
آیا چیزی که به آن تکیه کردهای، تو را به مقصد نزدیک میکند یا فقط حواست را از مقصد پرت کرده؟
👤 یه سؤال چند وقته ذهنم رو درگیر کرده…
از کجا بفهمم چیزی که بهش تکیه کردم، واقعاً داره کمکم میکنه؟مثلاً کتابی که میخونم…
استادی که حرفهاش رو دنبال میکنم…
دعا یا ذکری که تکرار میکنم…
تکنیکی که هر روز انجام میدم…
یا حتی مکانی که برای آرامش و عبادت بهش میرم…از کجا بفهمم اینها دارن منو به خدا، آگاهی و حقیقت نزدیکتر میکنن…
یا کمکم خودشون دارن جای مقصد رو میگیرن؟اصلاً فرق بین وسیله و مقصد چیه؟
و چرا گاهی بدون اینکه بفهمیم، بهجای حرکت کردن، به خودِ وسیله میچسبیم؟👩🏻 گفتم: دوست من، قبل از اینکه جواب بدیم، بیا یک مثال خیلی ساده بزنیم
فرض کن میخوای برای اولین بار به شهری بری که هیچ شناختی ازش نداری
نه خیابونهاش رو بلدی…
نه مسیرهاش رو…
نه میدونی از کدوم خروجی باید خارج بشی.اولین کاری که میکنی چیه؟
احتمالاً گوشیت رو برمیداری، یک مسیریاب باز میکنی، مقصد رو وارد میکنی و راه میافتی
مسیریاب خیلی مفیده
راه رو کوتاهتر میکنه
اگر اشتباه بپیچی، مسیر تازهای پیشنهاد میده
بهت میگه کجا دور بزنی و از کدوم خروجی خارج بشیاما یک نکته مهم وجود داره:
مسیریاب، تو رو به مقصد حمل نمیکنه
بهجای تو ماشین رو روشن نمیکنه
بهجای تو فرمان رو نمیچرخونه
بهجای تو گاز نمیدهو حتی یک متر هم تو رو جلو نمیبره
فقط میگه:
اگر مقصدت اینجاست، این مسیر میتونه کمکت کنه
حالا تصور کن یک نفر هر روز مسیریابش رو باز کنه…
نقشه رو بالا و پایین کنه…
همه مسیرها رو حفظ کنه…
درباره ویژگیهای برنامه برای بقیه حرف بزنه…حتی با ذوق بگه: وای، چه برنامه کامل و فوقالعادهای!
اما هیچوقت ماشینش رو روشن نکنهآیا به مقصد میرسه؟ نه
چون راهنما رو با حرکت اشتباه گرفتهو این دقیقاً همون اشتباهیه که خیلی وقتها در زندگی انجام میدیم
👤 یعنی ممکنه یک کتاب یا استاد هم مثل مسیریاب باشه؟
👩🏻 دقیقاً، یک کتاب خوب میتونه چیزی رو بهت نشون بده که قبلاً نمیدیدی
اما کتاب نمیتونه بهجای تو تصمیم بگیره
یک استاد خوب میتونه مسیر رو روشنتر کنه
اما نمیتونه بهجای تو رشد کنهیک دعا میتونه توجهت رو از ترس به خدا برگردونه
اما اگر بعد از دعا دوباره همان رفتارهای قبلی را تکرار کنی، فقط کلمات را گفتهای؛ هنوز مسیر را نرفتهاییک تکنیک مراقبه میتونه ذهنت رو آرامتر کنه
اما قرار نیست بهجای تو مسئولیت انتخابهایت را به دوش بکشدیک مکان مذهبی یا مقدس میتونه تو رو از هیاهوی بیرون جدا کنه و کمک کنه بیشتر به درونت برگردی
اما آن مکان قرار نیست بهجای تو مهربانتر، صادقتر و آگاهانهتر زندگی کندپس مسئله این نیست که کتاب، استاد، دعا، تکنیک یا مکان بد هستند
اتفاقاً خیلی از آنها میتونن ارزشمند و کمککننده باشن
مسئله از جایی شروع میشه که فراموش کنیم نقششون چیه
👤 یعنی بیشتر چیزهایی که وارد زندگی ما میشن، وسیلهاند؟
👩🏻 خیلی از آنها بله
اما بذار واضحترش کنم
فرض کن برای درمان یک مشکل، پزشک بهت دارو میدهدارو وسیله است
هدف، بهتر شدن توستحالا اگر تمام تمرکزت روی شکل بسته دارو، رنگ قرص یا اسم شرکت سازنده باشه، اما دارو رو درست مصرف نکنی و سبک زندگیات رو هم تغییر ندی، آیا درمان اتفاق میفته؟
نه
دارو ارزشمند بود…
اما برای استفاده شدن، نه برای پرستیده شدنیا فرض کن یک مربی ورزشی بهترین برنامه تمرینی دنیا رو بهت میده
برنامه دقیق و علمی است
اما اگر هر روز فقط برنامه را بخوانی و دربارهاش حرف بزنی، بدون اینکه تمرین کنی، بدن تو تغییر نمیکندبرنامه اشتباه نبود
مربی هم بد نبود
فقط چیزی که باید به عمل تبدیل میشد، در حد اطلاعات باقی موند👤 پس مشکل از ابزار نیست، از رابطه ما با ابزاره؟
👩🏻 دقیقاً
یک وسیله زمانی مفیده که تو رو توانمندتر کنهاما وقتی باعث بشه بدون اون، خودت رو کاملاً ناتوان ببینی، ممکنه از وسیله به وابستگی رسیده باشی
اول میگی: این کتاب به من کمک کرد بهتر فکر کنم
این سالمه
اما بعد ممکنه بگی: هر چیزی خارج از این کتاب گفته بشه غلطه
اینجا باید مکث کنی
اول میگی: این استاد کمک کرد بعضی چیزها رو بهتر بفهمم
این میتونه ارزشمند باشه
اما بعد میگی: دیگه خودم حق ندارم فکر کنم؛ هرچه او گفت درسته
اینجا وسیله داره جای عقل و تشخیص تو رو میگیره.
اول میگی: رفتن به این مکان به من آرامش میده
خیلی خوبه
اما بعد میگی: فقط در این مکان خدا منو میشنوه
اینجا بد نیست از خودت بپرسی:
آیا آرامآرام خدا را به یک نقطه جغرافیایی محدود کردهام؟اول میگی: این تکنیک به من کمک میکنه ذهنم رو منظم کنم
اما بعد میگی:
اگر امروز این تکنیک رو انجام ندم، حتماً اتفاق بدی میفتهاینجا دیگر فقط تمرین نیست
ترس هم وارد رابطه شده👤 یعنی هر وقت گفتم «بدون این نمیتونم»، وابسته شدم؟
👩🏻 نه همیشه
مثلاً کسی ممکنه برای راه رفتن واقعاً به عصا نیاز داشته باشه
یا برای دیدن به عینک احتیاج داشته باشه
احتیاج داشتن لزوماً وابستگی ناسالم نیستمعیار اصلی اینه:
آیا این وسیله به تو کمک میکنه زندگی رو بهتر تجربه کنی، یا اختیار و آرامشت رو از تو گرفته؟عینک کمک میکنه بهتر ببینی…
اما عینک، صاحب بینایی تو نیستعصا کمک میکنه تعادل داشته باشی…
اما عصا بهجای تو راه نمیرهپس ابزار میتونه ضروری، مفید و حتی نجاتبخش باشه…
اما باز هم ابزار باقی میمونه👤 از کجا بفهمم چیزی داره کمکم جای مقصد رو میگیره؟
👩🏻 چند نشانه میتونه کمکت کنه
یکی اینکه دیگر جرئت سؤال پرسیدن نداری
فقط میپذیرینه چون خودت فهمیدی…
بلکه چون میترسی اگر سؤال کنی، آدم بدی باشینشانه دوم اینه که بهجای رشد، فقط به دفاع کردن مشغول میشی
اگر کسی سؤال متفاوتی بپرسه، سریع عصبانی میشی
نه برای اینکه حقیقت رو بررسی کنی…برای اینکه احساس میکنی هویتت تهدید شده
نشانه سوم اینه که بدون آن وسیله، کاملاً از هم میپاشی
مثلاً اگر یک روز آن استاد نباشه، احساس میکنی دیگر هیچ راهی وجود ندارد
اگر یک کتاب در دسترست نباشه، فکر میکنی حقیقت از دنیا حذف شدهاگر نتونی به یک مکان بروی، فکر میکنی خدا از تو دور شده
نشانه دیگر اینه که نتیجههای واقعی زندگیات تغییر نمیکنن، اما همچنان فقط به جمع کردن اطلاعات ادامه میدی
کتاب بیشتر…
دوره بیشتر…
استاد بیشتر…
تکنیک بیشتر…اما همان ترسها…
همان رفتارها…
همان فرار از مسئولیت…
همان زخم زدن به خود و دیگراناینجا باید از خودت بپرسی:
من واقعاً دارم رشد میکنم یا فقط در حال جمع کردن ابزارهای بیشتری هستم؟👤 یه مثال واضحتر میزنی؟
👩🏻 فرض کن یک نفر دهها کتاب درباره شنا خونده
حرکت دست و پا رو کاملاً بلده
انواع تنفس رو میشناسه
درباره عمق آب، فشار آب و تکنیکهای شنا اطلاعات زیادی دارهاما هیچوقت وارد آب نشده
از نظر اطلاعات، ممکنه از خیلیها بیشتر بدونه
اما آیا شناگره؟نه
شنا زمانی آغاز میشه که وارد آب بشی
زندگی هم همینطورهآگاهی فقط چیزی نیست که دربارهاش صحبت میکنی
چیزیه که در لحظه انتخاب، از تو دیده میشهوقتی عصبانی میشی، چطور رفتار میکنی؟
وقتی میترسی، به چه چیزی تکیه میکنی؟
وقتی کسی مطابق میل تو عمل نمیکنه، چقدر محترمانه میمونی؟
وقتی اشتباه میکنی، مسئولیتش رو میپذیری یا سریع دنبال مقصر میگردی؟اینها نشان میدن آموزهها چقدر وارد زندگی تو شدن
👤 پس مقصد دقیقاً چیه؟
👩🏻 این سؤال خیلی مهمه
چون تا مقصد رو مشخص نکنی، نمیفهمی وسیله داره کمکت میکنه یا نه
برای یک نفر مقصد ممکنه نزدیکتر شدن به خدا باشه
برای کسی دیگه، آگاهی، آرامش، صداقت، مهربانی، آزادی درونی یا مسئولیتپذیری
اما هر اسمی که روش بذاری، باید ببینی نتیجهاش در زندگی چیه
اگر چیزی ادعا میکنه تو رو به خدا نزدیک میکنه، اما تو رو متکبرتر، قضاوتگرتر، خشنتر و وابستهتر کرده…
آیا واقعاً نزدیکتر شدی؟
اگر روشی ادعا میکنه تو رو آگاهتر میکنه، اما باعث شده از هر سؤال تازهای بترسی…
آیا واقعاً آگاهتر شدی؟
اگر آموزشی میگه تو قدرتمندی، اما تو را طوری وابسته کرده که بدون همان آموزش احساس ناتوانی میکنی…
آیا واقعاً قدرتت را به تو برگردانده؟
وسیله خوب باید در نهایت تو را بالغتر کند، نه کوچکتر
باید قدرت تشخیصت را بیشتر کند، نه اینکه آن را از تو بگیرد
باید رابطهات را با خدا عمیقتر کند، نه اینکه خودش واسطهای غیرقابلحذف بین تو و خدا شود
👤 یعنی وسیله سالم باید منو به خودم و خدا برگردونه؟
👩🏻 دقیقاً
وسیله سالم مثل مربی خوبه
مربی خوب نمیخواد تو تا آخر عمر بدون او نتونی یک قدم برداری
کمکت میکنه کمکم خودت بفهمی، خودت انتخاب کنی و خودت مسئولیت مسیرت را بپذیریمثل پدر و مادری که به بچه دوچرخهسواری یاد میدن
اول پشت دوچرخه را میگیرن
کمک میکنن تعادل پیدا کنهاما هدفشون این نیست که تا پنجاهسالگی هم پشت دوچرخه بدوند
هدف اینه که یک روز دستشان را رها کنند و بچه خودش رکاب بزند
اگر یک آموزش سالم باشه، باید بهتدریج تو رو به جایی برسونه که با عقل، فطرت، تجربه، مشورت و ارتباط درونی خودت هم بتوانی مسیر را بررسی کنی
👤 درباره ارتباط با خدا چی؟
گاهی آدم فکر میکنه فقط با یک روش خاص یا در یک مکان خاص میتونه خدا رو پیدا کنه
👩🏻 مکانها، دعاها، آیینها و لحظههای خاص میتونن کمک بزرگی باشن
آدم گاهی در یک مسجد، کلیسا، معبد، آتشکده، طبیعت یا حتی اتاق خودش، سکوت و حضور بیشتری احساس میکنه
اما باید مراقب باشیم ظرف رو با محتوا اشتباه نگیریم
فرض کن ساعتها در گرمای تابستان راه رفتی و خیلی تشنهای
یک نفر یک لیوان آب بهت میده
لیوان ارزشمنده، چون آب رو نگه داشته و به دست تو رسوندهاما چه چیزی تشنگی تو رو برطرف میکنه؟
لیوانه یا آب؟آب
آیا چون لیوان، خودِ آب نیست بیارزشه؟ نه
اما اگر تمام توجهت به شکل، رنگ و جنس لیوان باشه و آب رو نخوری، تشنگیات باقی میمونه
بعضی آیینها، کتابها و مکانها هم میتونن مثل ظرف باشن
ظرفهایی برای توجه، یادآوری، حضور و ارتباط
اما محتوا، همان رابطه زنده و صادقانهای است که در درون تو شکل میگیرداگر ظرف به آن رابطه کمک کند، ارزشمند است
اگر تمام توجه را روی خودش متوقف کند، شاید لازم باشد دوباره نقش آن را بررسی کنیم👤 یعنی خدا فقط در یک مکان یا روش نیست؟
👩🏻 از نگاه معنوی، اگر خدا را منبع هستی بدانیم، منطقی نیست او را فقط در یک ساختمان، یک زمان، یک زبان یا یک شکل محدود کنیم
ممکنه یک مکان به تو کمک کنه ساکتتر بشی
ممکنه یک دعا کلمات مناسبی برای گفتوگو بهت بده
ممکنه یک کتاب، زاویه دید تازهای باز کنه
اما نزدیکی به خدا فقط وقتی معنا پیدا میکنه که در زندگی تو دیده بشه:
در صداقتت…
در مهربانیات…
در مسئولیتپذیریات…
در نحوه رفتارت با آدمی که ضعیفتر از توست…
در انتخابی که وقتی هیچکس نگاهت نمیکنه انجام میدی👤 احساسات این وسط چه نقشی دارن؟
👩🏻 احساسات میتونن مثل چراغهای روی داشبورد و صفحه کیلومتر ماشین باشن
فرض کن چراغ هشدار ماشین روشن میشه
این چراغ دقیقاً بهت نمیگه کدام قطعه خراب شده
فقط میگه:یه چیزی نیاز به بررسی داره
تو هم ماشین رو متوقف میکنی، بررسی میکنی یا از یک متخصص کمک میگیری
اما دو اشتباه ممکنه رخ بده
یکی اینکه چراغ رو کاملاً نادیده بگیری و به رانندگی ادامه بدی
اشتباه دوم اینه که فقط چون چراغ روشن شده، نتیجه بگیری کل ماشین نابود شده
احساسات هم همینطورن
ناراحتی، اضطراب، خشم یا سنگینی همیشه به یک معنا نیستنگاهی احساس بد به این دلیله که خلاف ارزشهای خودت رفتار کردی
مثلاً دروغ گفتی و درونت آرام نیستگاهی هم به این دلیله که داری از منطقه امن قدیمی خارج میشی
مثلاً اولین بار میخوای سخنرانی کنی و استرس داری
این استرس لزوماً نمیگه مسیرت اشتباههفقط میگه تجربه برای سیستم عصبی تو تازه است
پس احساسات حکم نهایی نیستندعوت به بررسیاند
👤 پس چطور بفهمم یک احساس داره چی بهم میگه؟
👩🏻 با سؤال پرسیدن
مثلاً بپرس:
این احساس از ترسه یا از ناهماهنگی با ارزشهام؟آیا دارم کار اشتباهی انجام میدم یا فقط دارم وارد تجربهای تازه میشم؟
این مسیر منو کوچکتر کرده یا رشد داده؟
آیا من از عشق تصمیم میگیرم یا از ترس؟
آیا این انتخاب باعث میشه بیشتر خودم باشم یا بیشتر نقش بازی کنم؟
آیا بعد از این کار، آرامش عمیقتری دارم یا فقط چند دقیقه هیجان گرفتم؟
احساس رو بشنو…
اما بعد با عقل، تجربه، واقعیت و مشورت هم بررسی کن
چون رشد سالم، نه احساس رو سرکوب میکنه و نه هر احساس لحظهای رو حقیقت مطلق میدونه
👤 گفتی بعضی وقتها وسیله، جای مقصد رو میگیره
چرا این اتفاق میفته؟👩🏻 چون وسیله معمولاً ملموستر از مقصده
کتاب رو میتونی در دست بگیری
استاد رو میتونی ببینی
مکان رو میتونی لمس کنی
تکنیک رو میتونی بشماریمثلاً بگی امروز صد بار ذکر گفتم، نیم ساعت مراقبه کردم یا سه فصل کتاب خوندم
اما رشد درونی به این راحتی اندازهگیری نمیشه
سختتره که بپرسی:
آیا امروز کمتر قضاوت کردم؟
آیا مسئولیت اشتباهم رو پذیرفتم؟
آیا وقتی ترسیدم، فرار نکردم؟
آیا با خودم مهربانتر حرف زدم؟برای همین ذهن گاهی به چیزی میچسبه که میتونه بشماره و نمایش بده
اما تعداد کتابهایی که خواندی، لزوماً نشان نمیدهد چقدر آگاه شدی
تعداد دعاهایی که گفتی، لزوماً نشان نمیدهد چقدر اعتماد داری
تعداد دورههایی که خریدی، لزوماً نشان نمیدهد چقدر تغییر کردی
معیار نهایی، زندگی توست
👤 یعنی ممکنه آدم خیلی درباره آگاهی حرف بزنه، اما در عمل آگاه نباشه؟
👩🏻 بله
آگاهی فقط واژههایی نیست که بلدیم
ممکنه کسی ساعتها درباره عشق حرف بزنه، اما با خانوادهاش خشن باشه
ممکنه درباره توکل صحبت کنه، اما با کوچکترین تغییر کاملاً فرو بریزه
ممکنه درباره آزادی حرف بزنه، اما هیچ نظر متفاوتی رو تحمل نکنه
ممکنه درباره قدرت درون آموزش بده، اما مخاطبهاش رو طوری وابسته کنه که بدون او خودشان را ناتوان ببینند
به همین دلیل باید همیشه برگردیم به نتیجه:
این مسیر در عمل از من چه انسانی ساخته؟👤 میتونی چند سؤال مشخص بدی که هر چند وقت یکبار از خودمون بپرسیم؟
👩🏻 حتماً
از خودت بپرس:
آیا این کتاب، استاد، دوره، روش یا مکان یا این گفتگوها، منو مهربانتر کرده؟
آیا باعث شده مسئولیت بیشتری برای زندگیام بپذیرم؟
آیا قدرت فکر کردن و سؤال پرسیدن من بیشتر شده یا کمتر؟
آیا از ترس استفاده میکنم یا از آگاهی؟
آیا اگر یک روز این وسیله در دسترسم نباشه، ارتباطم با خدا و خودم کاملاً قطع میشه؟
آیا بهجای عمل کردن، فقط اطلاعات جمع میکنم؟
آیا این مسیر باعث شده کمتر دیگران رو مقصر بدونم؟
آیا در رفتارهای واقعی من تغییری ایجاد شده؟
آیا بیشتر دنبال حقیقت هستم یا فقط دنبال تأیید باورهای قبلیام؟
و مهمتر از همه:
آیا این وسیله داره منو آزادتر میکنه یا وابستهتر؟
این سؤالها قرار نیست سریع حکم صادر کنن
فقط کمک میکنن هر چند وقت یکبار مسیر رو دوباره ببینی👤 اگر بخوای همه این حرفها رو با یک مثال جمعبندی کنی، چی میگی؟
👩🏻 میگم ابزارها مثل پل هستن
پل میتونه خیلی ارزشمند باشه
اگر پل نباشه، شاید نتونی از رودخانه عبور کنی
اما هدف پل، موندن روی پل نیست
هدفش عبور کردنه
تصور کن کسی وسط پل یک صندلی بذاره، وسایلش رو پهن کنه و بگه:
چون این پل منو به سمت مقصد برده، پس همینجا خانه من استبعد سالها همونجا بمونه
پل بد نبود
اما او کارکرد پل رو فراموش کرد
خیلی از کتابها، استادها، روشها و دوره ها و مکانها هم پلاند
میتونن تو رو از یک مرحله فکری یا احساسی عبور بدن
میتونن کمک کنن چیزی رو بهتر ببینی
اما قرار نیست تمام عمر روی پل بمانی
قرار است از آن عبور کنی و زندگی کنی👤 آخرین حرفت چیه؟
👩🏻 دوست من…
گاهی ما آنقدر مشغول جمع کردن نقشهها میشیم که سفر رو فراموش میکنیم
آنقدر درباره نور حرف میزنیم که یادمون میره چراغ برای روشن کردن راهه
آنقدر به ظرف میپردازیم که آب رو نمینوشیم
آنقدر روی پل میایستیم که فراموش میکنیم مقصد آن طرف رودخانه است
کتابها میتونن چراغ باشن
استادها میتونن راهنما باشن
دعاها میتونن ما رو از ترس به یاد خدا برگردونن
مکانها میتونن فرصت سکوت و حضور بسازن
تکنیکها میتونن ذهن ما رو منظمتر کنن
همه اینها میتونن ارزشمند باشن
اما هیچکدوم نباید اختیار، عقل، مسئولیت، فطرت و رابطه مستقیم تو با خدا رو ازت بگیرن
وسیله سالم، تو رو به خودش زنجیر نمیکنه
تو رو به مقصد نزدیک میکنهتو رو مستقلتر، آگاهتر، مهربانتر و مسئولیتپذیرتر میکنه
و شاید امشب، قبل از اینکه بخوابی، بد نباشه چند دقیقه همه چیز رو کنار بذاری
نه دنبال جمله تازهای بگردی…
نه کتاب دیگری باز کنی…
نه تکنیک جدیدی انجام بدی…فقط چند دقیقه در سکوت بنشینی
بدون نقش…
بدون نمایش…
بدون اینکه بخوای چیزی ثابت کنیو خیلی صادقانه از خودت بپرسی:
چیزی که امروز به آن تکیه کردهام، من را به خدا، حقیقت و زندگی عمیقتر نزدیک کرده…
یا فقط تبدیل شده به چیزی که از ترس رها کردنش، دیگر جرئت حرکت ندارم؟
من هنوز در مسیرم…
یا آنقدر عاشق تابلوهای کنار جاده شدهام که مقصد را فراموش کردهام؟
و بعد سؤال مهمتر:
آیا زندگیای که امروز میسازم، با ارزشهایی که ادعا میکنم به آنها باور دارم، هماهنگ است؟
چون در نهایت قرار نیست زیباترین نقشه را داشته باشی
قرار است سفر کنی
قرار نیست بهترین قطبنما را به همه نشان بدهی
قرار است جهتت را پیدا کنیقرار نیست تمام عمر کنار چراغ بایستی
قرار است از نورش استفاده کنی و قدم بعدی را برداریو شاید سادهترین معیار همین باشد:
اگر مسیری که انتخاب کردهای، هر روز تو را کمی مهربانتر، صادقتر، آگاهتر، آزادتر و مسئولیتپذیرتر میکند…احتمالاً داری به مقصد نزدیکتر میشوی
اما اگر تو را ترسیدهتر، متعصبتر، وابستهتر و دورتر از خودت کرده…
شاید وقتش رسیده دوباره بپرسی:
من از این وسیله استفاده میکنم…
یا این وسیله است که دارد زندگی من را هدایت میکند؟👤 ما تا اینجا خیلی درباره وسیله، مقصد، کتاب، استاد، دعا، مکان، تکنیک و وابستگی حرف زدیم اما حالا میخوام همه این حرفها رو بذاریم کنار چیزی که این همه مدت داریم باهاش کار میکنیم:
قانون ارتعاش و قانون جذب
از این زاویه، نتیجه همه این حرفها چی میشه؟
یعنی اگر جهان به ارتعاش، توجه و احساس غالب ما جواب میده، استفاده از این وسیلهها چه زمانی به نفع ماست و چه زمانی برعکس عمل میکنه؟
👩🏻 سؤال خیلی خوبیه دوست من
چون اصل ماجرا دقیقاً از همینجا روشن میشهاز نگاه قانون ارتعاش، جهان فقط به ظاهر کاری که انجام میدی نگاه نمیکنه
فقط نمیبینه که تو دعا کردی…
کتاب خوندی…
مدیتیشن انجام دادی…
به یک مکان مقدس رفتی…
یک دوره خریدی…
یا صد بار یک جمله تأکیدی رو تکرار کردیچیزی که اهمیت بیشتری داره، حال و ارتعاشیه که پشت اون کار وجود داره
یعنی ممکنه دو نفر دقیقاً یک دعا رو بخونن…
اما ارتعاششون زمین تا آسمون فرق داشته باشه
یکی دعا میکنه چون درونش پر از اعتماد، عشق و آرامشه
اون یکی همون دعا رو میخونه، اما از ترس
با خودش میگه:
اگر این دعا رو نخونم، اتفاق بدی میفته
اگر تعدادش کم بشه، خدا کمکم نمیکنه
اگر امروز این کار رو انجام ندم، خواستهام خراب میشهظاهر کار یکیه…
اما احساسی که پشتشونه یکی نیستیکی از اعتماد حرکت میکنه
یکی از اضطرابیکی دعا رو پلی برای ارتباط میبینه
یکی دعا رو تبدیل کرده به معاملهای از روی ترسو این فرق خیلی بزرگیه
👤 یعنی خودِ عمل بهتنهایی تعیینکننده نیست؟
👩🏻 دقیقاً
کاری که انجام میدی مهمه، اما مهمتر از اون، جایگاهیه که ازش داری اون کار رو انجام میدی
مثلاً ممکنه دو نفر تجسم کنن
نفر اول تجسم میکنه چون دوست داره چند دقیقه حس خواستهاش رو تجربه کنه
لذت میبره
آرامتر میشه
احساس امید و امکان پیدا میکنه
بعد هم تمرین رو رها میکنه و به زندگیش ادامه میدهاما نفر دوم تجسم میکنه و هر ده ثانیه با خودش میگه:
نکنه درست انجامش ندادم؟
نکنه تصویر واضح نبود؟
نکنه ارتعاشم خراب شد؟
چرا هنوز نیومده؟
پس کی میاد؟یعنی ظاهراً داره یک تکنیک معنوی انجام میده…
اما در واقع داره نبودن خواسته رو تمرین میکنه
هر بار که میگه: چرا هنوز نیومده؟
توجهش رو دوباره میذاره روی این پیام:
هنوز ندارمش
پس از نگاه ارتعاشی، فقط اسم کاری که انجام میدی مهم نیست
مهمه اون کار تو رو به چه احساسی میبرهبه اعتماد؟
یا به کنترل؟به آرامش؟
یا به وسواس؟به رهایی؟
یا به ترس از اشتباه؟👤 یعنی ممکنه تکنیکی که برای جذب خواسته استفاده میکنیم، خودش تبدیل به مقاومت بشه؟
👩🏻 کاملاً
و این یکی از مهمترین نکاتیه که خیلیها متوجهش نمیشنفرض کن تو یک دانه کاشتی
خاکش رو آماده کردی، آبش دادی
نور کافی هم بهش میرسهحالا اگر هر ساعت خاک رو کنار بزنی و بگی:
پس چرا هنوز جوانه نزده؟
دوست من دانه خراب نشده…
اما تو بهش فرصت رشد نمیدیبعضی از ما هم با خواستههامون همین کار رو میکنیم
صبح تجسم میکنیم
ظهر بررسی میکنیم چرا اتفاق نیفتاد
عصر یک تکنیک دیگه انجام میدیم
شب نگران میشیم که شاید اشتباه جذب کردیمفردا سراغ یک استاد دیگه میریم
پسفردا یک روش تازه امتحان میکنیمبعد با خودمون میگیم:
چرا این قانون برای من جواب نمیده؟دوست من…
گاهی مشکل این نیست که خواستهات شنیده نشدهمشکل اینه که تو از شدت کنترل کردن، اجازه نمیدی پاسخ رو ببینی
تو دانه رو کاشتی…
اما هر روز داری خاکش رو کنار میزنی تا مطمئن بشی هنوز اونجاستاین دیگه اعتماد نیست
این ترسه که لباس تکنیک پوشیده👤 یعنی وابستگی به تکنیک، همون مقاومت در برابر خواسته است؟
👩🏻 همیشه نه، اما خیلی وقتها میتونه نشونه مقاومت باشه
مثلاً اگر بگی:
من این تمرین رو انجام میدم چون حالم رو بهتر میکنهاین یک چیزه
اما اگر بگی:
من باید این تمرین رو انجام بدم، وگرنه خواستهام از بین میرهاین یک چیز کاملاً متفاوته
در حالت اول، تکنیک داره کمک میکنه حالت رو تنظیم کنی
در حالت دوم، تو قدرت خواسته، خدا و جهان رو به انجام دادن یک حرکت خاص گره زدی
انگار داری میگی:
خدا فقط وقتی میتونه کمکم کنه که من دقیقاً این جمله و ذکر و عبارت تاکیدی رو صد بار بگمجهان فقط وقتی میتونه مسیر رو باز کنه که من این تصویرسازی رو بدون هیچ اشتباهی انجام بدم
خواسته من فقط وقتی میاد که همه چیز رو کامل کنترل کنم
اینجا تکنیک دیگه وسیله نیست
تبدیل شده به شرط
و پشت این شرط معمولاً یک باور پنهان وجود داره:
اگر من همهچیز رو کنترل نکنم، امن نیستم👤 اما مگه نباید روی خواسته تمرکز کنیم؟
👩🏻 چرا
اما تمرکز با چسبیدن فرق دارهتمرکز یعنی:
میدونم چی میخوام
بهش فکر میکنم
احساس خوبش رو لمس میکنم
قدمهای لازم رو هم برمیدارم
و اجازه میدم مسیر کامل، کمکم خودش رو نشون بدهاما چسبیدن یعنی:
باید همین الان اتفاق بیفته
باید فقط از همین راه بیاد
باید همین شخص این کار رو برای من انجام بدهباید نتیجه دقیقاً همونی باشه که من در ذهنم ساختم
و اگر اینطور نشه، یعنی خدا منو فراموش کرده
میبینی؟
در تمرکز، وضوح هست اما در چسبیدن، ترس و کنترل هست
تمرکز میگه: من خواستهام رو میشناسم
چسبیدن میگه: من باید تمام جزئیات رسیدنش رو هم کنترل کنم
👤 یعنی ممکنه من بهجای خواسته، به مسیر خاصی وابسته شده باشم؟
👩🏻 دقیقاً و خیلی وقتها همین اتفاق میفته
مثلاً خواسته واقعی یک نفر ممکنه امنیت مالی باشه
اما ذهنش میگه
این امنیت فقط باید از فلان شغل بیادیا فقط فلان شخص باید به من کمک کنه
یا فقط باید در فلان کشور باشم
یا فقط باید این قرارداد امضا بشه
حالا اگر اون راه بسته بشه، فرد فکر میکنه خواستهاش از بین رفته
درحالیکه شاید فقط یکی از مسیرها بسته شدهنه خود خواسته
فرض کن میخوای به یک شهر برسی
یک جاده بسته میشه
مسیریاب نمیگه: دیگه هیچ راهی وجود نداره، سفرت تموم شد
میگه: در حال محاسبه و آپدیت مسیر جدید
اما ما خیلی وقتها وقتی یک راه بسته میشه، سریع نتیجه میگیریم:
خدا منو نمیخواد
جهان با من نیست
خواستهام غیرممکنه و…درحالیکه شاید فقط داری به مسیر تازهای هدایت میشی
👤 پس از نگاه قانون جذب، باید بیشتر به احساسِ پشت خواسته توجه کنیم؟
👩🏻 دقیقاً
بذار خیلی ساده بگم
خیلی وقتها ما فکر میکنیم خواستهمون یک شیء، یک آدم، یک شغل یا یک کشوره
اما پشت هر خواسته، یک احساس وجود داره
مثلاً میگی:
من پول میخوام
اما شاید در اصل امنیت، آزادی، آرامش یا قدرت انتخاب میخوایمیگی:
من میخوام مهاجرت کنم
اما شاید در اصل رشد، تجربه تازه، احترام، امنیت یا فرصت بیشتر میخوایمیگی:
من این رابطه رو میخوام
اما شاید در اصل عشق، دیده شدن، همراهی و آرامش میخوایوقتی فقط به ظاهر خواسته میچسبی، ممکنه فکر کنی فقط یک راه برای رسیدن به اون احساس وجود داره
اما وقتی احساس اصلی رو میشناسی، ذهنت بازتر میشهاون وقت میگی:
من این خواسته رو دوست دارم
اما اجازه میدم بهترین مسیرش هم به من نشون داده بشه
اینجا تو خواستهات رو رها نکردی
فقط کنترل افراطی روی مسیرش رو رها کردی
👤 پس وسیلهها از نگاه ارتعاشی باید چه کاری برای ما انجام بدن؟
👩🏻 وسیله سالم باید بهت کمک کنه از مقاومت کمتر، به هماهنگی بیشتر برسی
مثلاً یک کتاب خوب باید کمک کنه بهتر بفهمی
نه اینکه از ترس، قدرت فکر کردنت رو به نویسنده تحویل بدییک استاد خوب باید کمک کنه راه خودت رو واضحتر ببینی
نه اینکه احساس کنی بدون اجازه او حق تصمیم گرفتن ندارییک دعا باید تو رو به یاد حمایت، نزدیکی و حضور خدا بندازه
نه اینکه تبدیل بشه به کاری که از ترس مجازات انجامش میدییک تکنیک باید کمکت کنه آرامتر بشی
نه اینکه اگر یک روز انجامش ندادی، احساس کنی همهچیز خراب شدهیک مکان مقدس باید قلبت رو بازتر کنه
نه اینکه فکر کنی خدا فقط همونجاست و بیرون از اون مکان صدات رو نمیشنوهیک وسیله سالم، در نهایت تو رو به منبع برمیگردونه
اما یک وابستگی ناسالم، توجهت رو روی خودِ وسیله قفل میکنه👤 گفتی منبع
منبع دقیقاً یعنی چی؟👩🏻 از نگاه این قانون، منبع همون هوش، عشق، آگاهی و نیروییه که زندگی از اون جریان داره
میتونی اسمش رو خدا بذاری
خالق بذاری
هوش جهان بذاری
فطرت بذاریاسمش هرچی باشه، اصلش اینه:
تو کاملاً جدا و رهاشده نیستی
قرار نیست تمام مسیر رو فقط با فشار ذهن منطقی خودت جلو ببری
قرار نیست همه جوابها رو همین امروز بدونی
قرار نیست همه درها رو خودت با زور باز کنی
تو خواستهات رو مشخص میکنی
به احساس بهتر برمیگردی
قدم بعدیای که برات روشنه برمیداری
و اجازه میدی قدم بعد از اون هم در زمان خودش معلوم بشه
مثل رانندگی در شب
چراغ ماشین قرار نیست تمام جاده تا صد کیلومتر جلوتر رو روشن کنه
فقط چند متر بعدی رو روشن میکنه
اما همون چند متر برای ادامه دادن کافیه
مشکل ما اینه که گاهی میگیم:
تا وقتی کل مسیر رو نبینم، حرکت نمیکنماما زندگی اینطوری پیش نمیره
خیلی وقتها باید قدم اول رو برداری تا قدم دوم دیده بشه👤 یعنی هدایت همیشه با صدای عجیب یا اتفاق خارقالعاده نمیاد؟
👩🏻 نه دوست من
خیلی وقتها هدایت خیلی ساده میاد
به شکل یک ایده
یک حس کنجکاوی
یک تماس
یک گفتوگوی معمولی
یک جمله که ناگهان توجهت رو جلب میکنه
یک فرصتی که قبلاً نمیدیدی
حتی گاهی به شکل بسته شدن یک راهاما وقتی ذهنت فقط به یک نشانه خاص، یک آدم خاص یا یک روش خاص چسبیده، ممکنه بقیه مسیرها رو نبینی
مثلاً منتظری جواب فقط از زبان استاد موردعلاقهات بیاد
اما شاید جواب در یک گفتوگوی ساده با یک دوست باشهمنتظری فرصت دقیقاً با شکلی که تصور کردی ظاهر بشه
اما شاید اول در قالب یک مسئولیت کوچک ظاهر بشهمنتظری خدا با یک اتفاق عجیب بهت علامت بده
اما شاید داره از طریق احساس آرامی که نسبت به یک قدم داری، راه رو نشونت میدهوقتی به وسیله خاصی قفل میشی، ممکنه پاسخ رو ببینی اما چون شکلش مطابق انتظار تو نیست، ردش کنی
👤 پس چرا بعضی وقتها هرچی تکنیک انجام میدیم، حالمون بدتر میشه؟
👩🏻 چون ممکنه از تکنیک برای فرار از احساساتمون استفاده کنیم، نه برای فهمیدن و تنظیم کردنشون
مثلاً ناراحتی
بهجای اینکه بپرسی:
چی داره منو اذیت میکنه؟
کدوم باور پشت این احساسه؟
چه چیزی نیاز به توجه داره؟سریع یک فایل انگیزشی پخش میکنی تا احساس رو خفه کنی
چند جمله مثبت میگی تا وانمود کنی همهچیز عالیه
اما درونت هنوز فریاد میزنهمثبت فکر کردن به این معنی نیست که درد، ترس یا ناراحتی رو انکار کنی
یعنی احساس رو ببینی…
پیامش رو بفهمی…اما تصمیم نگیری تا آخر عمر همونجا بمونی
مثلاً میگی:
الان میترسم
این احساس واقعی منهاما ترس من به این معنی نیست که مسیرم حتماً اشتباهه
بذار ببینم الان چه فکر یا باوری داره این ترس رو تغذیه میکنه
بعد کمکم یک فکر نرمتر پیدا میکنی
نه اینکه از:
همهچیز نابود شدهیکدفعه بپری به:
همهچیز فوقالعاده استچون شاید ذهنت اون رو نپذیره
میتونی بگی:
الان همه جوابها رو نمیدونم، اما ممکنه راهی وجود داشته باشه که هنوز ندیدمیا: لازم نیست امروز کل مسیر رو حل کنم؛ فقط قدم بعدی رو پیدا میکنم
این جملهها طبیعیترن
ذهن راحتتر میپذیرتشون و کمکم حالت هم تغییر میکنه👤 پس هماهنگ شدن یعنی همیشه شاد بودن؟
👩🏻 نه
این یکی از بزرگترین سوءبرداشتهاستهماهنگ بودن یعنی با خودت صادق باشی و آگاهانه به سمت احساس و فکر سالمتر حرکت کنی
نه اینکه همیشه لبخند بزنی
نه اینکه غم رو ممنوع کنی
نه اینکه هر اتفاق سختی افتاد، سریع بگی:عالیه، هیچ مشکلی نیست
گاهی هماهنگی یعنی گریه کنی
گاهی یعنی استراحت کنی
گاهی یعنی حد و مرز بذاری
گاهی یعنی از یک رابطه بیرون بیای
گاهی یعنی مسئولیت اشتباهت رو بپذیری
گاهی یعنی کمک تخصصی بگیری
گاهی هم یعنی دست از جنگیدن با چیزی برداری که فعلاً نمیتونی تغییرش بدی و انرژیات رو روی چیزی بذاری که در اختیارت هست
هماهنگی یعنی از خودت فرار نکنی
اما در درد هم برای خودت خانه نسازی👤 یعنی قانون جذب فقط نشستن و احساس خوب داشتن نیست؟
👩🏻 اصلاً
احساس بهتر قرار نیست جای عمل رو بگیره
قراره کیفیت عملت رو عوض کنهمثلاً وقتی از ترس عمل میکنی، ممکنه عجولانه تصمیم بگیری
به هر پیشنهادی جواب مثبت بدی
مدام خودت رو با بقیه مقایسه کنی
یا از ترس شکست اصلاً شروع نکنی
اما وقتی کمی آرامتر میشی، انتخابهات واضحتر میشن
فرصتهایی رو میبینی که قبلاً از شدت اضطراب نمیدیدی
به آدمهایی پیام میدی که قبلاً از ترس جواب رد نمیدادی
برای خواستهات برنامه میریزی
مهارت یاد میگیری
درخواست میفرستی
تمرین میکنی
و اگر یک راه جواب نداد، ارزش خودت رو زیر سؤال نمیبری
پس قانون جذب، فرار از عمل نیست
عمل کردن از جایگاهی سالمتره👤 از کجا بفهمم دارم از هماهنگی عمل میکنم یا از ترس؟
👩🏻 قبل از هر کار از خودت بپرس:
من این کار رو انجام میدم چون واقعاً حس میکنم قدم درستیه؟
یا چون میترسم اگر انجامش ندم، همهچیز خراب بشه؟مثلاً میخوای به کسی پیام بدی
یکبار از الهام و وضوح پیام میدی:
احساس میکنم این گفتوگو میتونه مفید باشهیکبار هم از اضطراب پیام میدی:
باید الان جواب بده، وگرنه یعنی من هیچ شانسی ندارمعمل ظاهری یکیه اما انرژی و حالت درونی فرق داره
در حالت اول، بعد از فرستادن پیام میتونی رها کنی
در حالت دوم، هر دو دقیقه گوشی رو چک میکنیدر حالت اول، نتیجه رو دوست داری اما ارزش خودت رو به اون گره نزدی
در حالت دوم، جواب طرف تبدیل شده به داوری درباره ارزش تو👤 پس رها کردن یعنی دیگه خواسته رو نخواهیم؟
👩🏻 نه
رها کردن خواسته نیسترها کردن جنگ با زمان، روش و مسیر رسیدنه
مثل سفارش دادن غذا در رستوران
سفارشت رو میدی
مطمئنی ثبت شدهبعد با آدم کنارت حرف میزنی
نه اینکه هر سی ثانیه بری آشپزخونه، در قابلمه رو برداری و بگی:
پس چی شد؟
چرا آماده نشد؟
نکنه سفارشم رو فراموش کردین؟البته در زندگی باید قدمهای واقعی رو هم برداری
اما بعد از انجام کاری که در توانت بوده، لازم نیست هر لحظه با اضطراب نتیجه رو زیر نظر بگیری
رها کردن یعنی:
من خواستهام رو میخوام
برای رسیدنش اقدام میکنماما آرامش، ارزش و هویتم رو گروگان زمان رسیدنش نمیکنم
👤 یعنی اگر چیزی دیر شد، نباید ناراحت بشیم؟
👩🏻 ناراحت شدن طبیعیه
قرار نیست خودت رو بابت احساساتت سرزنش کنی
اما مهمه بعد از ناراحتی چه کاری میکنیآیا نتیجه میگیری:
پس من لایق نیستم
یا میگی:
این نتیجه چیزی درباره ارزش من تعیین نمیکنه؛ فقط باید مسیر رو دوباره بررسی کنمآیا میگی:
خدا منو فراموش کردهیا میگی:
الان دلیل این تأخیر رو نمیدونم، اما هنوز میتونم قدم بعدی سالم خودم رو بردارمقانون ارتعاش قرار نیست تو رو بابت یک روز بد، یک فکر منفی یا یک لحظه ترس بترسونه
قرار نیست هر وقت ناراحت شدی با خودت بگی:
وای، الان دارم اتفاق بد جذب میکنماین خودش ترس تازهای میسازه
تو انسانی
احساسات مختلف داریمهم، جهت کلی حرکته
اینکه هر بار متوجه شدی داری در ترس غرق میشی، کمکم خودت رو به فکر و احساس متعادلتری برگردونی👤 حالا این حرفها چه ربطی به وسیله و مقصد داشت؟
👩🏻 ربطش خیلی عمیقه
از نگاه قانون ارتعاش، هیچ وسیلهای منبع قدرت تو نیست
یک کتاب میتونه یادت بندازه
یک استاد میتونه توضیح بده
یک دعا میتونه حالت رو تغییر بده
یک تکنیک میتونه تمرکزت رو بهتر کنه
یک مکان میتونه شرایط سکوت رو فراهم کنهاما قدرت اصلی در ارتباطیه که تو با منبع، با خدا، با خودت و با احساس درونت برقرار میکنی
وقتی وسیله رو منبع بدونی، دائم میترسی از دستش بدی
اما وقتی بدونی وسیله فقط یک پل بوده، ازش استفاده میکنی، قدرش رو میدونی، ولی قدرت خودت رو بهش تحویل نمیدی
تو میتونی از یک کتاب یاد بگیری، بدون اینکه عقل خودت رو خاموش کنی
میتونی از یک استاد تشکر کنی، بدون اینکه اختیار زندگیت رو بهش بسپری
میتونی به یک مکان مقدس بری، بدون اینکه خدا رو فقط همونجا محصور کنی
میتونی تکنیک انجام بدی، بدون اینکه فکر کنی سرنوشتت به اجرای بینقص اون وابسته است
این یعنی استفاده آگاهانه از وسیله
👤 اگر بخوای همه این بحث رو خیلی ساده جمع کنی، چی میگی؟
👩🏻 میگم: هر چیزی که بهت کمک میکنه حالت رو بهتر بفهمی، توجهت رو آگاهانهتر انتخاب کنی، قدم سالمتری برداری و رابطهات رو با خدا و خودت عمیقتر کنی، میتونه ابزار مفیدی باشه
اما هر چیزی که تو رو ترسیدهتر، وابستهتر، وسواسیتر و ناتوانتر میکنه، نیاز به بررسی داره
حتی اگر اسمش معنویت باشه
حتی اگر همه ازش تعریف کنن
حتی اگر سالها انجامش داده باشی
معیار فقط اسم و ظاهر نیست
معیار اینه: این مسیر از تو چه انسانی ساخته؟
👤 و هدفت از تمام این جوابهایی که دادی چی بود؟
👩🏻 هدفم این نبود که بهت بگم
کتاب نخون
استاد نداشته باش
دعا نکن
مراقبه انجام نده
به مکانهای مذهبی یا معنوی نرو
یا هیچ تکنیکی رو امتحان نکننه دوست من
من خودم به یادگیری، تمرین، دعا، آگاهی و استفاده از ابزارهای خوب باور دارم
هدفم این بود که یادت بیاد:
تو برای خدمت کردن به ابزارها به دنیا نیومدیابزارها اومدن که به رشد تو کمک کنن
هدفم این بود که قدرتت رو از هیچکس و هیچچیز نگیریکتاب رو بخون…
اما خودت هم فکر کناز استاد یاد بگیر…
اما قدرت تشخیصت رو خاموش نکندعا کن…
اما خدا رو فقط پشت یک جمله یا یک دیوار زندانی نکنتکنیک انجام بده…
اما فکر نکن اگر یک روز انجامش ندادی، جهان علیه تو میشهبه نشانهها توجه کن…
اما زندگی رو از ترس پیدا کردن نشانه متوقف نکنبه خواستهات فکر کن…
اما از لحظهای که الان درش هستی متنفر نباشاقدام کن…
اما خودت رو با نتیجه خفه نکنرها کن…
اما مسئولیتت رو رها نکناعتماد کن…
اما منفعل نشواین تعادل، همون چیزیه که خیلی وقتها گم میشه
دوست من… تو قرار نیست تمام عمر دنبال کسی بگردی که بهت بگه راهت کجاست
راهنماها میتونن کمک کنن
اما یک جایی باید صدای خودت رو هم بشنویباید یاد بگیری احساساتت رو بفهمی
باورهات رو بررسی کنی
واقعیت رو ببینی
از آدمهای آگاه مشورت بگیری
و بعد مسئولیت انتخابت رو بپذیری
قرار نیست تمام جوابهای زندگی رو همین امروز داشته باشی
قرار نیست هیچوقت نترسی
قرار نیست همیشه در بالاترین احساس ممکن باشی
قرار نیست هیچ اشتباهی نکنیتو فقط باید هر بار که از خودت دور شدی، راه برگشت رو پیدا کنی
هر بار که ترسیدی، کمی مهربانتر با خودت حرف بزنی
هر بار که یک مسیر بسته شد، بهجای اینکه خودت رو تمامشده بدونی، بپرسی:
مسیر بعدی میتونه چی باشه؟
این اتفاق خیرش چی میتونه برام باشه؟هر بار که به یک وسیله چسبیدی، یادت بیاد:
این برای کمک کردن به منه، نه برای گرفتن قدرت منو هر بار که فکر کردی خدا ازت دوره، چند لحظه ساکت بشی و یادت بیاد شاید این تو بودی که از شدت سروصدای ذهنت، صدای آرام درونت رو نمیشنیدی
میدونی ته تمام این حرفها چیه؟
من نمیخوام تو فقط چند دقیقه از این گفتگو هیجان بگیرینمیخوام بگی: وای، چه حرف قشنگی
و بعد دوباره برگردی به همون ترسها، همون وابستگیها و همون زندگی قبلی
هدف من اینه که یک سؤال واقعی درونت بیدار بشه
سؤالی که بعد از تمام شدن این گفتگو هم همراهت بمونه:
آیا چیزی که امروز بهش تکیه کردم، منو قدرتمندتر کرده یا وابستهتر؟
آیا این مسیر منو به خدا نزدیکتر کرده یا فقط به یک شکل خاص از خدا چسبونده؟
آیا دارم از روی عشق حرکت میکنم یا از ترس؟
آیا دارم خواستهام رو زندگی میکنم یا فقط نبودنش رو هر روز اندازه میگیرم؟
آیا واقعاً در حال رشدم یا فقط ابزارهای بیشتری جمع کردم؟
دوست من… شاید امروز نتونی تمام زندگیت رو تغییر بدی
اما میتونی یک چیز رو تغییر بدی:قدم بعدیت رو
میتونی امروز یک تصمیم رو از ترس نگیری
میتونی یک جمله قدیمی رو دوباره تکرار نکنی
میتونی بهجای اینکه همهچیز رو کنترل کنی، کاری رو که از دستت برمیاد انجام بدی و کمی هم اعتماد کنی
میتونی بهجای منتظر موندن برای یک نشانه عجیب، فرصتی رو که همین حالا جلوی توئه جدی بگیری
میتونی بهجای سرزنش کردن خودت، از خودت بپرسی:
الان چه فکری کمی آرامتر و واقعیتره؟
همین قدمهای کوچک، بیاهمیت نیستن
زندگی خیلی وقتها با یک انفجار بزرگ عوض نمیشه
با انتخابهای کوچیکی عوض میشه که بارها تکرار میشن
هر بار که بهجای ترس، آگاهی رو انتخاب میکنی
هر بار که بهجای وابستگی، اعتماد رو انتخاب میکنی
هر بار که بهجای مقصر دانستن همه، مسئولیت قدم خودت رو میپذیری
هر بار که بهجای جنگیدن با خودت، کمی مهربانتر میشی
داری ارتعاشت رو تغییر میدی
نه با ادا
نه با انکار واقعیت
بلکه با ساختن یک رابطه تازه با خودت، خدا و زندگیپس امشب فقط یک لحظه مکث کن از خودت بپرس:
من خواستهام رو دنبال میکنم…
یا دارم از ترس نرسیدن، خودم رو خسته میکنم؟من از ابزارها کمک میگیرم…
یا قدرت خودم رو بهشون سپردم؟من منتظر یک معجزهام…
یا دارم قدمی رو که امروز از دستم برمیاد، عقب میندازم؟و بعد فقط یک قدم بردار
لازم نیست بزرگ باشه
فقط واقعی باشه
یک تماس
یک تصمیم
یک «نه» گفتن
یک شروع
یک استراحت آگاهانه
یک درخواست کمک
یک ساعت یادگیرییک قدم برای خواستهای که مدتها فقط دربارهاش فکر کردی
چون اعتماد واقعی فقط این نیست که بگی: همهچیز درست میشه
اعتماد واقعی اینه که بگی:
من همه مسیر رو نمیبینم، اما قدمی رو که الان میبینم برمیدارمو شاید تمام قانون هماهنگی همینجا خلاصه بشه:
خواستهات رو بشناس
احساست رو بشنو
باورهات رو بررسی کن
قدم روشن بعدی رو بردار
و باقی مسیر رو با ترس خفه نکنتو قرار نیست زیباترین نقشه دنیا رو جمع کنی
قرار نیست به همه ثابت کنی چند استاد، چند کتاب یا چند تکنیک میشناسی
قرار نیست تمام جاده رو قبل از حرکت ببینی
تو فقط قرار است راه بیفتی
هوشیارتر…
آزادتر…
بااعتمادتر…و هر روز کمی نزدیکتر به خودِ واقعیات، به خدایی که دنبالش میگردی و به زندگیای که میخوای بسازی
پس از نور چراغها استفاده کن…
اما کنار چراغ نایستاز روی پل عبور کن…
اما روی پل خانه نسازنقشه را نگاه کن…
اما سفر را عقب نیندازو هیچوقت فراموش نکن:
وسیلهها میتونن راه رو نشونت بدن…اما این تویی که باید قدم برداری
و شاید همان قدمی که امروز با ترس، اما آگاهانه برمیداری…
آغاز مسیری باشد که مدتها از خدا میخواستی جلوی پایت باز شود.
این گفتوگو هم بخشی از آموزشهای دوره جامع قانون هماهنگی با کائنات بود
در این دوره، درباره قانون ارتعاش، ضمیر ناخودآگاه، باورها، احساسات، مقاومت، وابستگی، رها کردن، دریافت خواستهها، ارتباط با خدا، شناخت نشانهها و هماهنگ شدن با مسیر زندگی، قدمبهقدم و با مثالهای ساده و کاربردی توضیح داده شده
اگر دوست داری این مفاهیم رو عمیقتر، منظمتر و از پایه یاد بگیری و فقط به چند جمله کوتاه اکتفا نکنی، برای عضویت و تهیه دوره میتونی وارد لینک زیر بشی و اطلاعات کامل دوره رو ببینی