی و فراوانی رو عمیق‌تر می‌خوای. بعد از یک جواب منفی، متوجه میشی که نباید تمام آینده‌ات رو به یک در وابسته کنی

پس تضاد همیشه به این معنی نیست که مسیرت اشتباهه؛ گاهی تضاد داره چیزی رو درونت بیدار می‌کنه، خواسته‌ات رو واضح‌تر می‌کنه و تو رو برای دریافت و نگه‌داشتن چیزی بزرگ‌تر آماده می‌کنه

تو نمی‌تونی هر اتفاق ناخوشایندی رو فوراً شر بدونی؛ چون تو فقط همین چند قدم جلوی پات رو می‌بینی، اما خدا مسیر رو کامل می‌بینه. چیزی که امروز شبیه تأخیر، پایان یا محرومیت به نظر می‌رسه، ممکنه بعدها معلوم بشه که دقیقاً داشته از تو محافظت می‌کرده یا جهتت رو اصلاح می‌کرده

البته این به این معنی نیست که درد و ناراحتی تو واقعی نیست یا باید احساساتت رو انکار کنی، می‌تونی ناراحت بشی، گریه کنی و مدتی گیج باشی؛ اما ته دلت بدون که این اتفاق، آخر داستان تو نیست و هنوز خیرهای زیادی هست که از جای فعلی نمی‌تونی ببینیشون

تو نمی‌تونی بگی «من به خدا اعتماد دارم»، اما باور مرجعت این باشه که «آخرش همه‌چیز خراب میشه»؛ چون در لحظه‌های حساس، ذهنت بیشتر به همون باور عمیق و ریشه‌دار برمی‌گرده، نه به جمله‌ی مثبتی که فقط گاهی تکرارش می‌کنی

باور مرجع یعنی اون داستان عمیقی که پشت خیلی از فکرها، احساس‌ها و تصمیم‌هات پنهان شده، ممکنه در ظاهر بگی «من موفق میشم»، اما باور مرجعت این باشه که «من به اندازه‌ی کافی خوب نیستم» ممکنه بگی «پول به سمت من میاد»، اما در عمق وجودت باور داشته باشی «پول فقط با زجر و سختی به دست میاد» باید پوستم کنده شه

تو نمی‌تونی فراوانی بخوای، اما باور مرجعت این باشه که فرصت‌ها کمن، پول برای آدم‌های خاصه یا هرکس ثروتمند میشه حتماً چیزی رو از دست داده؛ نتیجه‌اش اینه که حتی وقتی یک فرصت مالی خوب سر راهت قرار می‌گیره، با ترس، شک یا احساس گناه ازش فاصله می‌گیری

تو نمی‌تونی رابطه‌ای آرام بخوای، اما باور مرجعت این باشه که «آخرش همه میرن»، «نمیشه به کسی اعتماد کرد و همه خیانت کارن» یا «من دوست‌داشتنی نیستم»؛ نتیجه‌اش اینه که مغزت مدام دنبال نشونه‌هایی می‌گرده که همین داستان قدیمی رو ثابت کنن و باید از این باورها ترسید نه اینکه بهشون پر و بال داد

تو نمی‌تونی موفقیت بخوای، اما موفقیت دیگران رو تهدید ببینی؛ نتیجه‌اش اینه که ناخودآگاه موفق‌شدن رو با مقایسه، حسادت، فشار و کم‌ارزشی گره میزنی، درحالی‌که موفقیت یک نفر می‌تونه نشونه‌ای باشه که چنین امکانی در جهان وجود داره پس اگه اون تونسته منم میتونم

تو نمی‌تونی رشد کنی، اما هر بار کسی جلوتر از تو حرکت می‌کنه خودت رو سرزنش کنی؛ نتیجه‌اش اینه که به‌جای الهام‌گرفتن، وارد احساس کمبود و عقب‌ماندگی میشی

تو نمی‌تونی فرصت‌های تازه بخوای، اما به‌خاطر ترس از اشتباه هیچ قدم تازه‌ای برنداری؛ نتیجه‌اش اینه که مغزت هر روز بیشتر به موندن در منطقه‌ی امن عادت می‌کنه و هر مسیر جدیدی رو به‌عنوان خطر می‌بینه

تو نمی‌تونی از خدا بخوای درهای تازه‌ای به روت باز کنه، اما وقتی در باز شد بگی «من آماده نیستم»، «شاید خراب کنم»، «شاید از پسش برنیام»؛ چون خیلی وقت‌ها اجابت، اول به شکل یک فرصت، ایده، آشنایی، دعوت یا قدم کوچیک ظاهر میشه، نه به شکل نتیجه‌ی کامل

تو نمی‌تونی منتظر یک نشونه‌ی خیلی بزرگ بمونی و نشونه‌های کوچیک مسیر رو نادیده بگیری؛ نتیجه‌اش اینه که فرصت‌هایی رو از دست میدی که قرار بوده قدم‌به‌قدم تو رو به خواسته‌ات نزدیک کنن

گاهی هدایت، یک حس آروم درونیه‌، گاهی یک فکر تازه‌اس، گاهی یک آدم وارد زندگیت میشه گاهی یک جمله رو درست در زمانی می‌شنوی که بهش احتیاج داری، گاهی هم چیزی که خیلی دنبالش بودی از دسترس خارج میشه تا نگاهت به راه دیگری باز بشه

تو نمی‌تونی خواسته‌ای رو در دلت بکاری و هر پنج دقیقه خاک رو کنار بزنی تا ببینی رشد کرده یا نه؛ نتیجه‌اش اینه که به‌جای فرصت‌دادن به فرایند، خودت رو با نگرانی، کنترل و سؤال‌های مداوم فرسوده می‌کنی

تو نمی‌تونی مدام بپرسی «پس چرا هنوز نشده؟» و انتظار داشته باشی درونت احساس آرامش کنه؛ چون ذهنت هر بار دوباره روی «هنوز ندارمش» قفل می‌شه و نبودن خواسته رو برای خودش پررنگ‌تر می‌کنه

سپردن به خدا یعنی بی‌حرکت‌بودن نیست؛ یعنی تو قدمی رو که از دستت برمیاد برمی‌داری، اما خودت رو با وسواسِ زمان، شکل و چگونگی نتیجه شکنجه نمی‌کنی

تو نمی‌تونی فقط سپاسگزاری و تجسم کنی و هیچ قدمی برنداری؛ نتیجه‌اش اینه که خواسته‌ات در حد یک تصویر زیبا باقی می‌مونه. وقتی با سپاسگزاری و تجسم و گفتن عبارت تاکیدی حالت درونی‌ات بهتر میشه، باید به ایده‌ها، الهام‌ها و فرصت‌های عملی هم پاسخ بدی

تو نمی‌تونی فقط تلاش کنی، اما تمام مسیر رو با ترس، اجبار و فشار جلو بری؛ نتیجه‌اش اینه که حتی موفقیت هم برات مزه‌ی خستگی و فرسودگی میده

هماهنگی یعنی هم درونت رو تنظیم کنی و هم در بیرون حرکت کنی؛ یعنی دعا کنی، اما قدم هم برداری اعتماد کنی، اما مسئولیت انتخاب‌هات رو هم بپذیری نشونه‌ها رو ببینی، اما به هر اتفاق کوچیکی معنای عجیب ندی

تو نمی‌تونی رابطه‌ی آرومی بخوای، اما هر روز دعواها، خیانت‌ها و شکست‌های عاطفی دیگران رو دنبال کنی؛ نتیجه‌اش اینه که مغزت کم‌کم رابطه رو با ناامنی، آسیب و بی‌اعتمادی پیوند می‌زنه

تو نمی‌تونی پول بیشتری بخوای، اما هر بار اسم پول میاد با ترس، نگرانی، خشم و کمبود یا احساس گناه واکنش نشون بدی؛ نتیجه‌اش اینه که ذهنت پول رو به‌جای آزادی، امکان و امنیت، به فشار و خطر ربط میده

تو نمی‌تونی سلامتی بخوای، اما مدام دنبال نشونه‌های بیماری بگردی؛ نتیجه‌اش اینه که توجهت بیش از اندازه روی ترس و علائم احتمالی قفل میشه و آرامشت کمتر می‌شه. مراقبت از سلامتی مهمه، اما مراقبت با وحشت و جست‌وجوی وسواس‌گونه فرق داره

تو نمی‌تونی زندگی متفاوتی بخوای، اما هر روز دقیقاً همون فکرها، همون واکنش‌ها و همون انتخاب‌های قبلی رو تکرار کنی؛ نتیجه‌اش اینه که دوباره همون الگوهای آشنا رو تجربه می‌کنی

تو نمی‌تونی تمام روز از گذشته حرف بزنی و انتظار داشته باشی آینده‌ی متفاوتی بسازی؛ نتیجه‌اش اینه که مغزت همون مسیرهای قدیمی رو فعال نگه می‌داره و هر اتفاق تازه‌ای رو با عینک تجربه‌های قبلی می‌بینه

تو نمی‌تونی مدام اشتباه‌های قبلیت رو مرور کنی و هم‌زمان با اعتمادبه‌نفس قدم برداری؛ نتیجه‌اش اینه که ذهنت قبل از هر حرکت تازه، شکست‌های گذشته رو بهت یادآوری می‌کنه

تو نمی‌تونی به هر فکری که وارد ذهنت میشه اعتماد کنی؛ چون هر فکر، حقیقت نیست، خیلی از فکرها فقط انعکاس ترس‌های قدیمی، خاطره‌های دردناک، حرف‌های دیگران یا شرطی‌شدن‌های قبلی‌ان

هر فکری که میگه «نمی‌تونی»، صدای خدا نیست، هر نگرانی‌ای که در سرت تکرار می‌شه، شهود نیست شهود معمولاً روشن، آرام و بدون آشوب راهنمایی می‌کنه؛ اما ترس با عجله، فشار، کمبود، فاجعه‌سازی و صدها سؤال به سراغت میاد

تو نمی‌تونی خودت رو تحقیر کنی و انتظار داشته باشی تصمیم‌های قدرتمند بگیری؛ نتیجه‌اش اینه که به فرصت‌هایی که واقعاً شایسته‌شونی هم با تردید نزدیک میشی

تو نمی‌تونی هر روز به خودت بگی «من کافی نیستم» و بعد انتظار داشته باشی در موقعیت‌های مهم خودت رو با قدرت نشون بدی؛ نتیجه‌اش اینه که پیش از اینکه دیگران تو رو رد کنن، خودت خودت رو کنار می‌ذاری چون قانون این جهان همینه و مثل آینه عمل میکنه

تو نمی‌تونی از خدا بهترین‌ها رو بخوای، اما خودت رو لایق دریافت اون‌ها ندونی؛ چون ممکنه در باز بشه، ولی باورهای قدیمی‌ات اجازه ندن با اطمینان واردش بشی

تو نمی‌تونی دائماً منتظر تأیید دیگران باشی و بعد زندگی‌ای مطابق خواسته‌ی واقعی خودت بسازی؛ نتیجه‌اش اینه که مسیرت رو بر اساس ترس‌ها، خواسته‌ها و قضاوت‌های بقیه انتخاب می‌کنی

تو نمی‌تونی هدف بزرگی داشته باشی، اما فقط با آدم‌هایی معاشرت کنی که تمام دلایل نشدنش رو برات توضیح می‌دن؛ نتیجه‌اش اینه که صدای تردید اون‌ها، کم‌کم تبدیل به صدای درونی خودت میشه

تو نمی‌تونی ورودی‌های آشفته به ذهنت بدی و خروجی روشن، متمرکز و هماهنگ ازش بخوای؛ نتیجه‌اش اینه که تصمیم‌هات هم پراکنده، احساسی و متناقض میشن

تو نمی‌تونی شب با ترس و کمبود بخوابی، صبح با همون افکار بیدار بشی و انتظار داشته باشی در طول روز فرصت و فراوانی رو راحت ببینی؛ چون سیستم توجه مغزت بیشتر چیزهایی رو برجسته می‌کنه که با حالت غالب تو هماهنگن 

اما این به این معنی نیست که هر اتفاق بدی که افتاده تقصیر فکرهای تو بوده زندگی فقط از فکرهای ما ساخته نشده و عوامل زیادی در اتفاق‌ها نقش دارن قدرت تو در اینه که انتخاب کنی بعد از هر اتفاق، چه معنایی بهش بدی، چه چیزی ازش یاد بگیری و قدم بعدی‌ات رو چطور برداری

تو نمی‌تونی فقط جمله‌های مثبت تکرار کنی، اما درونت مدام خلافشون رو باور داشته باشه؛ نتیجه‌اش اینه که بین حرفی که می‌زنی و احساسی که داری فاصله ایجاد میشه

لازم نیست یک‌شبه از «همه‌چیز خراب میشه» برسی به «همه‌چیز عالیه» گاهی فقط کافیه بگی: «شاید راهی وجود داشته باشه که هنوز نمی‌بینمش»، «شاید این پایان، مقدمه‌ی مسیر بهتری باشه»، «شاید خدا داره منو به سمت چیزی هدایت می‌کنه که بیشتر به خیر و نفع منه» و این دیدگاه ها معجزه میکنن

این فکرها هم برای مغزت قابل‌باورترن، هم آروم‌آروم باورهای مرجعت رو تغییر میدن

تو نمی‌تونی واقعیت فعلی رو انکار کنی و اسمش رو مثبت‌اندیشی بذاری؛ هماهنگی یعنی واقعیت امروز رو ببینی، اما اجازه ندی واقعیت امروز سقف آینده‌ات رو تعیین کنه

می‌تونی بگی: «بله، الان این مسئله وجود داره؛ اما این تنها امکان زندگی من نیست من هنوز می‌تونم راه تازه‌ای پیدا کنم خدا هنوز می‌تونه آدم، ایده، فرصت یا مسیری رو وارد زندگیم کنه که امروز از وجودش خبر ندارم»

تو نمی‌تونی از یک طرف چیزی رو بخوای و از طرف دیگه مدام باهاش مخالفت کنی؛ نتیجه‌اش اینه که یک قدم جلو میری و با ترس‌ها، تردیدها و باورهای قدیمی دوباره خودت رو عقب می‌کشی

پس هر بار که تضادی میاد، فقط نپرس «چرا این اتفاق برای من افتاد؟» گاهی از خودت بپرس: «این اتفاق چی داره به من نشون میده؟ چه باوری درونم فعال شده؟ الان دقیق‌تر از قبل چی می‌خوام؟ چه تصمیمی می‌تونه بیشتر به خیر و نفع من باشه؟»

شاید این تضاد اومده تا تو رو از خواب بیدار کنه شاید اومده تا ارزش خودت رو بیشتر بفهمی، شاید اومده تا مرز بذاری، شاید اومده تا یک باور محدودکننده رو ببینی، شاید اومده تا از راهی که دیگه برای تو نیست، خارج بشی

تو نمی‌تونی از ذهنت انتظار داشته باشی تو رو به مقصدی تازه ببره، وقتی هر روز همون نقشه‌ی قدیمی رو بهش میدی؛ نتیجه‌اش اینه که حتی با وجود داشتن یک خواسته‌ی تازه، ناخودآگاه به سمت رفتارها و انتخاب‌های قبلی برمی‌گردی

پس موضوع فقط این نیست که چه چیزی می‌خوای؛ موضوع اینه که هر روز چه چیزی رو درون خودت فعال نگه می‌داری، چه چیزهایی رو می‌بینی، چه چیزهایی رو می‌شنوی، درباره‌ی چه چیزهایی حرف می‌زنی و چه داستانی رو درباره‌ی خدا، خودت و آینده‌ات تکرار می‌کنی

آیا داستانت اینه که «من تنهام و هیچ راهی نیست»؟ یا اینه که «من هدایت میشم، حتی وقتی هنوز تمام مسیر رو نمی‌بینم»؟

آیا باور مرجعت اینه که «هر تأخیری یعنی نرسیدن»؟ یا اینه که «گاهی زمان‌بندی درست، داره منو برای نتیجه‌ای بهتر آماده می‌کنه»؟

آیا با بسته‌شدن یک در میگی «همه‌چیز تموم شد»؟ یا با خودت میگی «شاید این در به خیر من نبود و مسیر هماهنگ‌تری در حال بازشدنه»؟

لازم نیست از دنیا فرار کنی یا واقعیت رو نبینی؛ فقط باید بفهمی ذهن تو سطل زباله نیست که هر کسی هر چیزی خواست داخلش بریزه، ذهن تو باغیه؛ هر چیزی رو که بارها در اون بکاری، به‌مرور ریشه می‌گیره و اگه اینو درک کنی اون وقت خودتی که تجربیاتت رو خلق میکنی

اگه آرامش می‌خوای، باید بیشتر به آرامش خوراک بدی

اگه فراوانی می‌خوای، باید دیدن امکان‌ها و فرصت‌ها رو تمرین کنی

اگه رابطه‌ی سالم می‌خوای، باید احساس ارزشمندی، امنیت و شایستگی رو درونت تقویت کنی

اگه موفقیت می‌خوای، باید ذهنت رو با رشد، یادگیری، اقدام و دریافت هدایت هماهنگ کنی

اگه آینده‌ی متفاوتی می‌خوای، نمی‌تونی هر روز با فکرها، ترس‌ها و باورهای گذشته زندگی کنی

و اگه واقعاً باور داری خدا همراهته، پس بدون هیچ تضادی قدرت این رو نداره که پایان داستان تو باشه هر اتفاقی می‌تونه تبدیل به یک نقطه‌ی بیداری، یک تغییر جهت، یک درس، یک انتخاب تازه یا شروع یک مسیر بهتر بشه

شاید هنوز نفهمیده باشی چرا بعضی چیزها اتفاق افتادن؛ اما لازم نیست همین امروز همه‌ی جواب‌ها رو داشته باشی همین‌قدر بدون که خدا می‌تونه از دل همون چیزی که فکر می‌کردی پایان توئه، راهی بیرون بیاره که به خیر، رشد و نفع بیشتری برای تو ختم بشه

تو نمی‌تونی هر روز بذر ترس، کمبود، بی‌اعتمادی و نرسیدن رو در ذهنت بکاری و بعد از زندگی انتظار داشته باشی برات میوه‌ی آرامش، فراوانی، اطمینان و رسیدن بیاره

تو نمی‌تونی ذهنت رو با صدای همکارها و خانواده و دوستان و  آدم‌هایی پُر کنی که مدام از نشدن، شکست، بدشانسی و غیرممکن‌بودن حرف می‌زنن و بعد انتظار داشته باشی در لحظه‌های مهم، صدای هدایت، امید و توانایی خودت رو واضح بشنوی

تو نمی‌تونی تمام روز به دنیا اجازه بدی حالت رو تعیین کنه و بعد انتظار داشته باشی زندگی‌ات در مسیری حرکت کنه که خودت انتخابش کردی؛ چون تا وقتی هر خبر، هر حرف، هر جواب و هر اتفاقی کنترل درونت رو به دست می‌گیره، تو داری واکنش نشون میدی، نه اینکه آگاهانه مسیرت رو بسازی

از امروز باید انتخاب کنی چه چیزی اجازه داره وارد ذهنت بشه، چه چیزی اجازه داره درونت بمونه و چه چیزی دیگه حق نداره آینده‌ات رو بر اساس گذشته‌ات تعریف کنه.

لازم نیست با همه‌ی فکرهای منفی بجنگی؛ فقط لازم نیست به همه‌شون غذا بدی

لازم نیست هر ترسی رو نابود کنی؛ فقط لازم نیست به هر ترسی اجازه بدی فرمان زندگی‌ات رو به دست بگیره

لازم نیست همین امروز به تمام خواسته‌هات برسی؛ فقط باید مراقب باشی هر روز با فکرها و انتخاب‌هات، خودت رو از اون‌ها دورتر نکنی

هر بار که یک فکر محدودکننده میاد، می‌تونی از خودت بپرسی: «آیا این واقعاً حقیقته، یا فقط داستانیه که خیلی وقت شنیدمش؟»

هر بار که یک در بسته میشه، می‌تونی به‌جای اینکه خودت رو تمام‌شده بدونی، بگی: «من هنوز تمام مسیر رو نمی‌بینم شاید این بسته‌شدن، بخشی از هدایت منه»

هر بار که تأخیری پیش میاد، می‌تونی به‌جای اینکه نتیجه بگیری خدا فراموشت کرده، به خودت یادآوری کنی: «ندیدنِ راه، به معنی نبودنِ راه نیست»

هر بار که تضادی وارد زندگیت میشه، می‌تونی به‌جای اینکه خودت رو قربانی اون بدونی، ببینی چه چیزی در تو داره روشن‌تر، قوی‌تر و آگاه‌تر میشه

شاید امروز فقط یک قدم کوچیک بتونی برداری؛ اما همون قدم کوچیک، وقتی از دل اعتماد و آگاهی برداشته بشه، می‌تونه جهت تمام مسیرت رو تغییر بده

شاید امروز فقط بتونی یک ورودی منفی رو حذف کنی، یک گفت‌وگوی ناامیدکننده رو ادامه ندی، یک فکر قدیمی رو زیر سؤال ببری، یک تصمیم عقب‌افتاده رو بگیری یا به یک الهام کوچیک پاسخ بدی؛ اما همین‌ها شروع بازسازی دنیای درونتن

قرار نیست یک‌شبه آدم دیگری بشی؛ قرارِ تو اینه که هر روز کمی کمتر به نسخه‌ی ترسیده‌ی خودت برگردی و کمی بیشتر به نسخه‌ای نزدیک بشی که می‌دونه هدایت می‌شه، ارزشمنده، توانمنده و برای زندگی بزرگ‌تری ساخته شده

پس از خودت بپرس:

امروز چه چیزی رو وارد ذهنم می‌کنم؟

امروز چه داستانی رو درباره‌ی خودم تکرار می‌کنم؟

امروز دارم به ترس‌هام قدرت می‌دم یا به خواسته‌هام؟

امروز از روی باور قدم برمی‌دارم یا از روی اضطراب؟

امروز دارم درهای تازه رو می‌بینم یا هنوز به دری خیره شدم که بسته شده؟

امروز دارم به خدا میگم «هدایتم کن» یا فقط ازش می‌خوام همون نقشه‌ای رو اجرا کنه که خودم از قبل کشیدم؟

یادت باشه، تو همیشه نمی‌تونی اتفاق‌های بیرون رو کنترل کنی؛ اما می‌تونی انتخاب کنی چه چیزی درونت ریشه بگیره، چه معنایی به اتفاق‌ها بدی و بعد از هر افتادن، چطور بلند بشی

می‌تونی انتخاب کنی که یک جواب منفی، هویتت نشه

می‌تونی انتخاب کنی که یک شکست، تعریف آینده‌ات نباشه

می‌تونی انتخاب کنی که حرف یک نفر، صدای همیشگی ذهنت نشه

می‌تونی انتخاب کنی که گذشته، نقشه‌ی اجباری ادامه‌ی زندگیت نباشه

می‌تونی انتخاب کنی که به‌جای تکرار «چرا برای من نشد؟»، بپرسی: «حالا چه راه بهتری می‌تونه برای من باز بشه؟»

می‌تونی انتخاب کنی که به‌جای گفتن «همه‌چیز علیه منه»، با خودت بگی: «شاید هنوز بخش‌هایی از این داستان رو نمی‌بینم؛ اما باور دارم خدا می‌تونه حتی از دل این اتفاق هم خیری برای من بیرون بیاره»

این همون نقطه‌ایه که قدرتت برمی‌گرده

نه وقتی که همه‌چیز بیرون کامل شده، بلکه وقتی که تصمیم می‌گیری آشفتگی بیرون، ایمان درونت رو نابود نکنه

نه وقتی که تمام جواب‌ها رو پیدا کردی، بلکه وقتی که با وجود ندانستن، قدم بعدی رو با اعتماد برمی‌داری

نه وقتی که هیچ ترسی نداری، بلکه وقتی که می‌فهمی ترس می‌تونه همراهت باشه، اما قرار نیست رهبر زندگیت باشه

تو برای موندن در چرخه‌ی ترس‌ها، باورهای قدیمی و داستان‌های تکراری به دنیا نیومدی و کل بازی همینه

تو اومدی که آگاه‌تر بشی، انتخاب کنی، رشد کنی، دریافت کنی، تجربه کنی و هر بار که زندگی تو رو به نقطه‌ای تازه می‌رسونه، نسخه‌ی تازه‌ای از خودت رو بسازی

پس ذهنت رو جدی بگیر

ورودی‌هات رو جدی بگیر

کلمه‌هایی که درباره‌ی خودت میگی جدی بگیر

آدم‌هایی که صدای اون‌ها رو وارد دنیای درونت می‌کنی جدی بگیر

باورهای مرجعی که پشت تصمیم‌هات پنهان شدن جدی بگیر

اما بیشتر از همه، قدرت خدا رو جدی بگیر؛ قدرتی که محدود به راه‌هایی نیست که تو می‌شناسی، محدود به آدم‌هایی نیست که الان در زندگیت هستن و محدود به شرایطی نیست که امروز جلوی چشمت می‌بینی

ممکنه یک راه بسته بشه، اما راه‌های خدا تموم نمیشن

ممکنه یک نفر بره، اما فرصت دریافت عشق تموم نمیشه

ممکنه یک برنامه تغییر کنه، اما آینده‌ی تو از بین نمیره

ممکنه امروز جواب رو ندونی، اما این به معنی بی‌جواب‌بودن زندگی‌ات نیست

پس از این لحظه به بعد، اجازه نده هر چیزی وارد ذهن و قلبت بشه و بعد انتظار داشته باشی درونت امن، روشن و قدرتمند بمونه

تو نگهبان دنیای درونتی

تو انتخاب می‌کنی چه چیزی رو تکرار کنی

تو انتخاب می‌کنی به کدوم صدا قدرت بدی

تو انتخاب می‌کنی بعد از هر تضاد، شکسته‌تر بشی یا بیدارتر

و وقتی آگاهانه انتخاب می‌کنی ورودی‌هات رو تغییر بدی، باورهای مرجعت رو بازنویسی کنی، به هدایت پاسخ بدی و قدم‌های هماهنگ برداری، کم‌کم نه‌فقط احساساتت، بلکه تصمیم‌ها، واکنش‌ها، مسیرها و نتیجه‌های زندگیت هم تغییر می‌کنن

شاید همه‌چیز از همین امروز یک‌باره عوض نشه؛ اما از لحظه‌ای که تو تغییر می‌کنی، آینده دیگه مجبور نیست تکرار گذشته باشه

پس ادامه بده

حتی وقتی هنوز نتیجه رو نمی‌بینی

حتی وقتی هنوز بعضی سؤال‌ها بی‌جوابن

حتی وقتی مسیر با چیزی که تصور کرده بودی فرق داره

ادامه بده، اما نه با فشار و ترس؛ با این اطمینان که هر قدم آگاهانه‌ای که برمی‌داری، تو رو از نسخه‌ی قدیمی خودت دورتر و به زندگی‌ای که شایسته‌اش هستی نزدیک‌تر می‌کنه

و ته قلبت همیشه، توی هر اتفاق به ظاهر بد یا خوب این رو بدون:

تو رها نشدی

تو فراموش نشدی

یک درِ بسته، پایان راه‌های تو نیست

یک تأخیر، به معنی نرسیدن نیست

یک تضاد، قدرت نابودکردن آینده‌ات رو نداره

خدایی که خواسته رو در قلبت قرار داده، می‌تونه راه‌هایی رو هم نشونت بده که امروز حتی توان تصورکردنشون رو نداری

فقط ذهنت رو با نرسیدن پُر نکن، قلبت رو به ترس نسپار و قبل از آشکارشدن ادامه‌ی مسیر، داستانت رو تمام‌شده اعلام نکن

شاید درست همان جایی که فکر می‌کنی همه‌چیز متوقف شده، یک مسیر تازه در حال شکل‌گرفتنه

شاید درست همان دری که بسته شد، داشت تو رو از چیزی دور می‌کرد که به نفع و خیرت نبود

و شاید همین حالا، پشت صحنه‌ی چیزی که هنوز نمی‌بینی، راهی در حال بازشدنه که روزی به عقب نگاه می‌کنی و میگی:

حالا می‌فهمم چرا آن مسیر بسته شد؛ خدا داشت منو به جایی می‌برد که خیلی بیشتر به خیر، رشد، آرامش و خواسته‌ی واقعی من نزدیک بود

این گفتگو بخشی از آگاهی دوره قانون هماهنگی با کائنات بود جهت عضویت و تهیه روی لینک زیر بزنید

دیدگاهتان را بنویسید

صفحه اصلی جدیدترین مطالب محصولات پرداخت بین‌الملل سفارش‌های من حساب من