اطلاع‌رسانی ویژه: کاربران عزیز، مشکل ثبت‌نام و عضویت در سایت برطرف شده است اکنون می‌توانید از بخش «حساب من» مراحل ثبت‌نام خود را تکمیل کرده و محصول موردنظر خود را تهیه کنید با سپاس از همراهی شما و دانشجویان عزیز، جدیدترین به‌روزرسانی جلسات دوره «مسیر هم‌ترازی با خواسته‌ها» انجام شده و این دوره هم‌اکنون در بخش محصولات سایت برای مدت محدودی به‌صورت هدیه در دسترس شما قرار دارد برای فعال‌سازی آن می‌توانید به بخش محصولات مراجعه کنید و دانشجویان خارج از ایران نیز برای تهیه دیگر محصولات، در صورت عدم دسترسی به درگاه‌های پرداخت داخلی، می‌توانند از راهنمای پرداخت موجود در صفحه نخست استفاده کنند همچنین جلسات و فایل‌های جدید به‌صورت روزانه در سایت منتشر می‌شود برای مشاهده آخرین آموزش‌ها وارد بخش جدیدترین مطالب شوید و کانال یوتوب ما را نیز دنبال کنید
Skip to content

چرا بعضی‌ها به خواسته‌شون میرسن و بعضی‌ها نه؟

وقتی یک خواسته درون ما شکل می‌گیرد، چند حالت ممکن است پیش بیاید؟

👤 یه سؤال جدی دارم… وقتی یه خواسته توی دل آدم شکل می‌گیره، مثلاً مهاجرت، ازدواج، پول، شغل بهتر، قبولی دانشگاه یا هر چیز دیگه، از اون لحظه به بعد دقیقاً چه اتفاقی می‌افته؟ یعنی چرا بعضی‌ها به خواسته‌شون میرسن، بعضی‌ها نمیرسن و بعضی‌ها هم به چیزی خیلی بهتر از خواسته اولشونه میرسن؟

👩🏻 دوست من، وقتی یک خواسته واقعاً درون تو شکل می‌گیره، فقط یک جمله از ذهنت رد نشده درواقع یک مقصد تازه داخل سیستم تو ثبت شده

ولی از لحظه‌ای که خواسته شکل می‌گیره تا لحظه‌ای که محقق میشه، آدم‌ها وارد مسیرهای متفاوتی میشن

ممکنه یکی همان اول عقب بکشه

یکی خواسته رو بخواد، ولی از ترس حرکت نکنه

یکی فقط دعا کنه، ولی هیچ قدمی برنداره

یکی هم مدام اقدام کنه، ولی از درون انتظار شکست داشته باشه

یکی خواسته‌اش درست باشه، اما فکر کنه فقط از یک راه خاص باید بهش برسه

یکی وسط راه ریجکت بشه و فکر کنه همه‌چیز تموم شده

یکی هم از همون ریجکت، پلی بسازه برای رسیدن به مسیری که از اول حتی قدرت باور کردنش رو نداشته

پس موضوع فقط این نیست که 

خواسته داری یا نداری

موضوع اینه که بعد از شکل‌گرفتن خواسته، وارد کدوم حالت میشی و چطور با مسیر برخورد می‌کنی

👤 یعنی ممکنه دو نفر دقیقاً یک خواسته داشته باشن، ولی به‌خاطر نوع برخوردشون با خواسته، نتیجه‌های کاملاً متفاوتی بگیرن؟

👩🏻 دقیقاً، خواسته ممکنه یکی باشه، ولی نقطه شروع ذهنی، باورها، توقع، رفتار و واکنش هر آدم با دیگری فرق داره

مثل اینه که چند نفر تصمیم بگیرن به یک قله برسن مقصد همه قله‌ست، ولی یکی کفش مناسب می‌پوشه، یکی با اولین خستگی برمی‌گرده، یکی نقشه رو اشتباه می‌خونه، یکی فقط به قله نگاه می‌کنه و حرکت نمی‌کنه، یکی هم راه می‌افته و در طول مسیر قوی‌تر میشه

حالا بیا حالت‌ها رو یکی‌یکی بررسی کنیم

حالت اول: خواسته شکل می‌گیرد، اما فرد همان ابتدا آن را خاموش می‌کند

👤 اولین حالت چیه؟

👩🏻 اولین حالت اینه که خواسته درون فرد شکل می‌گیره، ولی خودش فوراً خاموشش می‌کنه

مثلاً دلش می‌خواد مهاجرت کنه و یا یه ماشین لوکس بخره، اما سریع میگه:

نه، من که پولش رو ندارم

من که سنم گذشته

من که کسی رو خارج از کشور ندارم

برای آدمی مثل من امکان نداره

این چیزا برای آقا زاده هاس و هزاران نجوای دیگه

یعنی هنوز خواسته فرصت نکرده درست نفس بکشه که فرد با باورهای قبلی خفه‌اش می‌کنه و همون توی نطفه میکشتش

👤 چرا آدم این کار رو می‌کنه؟

👩🏻 چون سیستم مغزی ما معمولاً بیشتر از اینکه عاشق موفقیت و خوشبختی ما باشه، عاشق آشناییه 

مغز با چیزهایی که می‌شناسه احساس امنیت بیشتری می‌کنه، حتی اگر آن شرایط اصلاً خوب نباشه برای همین وقتی یک خواستهٔ بزرگ و تازه مطرح میشه، مغز ممکنه سریع خطر اعلام کنه 

نه به این دلیل که خواسته بد است؛ به این دلیل که ناشناخته است و یا متضاد باورهای قبلی که درونش کاشته شده است و در ضمیر ناخودآگاه اون شخص ریشه کرده است

مثل کسی که سال‌ها در یک اتاق تاریک زندگی کرده وقتی در اتاق باز میشه و نور میاد داخل، ممکنه اول چشمش درد بگیره و عقب بره. نه چون نور بده؛ چون چشمش به تاریکی عادت کرده

در این حالت، فرد معمولاً به‌دلیل نبودن مسیر شکست نمی‌خوره؛ به این دلیل شکست می‌خوره که قبل از دیدن مسیر، خودش نتیجه رو غیرممکن اعلام کرده

حالت دوم: خواسته را دارد، اما منتظر می‌ماند ترس کاملاً از بین برود

👤 بعضی‌ها میگن: من خواسته‌ام رو دارم، ولی هنوز آمادگی شروع ندارم این کدوم حالته؟

👩🏻 این حالت خیلی رایجه، فرد فکر می‌کنه اول باید تمام ترس‌ها، شک‌ها و ابهام‌ها از بین برن، بعد حرکت کنه یعنی میشه گفت کمال گراس ( پرفکتشنیسم ) 

میگه:

وقتی کاملاً مطمئن شدم، شروع می‌کنم

وقتی اعتمادبه‌نفسم کامل شد، اقدام می‌کنم

وقتی هیچ ترسی نداشتم، مدارکم رو می‌فرستم

وقتی، وقتی، وقتی، …

دوست من ولی نکته اینجاست که خیلی وقت‌ها اعتمادبه‌نفس قبل از حرکت ساخته نمیشه؛ در اثر حرکت ساخته میشه

مثل کسی که کنار استخر ایستاده و میگه:

اول باید شناکردن رو کاملاً یاد بگیرم، بعد وارد آب میشم

درحالی‌که بخشی از شناکردن فقط داخل آب یاد گرفته میشه

از نظر سیستم مغزی هم وقتی تو یک اقدام کوچک انجام میدی و زنده میمونی، مغزت یک داده تازه دریافت می‌کنه:

پس این کار آن‌قدر که تصور می‌کردم خطرناک نبود

با تکرار همین تجربه‌ها، مسیر عصبی و سیناپسی تازه ساخته میشه و کاری که قبلاً وحشتناک به نظر می‌رسید، کم‌کم عادی میشه

پس همیشه قرار نیست اول ترس بره و بعد تو حرکت کنی. خیلی وقت‌ها تو حرکت می‌کنی و ترس در طول مسیر کوچک‌تر میشه

حالت سوم: فرد فقط به خواسته فکر می‌کند، اما هیچ قدمی برنمی‌دارد

👤 پس فقط تجسم‌کردن و مثبت‌فکرکردن کافی نیست؟

👩🏻 نه. احساس خوب، باور بهتر و تجسم می‌تونن ذهن تو رو برای دیدن فرصت‌ها آماده کنن، اما قرار نیست جای عمل رو بگیرن

فرض کن تو داخل ماشین نشستی، مقصد رو هم داخل مسیریاب وارد کردی، موسیقی انگیزشی هم پخش کردی و کاملاً باور داری که به مقصد میرسی؛ ولی ماشین رو روشن نمی‌کنی

آیا مسیریاب می‌تونه ماشین رو به‌جای تو حرکت بده؟ نه

ایمان، ذکر و دعا، تجسم و هماهنگی درونی مثل تنظیم‌کردن مقصد و سوخت ماشین‌اند. اقدام، فشاردادن پدال گازه

اگر یکی از این دو نباشه، حرکت کامل نمیشه

گاهی اولین اقدام هم خیلی بزرگ نیست ممکنه فقط این‌ها باشه:

یک جست‌وجوی ساده،

فرستادن یک ایمیل،

گرفتن یک مشاوره،

آماده‌کردن رزومه،

ثبت‌نام در یک کلاس،

گرفتن پاسپورت،

یا حتی پرسیدن یک سؤال درست 

و…

ولی همین قدم کوچک به جهان واقعی و به سیستم مغزی تو پیام میده:

من این خواسته رو جدی گرفته‌ام، من میخوامش

حالت چهارم: فرد اقدام می‌کند، اما از درون منتظر شکست است

👤 یه نفر ممکنه خیلی هم تلاش کنه، ولی باز نتیجه نگیره، چرا؟

👩🏻 چون همهٔ اقدام‌ها از یک نقطهٔ درونی انجام نمیشن.

گاهی فرد اقدام می‌کنه، ولی تمام مدت درونش میگه:

معلومه که جواب نمیدن

من شانس ندارم

بقیه از من بهترن

این هم قطعاً خراب میشه

این آدم از بیرون در حال حرکت است، اما از درون مدام ترمز می‌گیرد میفهمی چی میگم

مثل راننده‌ای که هم‌زمان پایش را روی گاز و ترمز گذاشته ماشین صدا می‌دهد، سوخت مصرف می‌کند و حتی شاید کمی جلو برود، ولی حرکتش روان نیست

دوست من انتظار ذهنی تو روی چیزهایی مثل نوع تصمیم‌گیری، لحن صحبت، میزان پیگیری، کیفیت آماده‌سازی، تشخیص فرصت و پایداری تو اثر می‌گذاره

مثلاً کسی که از قبل منتظر ردشدنه، ممکنه ایمیلش رو با تردید بنویسه، زود پیگیری رو رها کنه یا یک پاسخ خنثی رو به‌عنوان ردشدن تفسیر کنه

پس اقدام مهمه، ولی نقطه‌ای که از آن اقدام می‌کنی هم مهمه

حالت پنجم: فرد خواسته دارد، اما خودش را برای داشتن آن شایسته نمی‌داند

👤 یعنی ممکنه آدم یک چیزی رو خیلی بخواد، ولی در عمق وجودش فکر کنه لیاقتش رو نداره؟

👩🏻 بله، و این یکی از مهم‌ترین حالت‌هاست

ممکنه فرد بگه:

من پول بیشتری می‌خوام

ولی در عمق وجودش پولداربودن رو با طمع، فساد یا از‌دست‌دادن آرامش مرتبط بدونه

ممکنه بگه:

من یک رابطهٔ سالم می‌خوام

ولی درونش باور داشته باشه که آدم‌ها در نهایت ترکش می‌کنن و همه خیانت کارن

ممکنه بگه:

من پذیرش دانشگاه خوب می‌خوام

ولی خودش رو در سطح آن دانشگاه نبینه

اینجا بین خواستهٔ آگاهانه و هویت درونی تضاد وجود داره

مثل اینه که تو بسته‌ای رو سفارش بدی، اما روی در خانه نوشته باشی:

تحویل مرسوله ممنوع

بسته میاد، ولی سیستم تو اجازه دریافت راحت بهش نمیده

این آدم ممکنه فرصت‌های خوب رو نادیده بگیره، خودش رو ارزان ارائه بده، دیر اقدام کنه یا وقتی نتیجه نزدیک میشه، ناخواسته خرابش کنه

چون داشتن آن خواسته هنوز با تصویری که از خودش دارد هماهنگ نشده

حالت ششم: فرد باورهای محدودکننده‌اش را آگاهانه پیدا می‌کند

👤 حالا اگه کسی خودش متوجه بشه چه باورهایی جلوش رو گرفتن، چه اتفاقی می‌افته؟

👩🏻 اینجا فرد وارد یکی از قدرتمندترین حالت‌ها میشه

مثلاً متوجه میشه:

من فکر می‌کنم بدون آشنا و پارتی نمیشه موفق شد

من باور دارم سنم برای شروع زیاده

من فکر می‌کنم فقط آدم‌های خیلی خاص که توی شریف و دانشگاه تهران هستن پذیرش می‌گیرن 

من فکر می‌کنم یک ریجکت یعنی من کافی نیستم

همین‌که باور از حالت نامرئی درمیاد و دیده میشه، قدرت مطلقش کمتر میشه

تا وقتی یک باور در تاریکی ذهن پنهانه، تو فکر می‌کنی حقیقت جهانه

ولی وقتی میاریش جلوی خودت، می‌تونی ازش بپرسی:

آیا این واقعاً حقیقته؟ 

آیا واقعا کسی برخلاف این باور موفق شده؟

آیا این باور حاصل تجربه خودمه یا حرف دیگرانه؟

آیا ممکنه راه دیگری وجود داشته باشه؟

باور محدودکننده مثل یک نرم‌افزار قدیمیه که در پس‌زمینه اجرا میشه وقتی پیداش می‌کنی، تازه می‌تونی آپدیت و به‌روزرسانی‌اش کنی

حالت هفتم: فرد می‌خواهد دقیقاً کنترل کند خواسته از چه راهی برسد

👤 اینجا می‌رسیم به همون چیزی که من تجربه کردم، درسته؟ اینکه آدم خواسته رو داره، ولی راه رسیدن رو هم خودش از قبل تعیین می‌کنه؟

👩🏻 دقیقاً، این حالت خیلی مهمه و خیلی‌ها اصلاً متوجهش نیستن و درگیرش هستن

فرد خواسته درستی داره، اما برای آن فقط یک مسیر قابل‌قبول تعریف می‌کنه

مثلاً میگه:

من مهاجرت می‌خوام، ولی فقط از طریق لاتاری یا مهاجرت کاری و…

من موفقیت می‌خوام، ولی فقط از طریق این شغل و…

من پول می‌خوام، ولی فقط باید از این مشتری به دستم برسه

من ازدواج خوب می‌خوام، ولی فقط با همین شخص خاص و …

یعنی خواسته بزرگه، اما راه ورودی رو خیلی باریک کرده 

مثل اینه که یک خانه صدتا پنجره و ده‌تا در داشته باشه، ولی همه درها و پنجره ها رو بستی و جلوی یک سوراخ کوچک ایستاده باشی و بگی:

نور فقط باید از همین‌جا وارد بشه منظورم رو متوجه میشی

وقتی نور از پنجرهٔ دیگری میاد، حتی ممکنه پرده رو بکشی و بگی:

نه، من این نور رو نمی‌خواستم

حالت هشتم: خواسته درست است، اما ذهن فقط قدم بعدیِ قابل‌باور را می‌بیند

👤 خب درباره تجربه خودم دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟ من واقعاً مهاجرت می‌خواستم، ولی اول فقط آمریکا و لاتاری رو می‌دیدم

👩🏻 تجربهٔ تو دقیقاً در همین حالت قرار می‌گیره:

خواسته درست بود، اما آدرس اولیه محدود بود

تو در عمق وجودت مهاجرت، رشد، فضای بزرگ‌تر، فرصت علمی و یک زندگی متفاوت، آزادی رو می‌خواستی

اما ذهن آن زمانت برای این خواسته یک ترجمه محدود داشت:

مهاجرت یعنی آمریکا

بعد حتی داخل آمریکا هم مسیر رو محدودتر کرده بودی:

آمریکا یعنی لاتاری گرین کارت

یعنی خواستهٔ اصلی تو مهاجرت و گسترش زندگی بود، ولی ذهن برای فهمیدن آن فقط یک تصویر داشت

اگر همان روز کسی به تو می‌گفت:

تو قراره از مسیر پژوهش، مقاله، دکترا، دانشگاه و شاید استرالیا یا یک کشور دیگه بری،

ممکن بود سریع بگی:

نه، من این رو نمی‌خوام، من فقط آمریکا می‌خوام

نه به این دلیل که مسیر دیگر بد بود؛ به این دلیل که هنوز در محدوده باور تو قرار نداشت

مغز معمولاً نمی‌تونه یک‌باره تمام مسیری رو که چند مرحله از هویت فعلی ما جلوتره، واقعی احساس کنه

مثل بالارفتن از یک راه‌پله یا قله است وقتی روی پله اول ایستادی، شاید پله دوم رو ببینی، ولی پشت پیچ راه‌پله و طبقه دهم هنوز معلوم نیست

اگر همان ابتدا تصویری از طبقهٔ دهم به تو نشان می‌دادند، شاید می‌گفتی:

این اصلاً مسیر من نیست 

اما وقتی پلهٔ اول رو رفتی، زاویه دیدت تغییر کرد

بعد پله دوم ظاهر شد

بعد پلهٔ سوم

و هر پله، تو رو به انسانی تبدیل کرد که می‌تونست پله بعدی رو باور کنه

👤 یعنی خداوند مسیر رو با توجه به باورهای همون زمان من، مرحله‌به‌مرحله جلو برد؟

👩🏻 از نگاه این سیستم، بله

مقصد می‌تونه بزرگ‌تر از درک فعلی تو باشه، اما مسیر معمولاً از جایی شروع میشه که برای ذهن امروزت قابل‌قبوله اینو حتما یادت باشه پس مسیر معمولاً از جایی شروع میشه که برای ذهن امروزت قابل‌قبوله

خداوند قرار نیست همیشه تمام نقشه رو روز اول بذاره جلوی تو؛ چون شاید ذهن امروزت با دیدن نقشهٔ کامل مقاومت کنه، بترسه یا اصلاً قبولش نکنه یا تشنج و اوردوز کنی

پس مسیر می‌تونه از دری باز بشه که تو فعلاً حاضر به عبور از آن هستی

برای تو شاید اول لاتاری قابل‌باورتر بود

بعد مسیر مستر آمریکا مطرح شد

بعد کم‌کم فضای دانشگاه، رزومه، استاد، پژوهش و اپلای وارد دنیای واقعی تو شد

شاید آن نتیجهٔ اولیه دقیقاً به شکلی که می‌خواستی اتفاق نیفتاد، اما همان حرکت‌ها توانایی‌ها، مدارک، تجربه‌ها، ارتباطات و باورهایی در تو ساختند که قبلاً وجود نداشتند

بعد مسیر دکترا جدی‌تر شد

بعد مقاله شکل گرفت

بعد پذیرش و ارتباط با استادان دانشگاه‌های مختلف ممکن شد

بعد تو به نقطه‌ای رسیدی که دیگر فقط نمی‌گفتی:

آیا من اصلاً می‌تونم مهاجرت کنم؟

بلکه شروع کردی به پرسیدن:

کدوم دانشگاه بهتره؟

کدوم استاد با پژوهش من هماهنگ‌تره؟

کدوم کشور آیندهٔ علمی و زندگی بهتری برام می‌سازه؟

ببین چه اتفاقی افتاده؛ سؤال تو عوض شده، چون هویت و سطح توقع تو عوض شده

👤 یعنی همون قدم‌های اولیه، حتی اگر به نتیجهٔ مستقیم نرسیدن، بی‌فایده نبودن؟

👩🏻 اصلاً

بعضی قدم‌ها قرار نیست تو رو مستقیماً به مقصد نهایی برسونن، بعضی قدم‌ها قرار است تو را به نسخه‌ای از خودت تبدیل کنند که توانایی رسیدن به مقصد نهایی را دارد

این تفاوت خیلی مهمه

مثلاً تو ممکنه یک ایمیل بفرستی و جواب منفی بگیری

از بیرون به نظر میرسه:

پس این ایمیل شکست خورد و من لایق نیستم

اما شاید همان ایمیل باعث شده باشه نوشتن حرفه‌ای رو یاد بگیری

رزومه‌ات رو اصلاح کنی

حوزه واقعی پژوهشت رو پیدا کنی

متوجه بشی کدام استاد با تو هماهنگ نیست

یا سطح کار خودت را بالاتر ببری

پس آن اقدام، حتی اگر درِ همان اتاق را باز نکرده، شاید کلید بازکردن اتاق بعدی را به تو داده

مثل بازی‌های مرحله‌ایه تو در هر مرحله فقط جایزه نمی‌گیری؛ ابزار هم می‌گیری ممکنه یک مرحله به تو شمشیر بده، یک مرحله نقشه بده، یک مرحله قدرت بیشتری بده بعد می‌فهمی همهٔ آن‌ها برای مرحله‌ای بوده که از اول نمی‌تونستی واردش بشی

حالت نهم: ریجکت می‌شود و آن را به‌عنوان پایان مسیر تفسیر می‌کند

👤 حالا دو نفر ممکنه هر دو ریجکت بشن، چرا یکی ادامه میده و یکی متوقف میشه؟

👩🏻 چون خود ریجکت به‌اندازهٔ معنایی که فرد بهش میده تعیین‌کننده نیست

یک نفر میگه:

من ریجکت شدم؛ پس کافی نیستم

نفر دوم میگه:

این مسیر یا این زمان مناسب نبود، حتما خیرم بوده و ببینم چه چیزی باید اصلاح بشه

ریجکت می‌تونه فقط یک اتفاق باشه؛ ولی ذهن آدم آن را به یک هویت تبدیل می‌کنه:

ذهن تربیت نشده میگه: من ردشده‌ام

درحالی‌که واقعیت ممکنه فقط این باشه:

و ذهن تربیت شده میگه: این درخواست مشخص، در این زمان مشخص، توسط این مجموعهٔ مشخص پذیرفته نشده

این دو جمله خیلی با هم فرق دارن و نتایج متفاوتی رو میارن

البته قرار نیست هر ریجکتی رو شاعرانه کنیم و بگیم حتماً نشانهٔ معجزه است، گاهی ریجکت واقعاً میگه رزومه باید بهتر بشه، زبان باید قوی‌تر بشه، استراتژی اشتباهه یا انتخاب مقصد دقیق نبوده

اما آدم آگاه، ریجکت رو حکم نهایی دربارهٔ ارزش خودش نمی‌بینه؛ به‌عنوان داده بررسیش می‌کنه

می‌پرسه:

این پاسخ چه چیزی به من یاد داد؟

کجای کارم نیاز به اصلاح داره؟

آیا باید مسیر رو عوض کنم یا فقط روش رو بهتر کنم؟

حالت دهم: فرد در مسیر حرکت می‌کند و باورهای محدودکننده‌اش بدون جنگیدن فرو می‌ریزند

👤 گفتی گاهی آدم در طول مسیر، بدون اینکه مستقیم روی باورها کار کنه، ازشون عبور می‌کنه، چطور؟

👩🏻 چون تجربهٔ واقعی می‌تونه کاری بکنه که صد ساعت تکرار جمله مثبت نتونه انجام بده

مثلاً ممکنه باور داشته باشی:

استادان دانشگاه‌های خوب حتی جواب من رو هم نمیدن

بعد یک روز برای یک استاد ایمیل می‌فرستی و پاسخ محترمانه می‌گیری

همان یک پاسخ، ترک کوچکی در باور قبلی ایجاد می‌کنه

بعد استاد دیگری پیشنهاد میده پروپوزالت رو بفرستی

باور قبلی بیشتر ضعیف میشه

بعد مقاله‌ات پذیرفته میشه

بعد از یک کنفرانس جایزه می‌گیری

بعد یک استاد میگه جهت پژوهشی تو با کار من هم‌راستاست

اینجا دیگر لازم نیست هر روز جلوی آینه فریاد بزنی:

من توانمندم

چون شواهد واقعی وارد سیستم شده‌اند

مغز با هر تجربهٔ جدید مجبور میشه مدل قدیمی خودش رو اصلاح کنه

قبلاً مدلش این بود:

من در آن سطح نیستم

حالا شواهد جدید میگن:

شاید من واقعاً در حال ورود به آن سطح باشم

به همین دلیل مسیر فقط تو را به خواسته نزدیک نمی‌کند؛ مسیر، سیستم باور تو را هم بازسازی می‌کند و اینجاس که به این شعر میرسیم تو پای به ره در نه و از هیچ مپرس | خود راه بگویدت که چون باید رفت

حالت یازدهم: فرد به خواسته نزدیک می‌شود، اما با عجله و کنترل‌گری مسیر را سخت می‌کند

👤 چرا بعضی وقت‌ها آدم احساس می‌کنه خیلی نزدیکه، ولی مدام مضطربه و همه‌چیز رو چک می‌کنه؟

👩🏻 چون خواسته از حالت «خواستن» خارج شده و تبدیل شده به «من بدون این نتیجه نمی‌تونم آرام باشم.»

فرد مدام ایمیل رو چک می‌کنه

وضعیت مقاله که سابمیت کرده رو هر ساعت بررسی می‌کنه

هر سکوتی رو نشانهٔ شکست می‌دونه

هر تأخیری رو فاجعه تفسیر می‌کنه

اینجا ذهن در حالت تهدید قرار می‌گیره

وقتی سیستم عصبی مدام در حالت خطر باشه، فرد ممکنه تصمیم‌های عجولانه بگیره، پیام‌های پی‌درپی بفرسته، زود ناامید بشه یا با هر تغییر کوچکی حالش فروبریزه

مثل باغبانی که بذر کاشته، ولی هر روز خاک رو کنار می‌زنه تا ببینه جوانه زده یا نه. با این کار نه‌تنها رشد رو سریع‌تر نمی‌کنه، بلکه ممکنه بذر رو خراب کنه

کار درست اینه که بذر رو بکاری، آب بدی، نور فراهم کنی، وضعیت رو در زمان مناسب بررسی کنی و اجازه بدی بخشی از فرایند بدون دخالت مستقیم تو جلو بره

رهاکردن یعنی بی‌خیال‌شدن نیست

رهاکردن یعنی:

من سهم خودم رو انجام میدم، ولی قرار نیست با اضطراب، زمان و شکل دقیق نتیجه رو خفه کنم

حالت دوازدهم: فرد با اولین مانع، نتیجه می‌گیرد خواسته‌اش اشتباه بوده

👤 گاهی هم آدم شروع می‌کنه، ولی چون سخت میشه، فکر می‌کنه شاید این خواسته اصلاً برای من نیست

👩🏻 بله، خیلی‌ها دشواری رو با اشتباه‌بودن مسیر یکی می‌گیرن

درحالی‌که هر سختی‌ای نشانهٔ مسیر اشتباه نیست

باشگاه‌رفتن ممکنه سخت باشه، ولی معنیش این نیست که سلامتی برای تو مناسب نیست

یادگیری زبان ممکنه سخت باشه، ولی معنیش این نیست که مهاجرت خواسته اشتباهیه

گاهی سختی فقط یعنی عضله‌ای که مدت‌ها استفاده نشده، داره فعال میشه

البته تفاوت وجود داره بین:

سختیِ رشد

و

فرسودگیِ مداوم در یک مسیر ناسازگار

سختی رشد معمولاً با وجود فشار، حس معنا و گسترش هم داره

اما مسیر ناسازگار ممکنه مدت طولانی تو رو کوچک‌تر، بی‌هویت‌تر و فرسوده‌تر کنه، بدون اینکه نشانه‌ای از یادگیری یا پیشرفت وجود داشته باشه

پس نه باید با اولین سختی برگردی، نه باید هر رنجی رو مقدس کنی باید هوشمندانه بررسی کنی و اینجا احساست میتونه بهت تقلب برسونه 

حالت سیزدهم: فرد به یک نتیجهٔ کوچک می‌رسد و همان‌جا متوقف می‌شود

👤 بعضی‌ها هم به بخشی از خواسته میرسن و دیگه جلو نمیرن. این چیه؟

👩🏻 این حالت زمانی اتفاق می‌افته که فرد اولین نتیجه رو سقف نهایی خودش می‌دونه

مثلاً هدفش درآمد بیشتر بوده و کمی درآمدش بالا میره؛ بعد میگه:

دیگه بیشتر از این برای من ممکن نیست

یا می‌خواسته وارد فضای علمی بشه، یک مقاله چاپ می‌کنه و فکر می‌کنه همین نهایت توانشه

درحالی‌که گاهی نتیجهٔ اول مقصد نیست؛ مدرکیه که به تو نشان میده مسیر باز شده

مثل اولین قطرهٔ بارون که خودش تمام بارندگی نیست، ولی خبر میده آسمان تغییر کرده

بعضی وقت‌ها خداوند ابتدا یک نمونهٔ کوچک به تو نشان میده تا ظرفیت باور و دریافتت بزرگ‌تر بشه

بعد تو باید اجازه بدی سؤال تازه‌ای شکل بگیره:

حالا که این ممکن شد، چه چیز بزرگ‌تری ممکنه؟

حالت چهاردهم: فرد در طول مسیر، خواستهٔ واقعی‌تر خودش را کشف می‌کند

👤 یعنی ممکنه آدم در ابتدا فکر کنه یک چیز رو می‌خواد، ولی وسط مسیر بفهمه خواستهٔ اصلیش چیز دیگه‌ای بوده؟

👩🏻 کاملاً.

مثلاً ممکنه اول بگی:

من فقط می‌خوام از این کشور برم

اما وقتی جلوتر میری، متوجه میشی خواستهٔ عمیق‌ترت فقط رفتن نیست

تو رشد علمی می‌خوای

امنیت می‌خوای

آیندهٔ حرفه‌ای می‌خوای

احترام می‌خوای

محیطی می‌خوای که استعدادت دیده بشه

کیفیت زندگی می‌خوای

و… کلی چیزهای دیگه که میتونه برای هر شخص فرق کنه

پس ممکنه مقصد اولیه فقط نماد خواستهٔ عمیق‌تر بوده باشه

مثلاً مهاجرت به آمریکا برای ذهن تو نماد فرصت و گسترش بوده، اما شاید بعداً بفهمی فرصت و گسترش می‌تونه از مسیر کشور یا دانشگاه دیگری، حتی با کیفیتی بهتر، وارد زندگی تو بشه

اینجا تو از شکل ظاهری خواسته عبور می‌کنی و به جوهرهٔ آن میرسی

و وقتی جوهره را می‌فهمی، دیگر به یک شکل محدود نمی‌چسبی

میگی:

من این کیفیت زندگی، رشد و فرصت رو می‌خوام؛ حالا اجازه میدم این خداوند و این جهان بهترین مسیرش رو خودش نشان بده

حالت پانزدهم: مسیر، توقع فرد را از زندگی بزرگ‌تر می‌کند

👤 گفتی ممکنه آدم آخر مسیر چیزی چند برابر بهتر از خواستهٔ روز اولش دریافت کنه. چطور؟

👩🏻 چون آدمی که در پایان مسیر ایستاده، همان آدم روز اول نیست

روز اول شاید فقط می‌گفتی:

کاش یک راهی برای رفتن پیدا بشه

(مثلا برای یک شخصی که دنبال مهاجرت تحصیلی هست)

اما در طول مسیر، مهارت ساختی

رزومه ساختی

پژوهش کردی

ارتباط حرفه‌ای یاد گرفتی

مقاله نوشتی

با استادان گفت‌وگو کردی

ریجکت شدی و دوباره بلند شدی

زبانت رو تقویت کردی

هویت علمی پیدا کردی

حالا توقع تو تغییر کرده

دیگر فقط «رفتن» نمی‌خوای

تو می‌خوای با جایگاه بهتر، دانشگاه بهتر، مسیر حرفه‌ای روشن‌تر، فاند مناسب‌تر و هویت قوی‌تری وارد مقصد بشی

خواستهٔ روز اول شاید فقط خروج از یک وضعیت بوده

اما خواستهٔ امروزت انتخاب یک آیندهٔ شایسته‌تره

مثل کسی که روز اول فقط می‌خواست یک قایق پیدا کنه تا از رودخانه رد بشه، ولی در مسیر یاد می‌گیره کشتی بسازه. حالا دیگر فقط از رودخانه عبور نمی‌کنه؛ می‌تونه اقیانوس رو هم طی کنه

حالت شانزدهم: فرد به نتیجه می‌رسد، اما متوجه نمی‌شود مسیر چگونه او را آماده کرده است

👤 وقتی آخرش به خواسته می‌رسیم، چرا بعداً می‌گیم: واااو، حالا می‌فهمم چرا اون اتفاق اول باید می‌افتاد؟

👩🏻 چون وسط داستان، تو فقط یک صفحه رو می‌بینی؛ ولی بعد از جلو رفتن، ارتباط فصل‌ها با هم مثل یک پازل معلوم میشه

وقتی وسط یک ریجکتی، ممکنه فقط دردش رو ببینی

وقتی یک مسیر بسته میشه، ممکنه فقط از‌دست‌دادن رو ببینی

اما چند مرحله بعد می‌فهمی اگر آن در باز می‌شد، شاید در مسیری قرار می‌گرفتی که کوچک‌تر از ظرفیت واقعی تو بود

یا اگر همان خواسته خیلی زود محقق می‌شد، هنوز مهارت نگه‌داشتنش رو نداشتی

مثل قطعه‌های پازل که وقتی جدا هستن، بی‌معنا به نظر میرسن، یکی تیره‌ست، یکی روشنه، یکی شکل عجیبی داره، ولی وقتی کنار هم قرار می‌گیرن، می‌بینی حتی همان قطعهٔ تیره هم بخشی ضروری از تصویر بوده

این همون لحظه‌ایه که آدم برمی‌گرده عقب و میگه:

پس اون ایمیل بی‌جواب بی‌دلیل نبود

پس اون ریجکت باعث شد سطح کارم رو بالا ببرم

پس اون مسیر اول، منو برای مسیر دوم آماده کرد

پس من گم نشده بودم؛ داشتم آماده می‌شدم

حالت هفدهم: فرد بین انعطاف‌پذیری و بی‌هدفی تفاوت قائل نمی‌شود

👤 حالا اگه بگیم نباید روی یک مسیر خاص گیر کنیم، یعنی اصلاً نباید هدف و برنامه داشته باشیم؟

👩🏻 نه، این دو تا با هم فرق دارن

تو باید برنامه داشته باشی، ولی برنامه رو خدا ندونی

یعنی امروز با اطلاعاتی که داری، بهترین مسیر رو انتخاب می‌کنی و جدی جلو میری؛ اما اگر داده‌های تازه، فرصت بهتر یا مسیر قوی‌تری ظاهر شد، انعطاف داری

مثل مسیریاب ماشین، گوگل مپ یا ویز یا نشان

وقتی مقصد رو وارد می‌کنی، یک مسیر پیشنهاد میده، تو هم حرکت می‌کنی

اما اگر جلوتر جاده بسته باشه، مسیریاب نمیگه:

چون مسیر اول بسته شد، دیگر هیچ راهی به مقصد وجود ندارد

فقط دوباره محاسبه می‌کنه

میگه:

در حال یافتن مسیر جایگزین

زندگی هم خیلی وقت‌ها همین‌طوره

ریجکت، تأخیر یا تغییر کشور شاید به‌معنای لغو مقصد نباشه؛ شاید فقط پیام در حال محاسبه مسیر جایگزین باشه

اینو از من یادت باشه دوست من، تو باید در حال حرکت باشی تا مسیر جدید محاسبه بشه ماشین خاموش و ساکن، داده تازه‌ای تولید نمی‌کنه

حالت هجدهم: فرد به‌جای مقایسهٔ مسیر خودش، نشانه‌های رشد خودش را می‌بیند

👤 مقایسه با بقیه چقدر می‌تونه مسیر رو خراب کنه؟

👩🏻 خیلی زیاد

چون تو فقط نتیجهٔ بیرونی دیگران رو می‌بینی، ولی مسیر درونی، امکانات، زمان‌بندی، ترس‌ها و نقطهٔ شروعشون رو نمی‌بینی

یکی شاید در اولین اپلای پذیرش بگیره

یکی ممکنه چند سال مسیرش طول بکشه، ولی در این مدت تبدیل به پژوهشگر، نویسنده، متخصص یا فردی بسیار قوی‌تر بشه

اگر فقط سرعت رو مقایسه کنی، ممکنه فکر کنی عقب افتادی

اما اگر ظرفیت ساخته‌شده رو ببینی، متوجه میشی مسیر تو فقط برای رساندن تو به یک کشور یا دانشگاه نبوده؛ برای ساختن هویتی بوده که در هر جایی می‌تونه موفق بشه

درخت بامبو مدت زیادی زیر خاک ریشه می‌سازه و از بیرون تقریباً چیزی دیده نمیشه، بعد در زمان کوتاهی رشد زیادی می‌کنه

اگر کسی فقط روزهای زیر خاک رو ببینه، میگه:

هیچ اتفاقی نمی‌افته

ولی در واقع مهم‌ترین بخش کار در حال انجامه: ساختن ریشه‌ای که بعداً وزن رشد رو تحمل کنه این رو هم در نهایت یک روزی متوجه میشین 

حالت نوزدهم: فرد بعد از هر قدم، نسخهٔ تازه‌ای از خواسته را انتخاب می‌کند

👤 یعنی خواسته هم می‌تونه در طول مسیر تکامل پیدا کنه؟

👩🏻 بله، خواسته یک قرارداد آهنی نیست که روز اول نوشتی و تا آخر مجبور باشی دقیقاً همان شکل رو دریافت کنی

تو با هر تجربه، اطلاعات تازه‌ای درباره خودت به دست میاری

ممکنه روز اول بگی:

فقط می‌خوام مهاجرت کنم

بعد بگی:

می‌خوام تحصیلی مهاجرت کنم

بعد بگی:

می‌خوام برای دکترا برم

بعد بگی:

می‌خوام فقط با فاند کامل برم

بعد بگی:

می‌خوام دانشگاهی تاپی رو برم که با مسیر پژوهشی من واقعاً هماهنگ باشه

بعد بگی:

می‌خوام این مهاجرت فقط جابه‌جایی جغرافیایی نباشه؛ سکوی رشد علمی، حرفه‌ای و زندگی من باشه

ببین چطور خواسته از یک جملهٔ ساده تبدیل میشه به یک انتخاب دقیق و بالغ

این به‌معنای عوض‌کردن بی‌هدف خواسته نیست؛ به‌معنای شفاف‌ترشدن توئه

حالت بیستم: فرد به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر مسیر اول را بهترین مسیر نمی‌داند

👤 اون لحظه‌ای که آدم میگه: خداروشکر خواستهٔ اولم دقیقاً همون‌طوری که می‌خواستم نشد 

چه موقعه؟

👩🏻 وقتی افق دیدت بزرگ‌تر میشه

تو روز اول بر اساس میزان آگاهی، باور و تجربهٔ همان روز انتخاب می‌کردی

آن انتخاب لزوماً بد نبود؛ فقط محدود به اطلاعات آن زمانت بود

مثل کودکی که وارد یک فروشگاه بزرگ میشه و فقط اولین اسباب‌بازی کنار در رو می‌بینه و میگه:

فقط همین رو می‌خوام

پدرش می‌دونه چند قدم جلوتر چیزی هست که کودک عاشق‌ترش میشه، اما اگر همان لحظه از دستش بکشه، کودک ممکنه گریه کنه و فکر کنه خواسته‌اش نادیده گرفته شده

گاهی ماهم در زندگی میگیم:

چرا این در باز نشد؟

ولی چند سال بعد، وقتی وارد فضای بزرگ‌تری شدیم، می‌گیم:

اگر همون در باز می‌شد، شاید من هیچ‌وقت این مسیر رو نمی‌دیدم

نه هر نتیجه‌نگرفتن، خیر پنهان است و نه هر تأخیر الزاماً طراحی الهی دارد؛ اما خیلی وقت‌ها نتیجه‌نگرفتن از یک مسیر، تو را مجبور می‌کند ظرفیت‌ها و راه‌هایی را ببینی که در حالت عادی سراغشان نمی‌رفتی

👤 پس اگه بخوای تجربهٔ من رو در یک جمله توضیح بدی، چی میگی؟

👩🏻 میگم:

تو از ابتدا خواستهٔ مهاجرت و گسترش زندگی رو داشتی، اما ذهنت در آن زمان فقط آمریکا و لاتاری رو به‌عنوان راه معتبر می‌شناخت

اگر همان ابتدا مقصد یا مسیر امروزت را به تو نشان می‌دادند، شاید ردش می‌کردی؛ چون هنوز با هویت، توقع و باورهای آن زمانت هماهنگ نبود

پس تو از نزدیک‌ترین قدم قابل‌باور شروع کردی

حرکت کردی

گاهی مسیر بسته شد

گاهی ریجکت شدی

گاهی مجبور شدی روش رو تغییر بدی

اما هر قدم، مدرک، مهارت، ارتباط، مقاله، تجربه و باور تازه‌ای در تو ساخت

در طول مسیر، بدون اینکه همیشه آگاهانه متوجه باشی، از باورهایی عبور کردی که قبلاً ترمز تو بودن

باور اینکه من نمی‌تونم وارد فضای دانشگاه‌های تاپ و بزرگ بشم چون مدرکم از شریف و تهران نیست

باور اینکه پژوهش و مقاله برای من نیست

باور اینکه استادان پاسخ نمیدن

باور اینکه فقط یک مسیر برای مهاجرت وجود داره

باور اینکه برای گرفتن مدرک زبان کلی زمان میخواد

باور اینکه اگر راه اول نشد، همه‌چیز تمام شده

و حالا تو فقط به خواسته نزدیک‌تر نشدی؛ ظرفیت خواسته‌ات هم بزرگ‌تر شده

روز اول شاید مهاجرت رو فقط به شکل رفتن می‌دیدی

امروز آن را با دانشگاه، فول فاند، پژوهش، آینده حرفه‌ای، اعتبار علمی، کیفیت زندگی و ساختن یک مسیر بلندمدت می‌بینی

پس ممکنه نتیجه‌ای که در نهایت دریافت می‌کنی، فقط نسخهٔ محقق‌شدهٔ آرزوی روز اولت نباشه؛ بلکه نسخه‌ای چند برابر بزرگ‌تر، دقیق‌تر و هماهنگ‌تر با انسانی باشه که در طول مسیر تبدیل بهش شدی

👤 پس از کجا بفهمم الان در کدوم حالت هستم؟

👩🏻 از خودت چند سؤال بپرس:

آیا خواسته‌ام رو همان اول با «نمی‌شود» خاموش کرده‌ام؟

آیا منتظرم اول تمام ترسم از بین برود و بعد حرکت کنم؟

آیا فقط فکر می‌کنم، ولی اقدام مشخصی ندارم؟

آیا اقدام می‌کنم، ولی از درون انتظار شکست دارم؟

آیا خودم را شایستهٔ داشتن این نتیجه می‌دانم؟

آیا باور محدودکننده‌ام را می‌شناسم؟

آیا خواسته را می‌خواهم یا فقط به یک مسیر خاص چسبیده‌ام؟

آیا ریجکت را داده می‌بینم یا حکم نهایی دربارهٔ ارزش خودم؟

آیا حاضرم مسیر جایگزین را ببینم؟

آیا در طول مسیر بزرگ‌تر شده‌ام؟

آیا توقع امروز من نسبت به روز اول تغییر کرده؟

آیا ممکن است چیزی که امروز از دست‌رفته می‌بینم، من را وادار کند مسیر قوی‌تری بسازم؟

جواب این سؤال‌ها به تو نشان میده الان کجای مسیر ایستادی

👤 و مهم‌ترین چیزی که باید یادم بمونه چیه؟

👩🏻 اینه: تو لازم نیست روز اول تمام مسیر رو ببینی

لازم نیست بدانی دقیقاً از کدام کشور، کدام آدم، کدام دانشگاه، کدام شغل یا کدام فرصت به خواسته میرسی

تو فقط باید مقصد درونی‌ات را بشناسی، بهترین قدم قابل‌باور امروزت را برداری، از بازخوردها یاد بگیری و اجازه ندهی ذهن، خداوند و زندگی را به تنها یک راه محدود کند

گاهی راه اول، مقصد نیست؛ راهی است که پاهای تو را برای مقصد قوی می‌کند

گاهی یک ریجکت، پایان نیست؛ تغییردادن زاویه حرکت است

گاهی یک خواسته دیر نمی‌رسد؛ تو در حال تبدیل‌شدن به کسی هستی که می‌تواند نسخهٔ بزرگ‌تر آن را دریافت و حفظ کند

و گاهی وقتی بالاخره به مقصد میرسی، برمی‌گردی و با تعجب به تمام پیچ‌های مسیر نگاه می‌کنی و میگی:

واااو… حالا می‌فهمم چرا باید از اونجا شروع می‌کردم

حالا می‌فهمم چرا اون راه بسته شد

حالا می‌فهمم چرا اون ریجکت منو مجبور کرد بزرگ‌تر بشم

من فقط به خواسته‌ام نرسیدم؛ در مسیر، تبدیل به آدمی شدم که خواسته‌ای بسیار بزرگ‌تر از روز اول براش طبیعی و قابل‌دریافت شده

👤 اگه بخوای همهٔ این حرف‌ها رو از دید قانون ارتعاش جمع‌بندی کنی، آخرش چی میگی؟

👩🏻 میگم دوست من، ارتعاش فقط این نیست که چند دقیقه چشم‌هات رو ببندی، خواسته‌ات رو تصور کنی و چندتا جملهٔ مثبت بگی، ارتعاش واقعی، همون حال و باوریه که بیشترِ روز باهاش زندگی می‌کنی؛ معناییه که به اتفاق‌ها میدی و تصمیمیه که بعد از هر مانع می‌گیری

وقتی یک در بسته میشه، تو می‌تونی بگی: دیدی؟ برای من نمیشه!

یا می‌تونی بگی: پس این، تنها راه من نبود، من قدم بعدی رو پیدا می‌کنم حتما خیر منه حالا چه این اتفاق به ظاهر خوب باشه یا بد

اتفاق یکیه، اما معنایی که تو بهش میدی، ارتعاشت رو عوض می‌کنه؛ یکی تو رو به ناامیدی میبره و دیگری چشمت رو برای دیدن مسیر بعدی باز می‌کنه

از دید قانون ارتعاش، تو فقط با چیزی که می‌خوای هماهنگ نمیشی؛ با کسی هماهنگ میشی که باور داری هستی، اگه مدام بگی من این خواسته رو می‌خوام، اما درونت تکرار کنه من لایقش نیستم، برای من نمیشه، حتماً از دستش میدم، خواسته‌ات رو صدا میزنی ولی هم‌زمان در رو به روش می‌بندی

اما هر بار که با وجود ترست یک قدم برمی‌داری، هر بار که بعد از یک جواب منفی خودت رو تحقیر نمی‌کنی، هر بار که به‌جای چسبیدن به یک راه، به خداوند اجازه میدی راه بزرگ‌تری نشونت بده، داری ارتعاشت رو از نشدن به ممکن‌بودن تغییر میدی

و اینو یادت بمونه: قرار نیست همیشه حالِ عالی داشته باشی، هیچ شکی نداشته باشی یا یک‌شبه تمام باورهای محدودت رو پاک کنی. فقط باید هر بار کمی بیشتر از ترست، با خواسته‌ات هم‌جهت بشی؛ کمی بیشتر به امکان اعتماد کنی و کمی شجاعانه‌تر قدم بعدی رو برداری

شاید امروز هنوز نتیجه رو نبینی، اما ممکنه همین حالا درون تو چیزی در حال تغییر باشه؛ باوری داره فرو می‌ریزه، ظرفیتی داره ساخته میشه، مسیری داره باز میشه و نسخه‌ای از تو داره متولد میشه که وقتی خواسته به دستش میرسه، دیگه از بزرگی اون نمی‌ترسه و خرابش نمی‌کنه

پس وقتی یک راه بسته شد، نگو: خواسته‌ام از من گرفته شد

بگو: این خداوند هنوز آخرین مسیرش رو به من نشون نداده

وقتی دیر شد، نگو: من فراموش شدم

بگو: شاید دارم برای چیزی بزرگ‌تر آماده میشم

و وقتی به مقصد رسیدی، می‌فهمی تمام آن مدت فقط خواسته‌ات به سمت تو نمی‌اومد؛ تو هم داشتی قدم‌به‌قدم به ارتعاش، باور و ظرفیتِ دریافتش نزدیک می‌شدی

آن‌وقت برمی‌گردی، به تمام درهای بسته و جواب‌های منفی نگاه می‌کنی و با تمام وجودت میگی:

حالا می‌فهمم… خداوند خواسته‌ام رو از من نگرفت؛ منو از راه‌های کوچک عبور داد تا به چیزی برسونتم که روز اول حتی جرئت خواستنش رو هم نداشتم

دوست من، تمام این گفت‌وگویی که تا اینجا خوندی، فقط بخشی از آموزش‌های دوره جادوی ارتعاش معکوسبود؛ دوره‌ای که توش یاد می‌گیری چطور از دل ترس‌ها، تأخیرها، ریجکت‌ها و باورهای محدودکننده عبور کنی و خودت رو به نسخه‌ای تبدیل کنی که دریافت خواسته‌ها براش طبیعی و ممکن شده

برای عضویت در دوره و تهیهٔ محصول، روی لینک زیر کلیک کنید

دیدگاهتان را بنویسید

صفحه اصلی جدیدترین مطالب محصولات پرداخت بین‌الملل سفارش‌های من حساب من